58

40 8 0
                                        

باد سرد از پنجره‌های بلند تالار آیین‌ها می‌وزید و نوید یک زمستان سخت را پیشاپیش می‌آورد و شمع‌های سنگی قدیمی را به رقصی لرزان واداشته بود.
سقف تالار مثل آسمانی از مرمر بود؛ روشن اما سنگین، و پر از نقش‌هایی که داستان نخستین روزگار را بر سینه‌ی خود حک کرده بودند. هر گوشه‌ی تالار پر بود از عطر خاک سوخته، جوهر سیاه،کاغد‌های کهنه و گیاهان خشک‌شده‌ای که طلسم‌سازها همیشه همراه داشتند.
آن‌ها در سکوت جمع شده بودند.
ردیف‌هایی از چهره‌های عبوس، با لباس‌های ساده و خاکی رنگ و بعضا کلاه‌های بلند سیاه که هر کدام نشانی از عهدی کهن داشت.
نگاه‌هایشان سنگین بود، مثل کسانی که به چیزی بزرگ‌تر از جانشان سوگند خورده‌اند. و در میان همه، ازرا، پیرترین و شناخته‌شده‌ترین طلسم‌ساز، ایستاده بود. دست‌هایش لرزان اما نگاهش نافذ بود؛ همان کسی که بکهیون در دیداری مخفیانه با او آشنا شده بود.
بکهیون آهسته وارد تالار شد. ردای سلطنتی‌ و روشنش‌اش چون تکه‌ای از نور بر تاریکی افتاد.
شمع‌ها انگار برای او روشن‌تر شدند. سکوتی سخت و سنگین تالار را بلعید.
اما هیچ کس برای پادشاه سرخم نکرد و احترامی به‌حا آورده نشد.
صدای ازرا شکستش
:پادشاه نورن...ما آماده‌ایم!اما پیش از آنکه به نبرد برویم، باید بپذیریم که طلسم‌سازها هرگز شمشیر سربازان و جنگ نبوده‌اند. ما حافظان تعادل بوده‌ایم. ورود به جنگ، عبور از مرزهای سوگند ماست سرورم...
صدایش مثل پتکی روی سنگ افتاد. دیگران سر تکان دادند. همهمه‌ای کوتاه بالا گرفت.
بکهیون مکث کرد. چشمانش، خسته و مصمم، بر ازرا دوخته شد.
_اما این جنگ مرز نمی‌شناسد. اگر تعادل سقوط کند، سوگند شما هم معنایی نخواهد داشت. من شما را نخوانده‌ام که تعادل را بشکنید...بلکه شما را می‌خواهم تا آن را نجات دهید...نورن را،خودتان را!
صدای او در تالار پیچید، نرم اما با قدرتی که حتی ستون‌های مرمر حس کردند.
در همین لحظه، چانیول از سایه‌ها قدم جلو گذاشت. ردای سیاه خوش‌دوخت او،قامت کشیده.اش را بیشتر به نمایش گذاشته بود و چهره‌اش هنوز درگیر زخمی تازه بود و اینها ابهت اورا چندبرابر کرده بود.
اما آنچه همه را به عقب کشاند، شعله‌ای بود که بی‌هشدار از میان انگشتانش زبانه کشید. آتشی زنده، بی‌لگام، سرکش... اما نه ویرانگر.
روشنایی‌اش سقف تالار را لمس کرد و بر چهره‌ی طلسم‌سازها افتاد.
همهمه خاموش شد. نگاه‌ها به شعله دوخته شد.
ازرا، که سال‌ها به ندرت شگفت‌زده می‌شد، عقب رفت و زمزمه‌ای زیر لب کرد
:شعله‌ی ثانیه‌زاد... دوباره زاده شد...او انجامش داده!!
لحظه‌ای گذشت که همه فقط نفس کشیدند.
بکهیون قدمی جلو آمد، با غرور اما بی‌تکبر. دستش رو به سمت چانیول بلند کرد،انگار که معرفی‌اش می‌کرد نه برای خودش، که برای تمام تاریخ.
_این آتش سلطنت من است... از فریب یا جادوی تاریک نیست. این همان نوری است که باید راه ما را روشن کند. من ایمان آورده‌ام. شما نیز بیاورید.
ازرا با دستان لرزان، کلاه بلندش را از سر برداشت. نگاهی به چانیول انداخت، و آنگاه زانو زد.
:شعله‌‌ی‌ثانیه‌زاد،آتش،شما به او ایمان آوردید و من به شجاعت،پس ایمان من نیز از آنِ شماست، پادشاه.
سکوت تالار شکسته شد. یک‌‌به‌یک طلسم‌سازها سر تعظیم فرود آوردند و زانو زدند. شمع‌ها انگار بلندتر سوختند، و هوا بوی ایمان گرفت.
بکهیون برای لحظه‌ای فقط نفس کشید.سنگینی سال‌ها بی‌اعتمادی روی شانه‌هایش بود و حالا می‌دید که حتی طلسم‌سازها، این قدیمی‌ترین شکاکان، زانو زده‌اند.
و در پس نگاهش، لبخند خفیف چانیول بود... شعله‌ای نه فقط از آتش، که از پیروزی‌ای که تازه آغاز شده بود.
