چهار ماه گذشت.
آخر ترم بود و فقط سه هفته تا امتحانات پایان ترم ماه ژوئن باقی مونده بود.
جونگکوک و تهیونگ رفته رفته باهم صمیمیتر میشدن و شناخت بیشتری نسبت به هم پیدا میکردن که برای جفتشون شیرین بود.
نمرههای تهیونگ به مرور بهتر شد.
کلاسهای خصوصیش ادامه داشت.حالا که خیالش بابت سینگل بودن جونگکوک راحت شده بود، کنارش استرس کمتری میگرفت.
هر جلسه فاصلهی بینشون کمتر میشد، موقع آنتراک تهیونگ با مبایلش سریال فرندز میذاشت.
صندلیاشونو کامل بهم میچسبوندن و نزدیک هم مینشستن تا دید بهتری به صفحهی کوچیک گوشی داشته باشن.هر از گاهی بینشون لمسهای تصادفی یا نگاههای یواشکی تبادل میشد.
مرتب درمورد اتفاقایی که درطول هفته براشون رخ میداد صحبت میکردن.
البته بیشتر تهیونگ اینکارو میکرد. با آب و تاب برای جونگکوک وقایعو توضیح میداد و جونگکوک تمام مدت با شیفتگی حرفاشو گوش میداد و لبخند میزد.
انگار بعد از ظهر پنجشنبه برای جفتشون تبدیل به یه دلخوشی شده بود. تمام هفته منتظر این روز میموندن تا دوباره تو اون اتاق کوچیک کنار هم بشینن و وقت بگذرونن.
روز به روز کشش و اشتیاق بیشتری بینشون ایجاد میشد.
هر دوشنبه صبح، وقتی سر کلاس عادی نگاهشون بهم گره میخورد چند ثانیه بهم خیره میموندن و بعدش با خجالت به نقطه دیگهای نگاه میکردن.این هفته، انقدر با دوستاش ته کلاس سر و صدا کرده بود که جونگکوک جاشو عوض کرد و وادارش کرد برای همیشه اولین ردیف بشینه.
میخواست تمام توجه تهیونگ روی خودش باشه نه دیگران.
__________________جونگکوک داخل دفترش در انتظار تهیونگ نشسته بود.
تهیونگ طبق معمول بدون اینکه در بزنه وارد شد و کنار جونگکوک نشست. مشغول نوشتن چیزی بود.«یه دقیقه وایسا این تموم شه الان درسو شروع میکنیم.»
تهیونگ با کنجکاوی به کاغذایی که زیر دست معلمش بود نگاه کرد.«چی مینویسین؟»
«گزارشای ماهانه. همونی که هر ماه برای والدینتون ارسال میشه. باید عملکرد هر شاگرد در طول ماهو شرح بدم و یه نمره وارد کنم.»
تهیونگ سرشو تکون داد.
«هوممم، به من چه نمرهای دادین؟»«فضولی نکن برات خوب نیست.»
جونگکوک با جدیت گفت و نوشتنو تموم کرد.
خودکارو کنار گذاشت و به تهیونگ خیره شد.
تهیونگ چشماشو ریز کرد.
«نکنه بهم نمره کم دادین!»
«من نمره هرکسیو کاملا منصفانه و دقیق میدم.»جونگکوک دست به سینه نشست.
تهیونگ چشماشو چرخوند و نگاهشو به برگههای روی میز انداخت.
با دیدن اسم خودش بالای یکی از برگهها چشماش گرد شد.
![](https://img.wattpad.com/cover/300253284-288-k367265.jpg)
YOU ARE READING
☃️Snowman(KookV)🔞
أدب الهواةجونگکوک معلم تهیونگه و تهیونگ عاشقش میشه، اما نمیدونه که اون مرد به نیویورک اومده تا انتقام مرگ زن و بچشو از پدر تهیونگ بگیره... . . . "ساعت ۴ صبح... خیابونای خلوت و سفیدپوش منهتن... سکوتی که با صدای خندههای شیرین تهیونگ شکسته میشد... با خوشحالی زی...