با آلارم گوشیم که ساعت ۹ رو نشون میداد بیدار شدم.ساعت ۱۰ باید سرکار میرفتم و من یک ساعت وقت دارم که آماده شم.
معمولا صبح ها اعصاب هیچ چیزی رو ندارم و گاهی اوقات تو آینه دستشویی باخودم دعوا میکنم.هیچ چیز تو این دنیا برام لذت بخش تر از خوابیدن تا ساعت ۱۲ ظهر نیست.
باقیافه ی اخمالو و موهای پریشون و درهم رو به روی آینه دستشویی اتاقم ایستادم و اندازه ی چند ثانیه به خودم زل زدم.بعد انگشت وسطمو به خودم نشون دادم و دست و صورتمو شستم و مسواک زدم.
عادت هر صبحمه که همچین حرکتی بکنم.احمقانس ولی انگار بهم ارامش میده.شاید میخوام اینو از شروع روزم به خودم یاداوری کنم که هراتقاق بد و اعصاب خوردکن تا اخر روز برام می افته به فاکم هم نباید باشه و خودمو به خاطرش اذیت نکنم.شاید دلیل ارامشش همین باشه.
چشمامو برای هفتمین بار تو اینه چرخوندم اما یهو یاد چیزی افتادم که همون چشما از حدقه در اومدن...هری...
سریع از دستشویی اومدم بیرون و دراتاقمو بازکردم و در اون لحظه یاداشت کوچیکی که لای در بود کنار پام افتاد.
کاغذ مربعی شکل کوچیکی که باجوهر آبی خودکار و دست خطی زیبا پوشیده شده بود:
"بابت دیشب ممنون الیزا...تا به حال هیچ دختری تو زندگیم بهم به اندازه ی تو محبت نکرده بود.بابت اشنایی باهات از خدا ممنونم. H.xx"
لبخندی مملو از احساسات مختلف روی لب هام شکل گرفت.دست خط زیباش، ابراز محبت و خوشحالیش برای اشنایی باهام، مهربونیش و اون امضای کیوتش، دلایل لبخند من سرصبح بود که قیافه ی برج زهرمارم رو دگرگون کرده بود.
اما یهو یادم اومد که خودش کو؟اون که کلید نداشت بره خونه!!
رفتم تو اتاق مهمان و تنها چیزی که روی تخت دیدم پتوی مرتب تا شده و بالش دیشب روش بود و اثری از هری تو اتاق نبود.
سریع برای رفتن به سرکار اماده شدم و تصمیم گرفتم قبل رفتن یه سری بهش بزنم.یه شلوار جین مشکی تنگ و بلوز سفید و روش یه ژاکت قهوه ای پوشیدم و شال گردن مشکی ای دور گردنم گذاشتم و بوت قهوه ای پام کردم.با ارایشی نه چندان غلیظ و موهای باز البته شونه کرده، کیف و مبایلمو گرفتم و از خونه اومدم بیرون.
معمولا عادت ندارم صبح ها صبحانه بخورم و سرکارفقط یه فنجون قهوه میخورم.پس وقتو تلف نکردم و زودتر به سمت خونه هری رفتم.وقتی درزدم چند ثانیه طول کشید تا هری درو باز کنه.
با قیافه ی متعجب بهش نگاه کردم که دیدم با لبخند بهم نگاه میکنه.خندم گرفت و با همون حالت تعجب گفتم:
"تو که کلید نداشتی..چطور اومدی خونه؟؟"
خندید و با لبه ی تیشرت سفیدش بازی کرد و گفت:
YOU ARE READING
Choose Love ||H.S||
Fanfiction"میدونی حداقل هفتاد هشتاد درصد زیبایی دنیا به خاطر توئه؟" هری خندید و چال های هلالی شکلشو نشون داد. "الان شد صددرصد" "تو دیوونه ای؟" "نه..من فقط عاشقتم" ............. تو این داستان هری دارک نیست، ددی نیست، قاتل نیست، معروف نیست... هری تو این داستان...
