Chapter 36 ||Love again||

864 132 53
                                        


"خواهرم چرا نیومده بود؟"

الیزا بعد از اینکه پنجره ی اتاق رو کمی باز کرد، به طرف هری برگشت و گفت:

"اون تو منچستر زندگی میکنه هری..بهم گفت با اولین پرواز خودشو میرسونه..فکر میکنم تا صبح بیاد."

به ارومی قدم برداشت و روی صندلی بالای سر هری نشست..اون پسر به تایید حرف الیزا سرشو تکون داد اما نگاهشو ازش نگرفت..

اون دختر خیلی سعی کرد جلوی لبخند احمقانشو بگیره اما موفق نبود و این باعث شد که هری باکمی تعجب نگاهش کنه..

"چیشده؟"

الیزا باهمون لبخندش سرشو به معنای منفی تکون داد و گفت:

"هیچی"

"فقط یه دیوونه میتونه اینجوری لبخند بزنه و هیچ دلیلی براش نداشته باشه."

شاید کس دیگه ای جای اون دختر بود، از لحن تند و صریح اون پسر دلخور میشد اما الیزا همچنان لبخندشو حفظ کرد و بدون اینکه از حرف اون پسر ناراحت بشه تو دلش گفت"اره هری من دیوونم...تو دیوونم کردی.."

"خب...من فقط خوشحالم...خوشحالم که بعد از مدت ها خنده هاتو دیدم"

اون پسر بانگاهی مبهم بهش زل زد و چیزی نگفت...

"تو...میدونی که...چال گونه داری؟و میدونی که من...چقدر دیوونه ی این چال هاتم؟"

الیزا در یک لحظه فراموش کرد که پسری که روبه روشه، اون هری کاپ کیکش نیست و ازش تعریف کرد و منتظر بود که گونه های اون پسر سرخ بشن اما وقتی چهره ی اروم هری رو دید که نگاهشو ازش گرفت، لبخندش کمرنگ شد و اون بود که دراون لحظه گونه هاش رنگ گرفته بودن..

دست خودش نیست..اون فقط یادش میره که پسرش اونو به یاد نمیاره..چشماش کمی خیس شدن و به هرجایی به جز اون پسر نگاه میکردن.

"من...متاسفم...این برای تو هم سخته که من هیچ واکنشی دربرابر حرفات نشون نمیدم..من...فقط...نمیتونم...این...خیلی گیج کنندس که من هیچ تصویری از زندگیم تو ذهنم ندارم...

هنوز...نمیتونم باور کنم همچین زندگی ای دارم..اینکه خودم یه خانواده تشکیل دادم و بچه دارم...و پدرو مادری هم ندارم...این...خیلی بهم فشار میاره."

این اولین بار بود که هری، چیزی که تو ذهنش بود رو به زبون اورد و کمی به اون دختر دلگرمی داد.

"میفهمم...میدونی...منم نمیتونم باور کنم که تو فراموشی گرفتی...و فقط گاهی یادم میره که...تو منو نمیشناسی"

الیزا گفت و در انتهای حرفش غمگین خندید.هری فقط سرش رو پایین انداخت و با انگشتاش بازی کرد.اون دختر مردد نگاهش کرد و با کمی لکنت گفت:

"مــ...من...میشه فقط...مثل چند ساعت پیش...بغلت کنم؟"

با دلتنگی به اون پسر نگاه انداخت و قلبش بی رحمانه به سینش کوبیده میشد.

Choose Love ||H.S||Cerita yang buat anda obses. Terokai sekarang