":و در پایان داستان وقتی پیشگوی بزرگ جونگین کوچولو رو از سیاهچال ناشناخته نجات داد و به تختخوابش برگردوند و پیشگو پسر نصیحت کرد...خب تکرار کنیم باهم دیگه؟آمادهای؟
جادوگر کوچیک که از قصهی شبانش راضی به نظر میرسید با لبخند بزرگی سرش رو به نشونهی تایید تکون داد
~طوفان شروع شد بدو به سمت خورشید...تاریکی حمله کرده سلام به نور سفید...تنها سلاح دستام آرزو هست و امید...قراره پیروز بشم به شک و ترس و تردید...پایین ترین شروعه از نقشه کن تو تقلید!
:آفرین عزیزم!میدونی که برادرت خیلی زود به دنیا میاد.امیدوارم همیشه دوستهای خوبی برای هم باشید.
آلبا مثل همیشه بغض توی گلوش رو به سختی قورت داد و اشک چشمهاش رو پاک کرد.خوب میدونست که قرار نیست هیچ وقت پسر دومش رو ببینه.پس این شبهای آخر تمام تلاشش رو در راستای وصیت پیشگوی بزرگ انجام میداد. نمیدونست تعریف کردن داستان و حفظ کردن یه شعری که حتی قشنگ نیست و بیشتر ترسناکه چه کمکی میتونه به بچههاش بکنه.اما آلبا به پیشگوی بزرگ اعتماد داشت.لبخندی زد و موهای طلایی و نرم پسرش رو بوسید
:هیچ وقت نباید نصیحت پیشگوی بزرگ رو فراموش کنی عزیزم بهم قول بده.
جونگین مثل هر شب انگشت کوچیکش رو بالا آورد و اونو دور انگشت مادرش حلقه کرد
~یه برادر بزرگ قوی و خوب میشم،قولِ قول
آلبا لبهاش رو به زور بیشتر کش داد و شمع کنار تخت جونگین رو برداشت و اشکهاش رو از اتاق پسرشبیرون برد"
کای هیچ وقت نفهمید چطور با شنیدن یک مکان سرد و تاریک به یاد داستان مادرش در بچگی افتاد. اما یک چیز رو خیلی خوب میدونست،اینکه تصادفی نبود!
احساس خیلی قویای به اینکه تصادفی نیست داشت که شاید فقط به خاطر شرایطشون بود. از پیشگوی بزرگ فقط اسمش رو شنیده بود و داستانهایی از قدرت عجیبو غریبی که داشته،هیچ وقت اونو ندیده بود،یا اگر هم دیده بود خیلی کوچیک تر از اونی بوده که به یاد بیاره.
ولی به این ایمان داشت که مادرش فقط به راستیها اعتماد میکرد و اسم شخصی مثل پیشگوی بزرگ رو جز در جدیت نمیبرد.پس چرا باید برای بچهی سهچهار ساله داستانی از گم شدن در سیاهچالی در قصر بگه که هیچکس از وجودش خبر نداشته؟و جادوگر گم شده به دنبال برادرش به اعماق اون تاریکی حرکت کنه؟اونم برادری که تا اون لحظه حتی وجود نداشته؟نفس عمیقی کشید شاید اینها همش یه توهم ساده بود و یا شاید هم منظوری پشتهمهی این حرفها بوده..
هرچی که بود این تنها ایدهی درون ذهنش بود که تونسته بود سرهم کنه و نمیتونست به چیز دیگهای فکر کنه.
کای تمام زندانها و سیاهچالهایی که میشناخت رو زیر و رو کرده بود اما هیچ اثری از چانیول پیدا نکرده بود. پس این آخرین امید کم سوی کای بود. شاید اینبار به موقع میرسید، شاید چانیول رو میدید و اگه میدید اینبار بهش میگفت که چقدر دوستش داره و چقدر تمام این مدت نگرانش بوده،حتی همهی اون تایمی که ازش جدا بوده. بهش میگفت که هرشب صدای ویالنش رو گوش میکرده و هر روز وعدههای غذاییش رو مخفیانه چک میکرده که خورده شده باشن. و مهم تر از همهی اینها بهش میگفت که چقدر از پیشرفتش در خودساختگی تو این مدت کم حیرتزده شده!
نفس عمیقی کشید تا جلوی احساساتش رو بگیره،فعلا بگیره...
ВЫ ЧИТАЕТЕ
Wrong
Фанфикшн+ببخشید اما دیگه نمیتونم به کسی اعتماد کنم، دیگه هرکی نگام کنه و بگه همیشه کنارتم، چپ چپ نگاش میکنم و واسه رفتنش لحظه شماری میکنم،برای زخم زدنش خودمو آماده میکنم تا دوباره دلم نشکنه، دیگه بودنِ کسی حالمو خوب نمیکنه. دیگه قصد ندارم برای اینکه کسی رو...