و همین لبخند کافی بود که لرزش‌های قلب بکهیون آرامش رو لمس کنند.
نیمه‌پری برای جادوگرش همیشه دلیر بود!
و آلفا برای همیشه به امگاش افتخار می‌کرد!
..................................................................................
تالار شورا در هاله‌ای از نور آتشدان‌های بزرگ غرق بود. شعله‌ها مثل حیوانات در زنجیر به دیواره‌های سنگی می‌چسبیدند و می‌لرزیدند و رد سرخی بر روی هرچیزی می‌انداختند.مثل همیشه غرق در سایه بود. ستون‌های سیاه و بلندش چون نگهبانانی خاموش، چهره‌ی نقاب‌داران را از نور اندک مشعل‌ها جدا می‌کردند. هر نقاب شکلی داشت،یکی با خطوط طلایی مارپیچ، دیگری با چشم‌های باریک و سرخ‌رنگ، و دیگری ساده و بی‌نقش، اما هراس‌آور در سکوتش.
پرچم‌های کهنه‌ی نورن بر ستون‌ها سنگینی می‌کردند؛ پرچم‌هایی که روزی نشانه‌ی اتحاد بودند، اما حالا فقط به یاد می‌آوردند که شکاف‌ها در دل امپراتوری از هر وقت دیگری عمیق‌تر است.
صدای قدم‌های بکهیون، سنگ‌فرش را چون طبل جنگ به لرزه انداخت. ردایش چون موجی سفید و خون‌آلود در پی‌اش کشیده می‌شد. درست یک گام عقب‌تر، چانیول با قامتی بلند و چشمانی که آتش پنهانشان را باز یافته بودند، حرکت می‌کرد.
نگاه‌های نقاب‌داران مثل خنجرهای خاموش روی آن دو نشست؛ نگاه‌هایی پر از شک، خشم و از همه‌ بیشتر ترس.
نخستین نقاب‌دار، صدایش را چون پتکی بر میز کوبید بی‌قدمه
—اعلیحضرت... آیا حقیقت دارد که طلسم‌سازها را به دربار آورده‌اید؟این‌کار زیاده‌روی است!
بکهیون بدون مکث، با چشمانی شعله‌ور جواب داد
_بله،من‌ آنها را به قصر دعوت کردم. و اگر لازم باشد بیشتر هم جلو خواهم رفت.مگه شما دیوارهای ترک‌خورده‌ی هایانگ را ندیدید؟ شما زانو زدن مردم در برابر سایه‌ی دشمن را لمس نکردید؟شما بوی ترس و نابودی که همه جای نورن به مشام‌ میرسه رو احساس‌ نکردید؟ من برای نجات تاج و تخت به همه‌ی قدرت‌ها نیاز دارم. حتی اگر قدرتی باشد که شما از آن می‌ترسید.
زمزمه‌ای سنگین تالار را پر کرد. نقاب‌دار دیگری، با صدایی خش‌دار گفت
«شما به جادو پناه آورده‌اید. به همان چیزی که اجداد ما عهد بسته بودند هیچ‌گاه به آن تن ندهند...پادشاه ما... برای اولین بار به جادوگرانی رو می‌آورد که نسل‌ها از ایشان دوری جسته‌ایم. آیا این است راه نجات نورن؟ با شکستن سنت‌ها؟ با فروختن جانمان به طلسم‌هایی که غرامتشان را حتی نمی‌دانیم؟
بکهیون قدمی جلو رفت. صدایش لرزید، اما نه از تردید، از خشم
_سنت؟ شما از کدام سنت سخن می‌گویید؟! سنت شما، ما را بارها و بارها به لبه‌ی سقوط رسانده. سنت شما در روزهای جنگ تنها چیزی بود که دشمن را خنداند. من این تاج را برای نگه داشتن جان‌ها بر سر نهادم، نه برای پرستش خاطرات پوسیده‌ی شما،سنت‌های شما، خاکستر شهرهای ما شد. سوگند شما بارها دشمن را قوی‌تر کرد. من این تاج را برای پرستش استخوان‌های افکار پوسیده‌ی گذشتگان بر سر نگذاشته‌ام.
یکی از نقاب‌داران دستش را محکم بر میز زد.همان زنی که بیشتر از هرکسی مقتدر به نظر میرسید
:شما تک‌رو شده‌اید، اعلیحضرت.صریحا اعلام‌میکنم ما پادشاهی نمی‌خواهیم که به تنهایی تصمیم بگیرد، بی‌آنکه به خرد شورای خود گوش دهد. این خودکامگی است، نه رهبری!
در این میان، چانیول که تا آن لحظه خاموش ایستاده بود،اخمش را غلیط‌تر‌کرد و نگاهش را از میان شعله‌ها بالا آورد. صدایش آرام بود، اما هر کلمه مثل قطره‌ای آهن مذاب روی زمین می‌چکید
+اگر امروز نورن نفس مجدد میکشه،به خاطر بکهیونه،اگه‌اون‌نبود من هنوز در دخمه‌ی خاموشی مدفون بودم. شما جادوگری و از غرامت جادو می‌ترسید؟
پوزخندی زد و ادامه داد
+ بترسید... اما بدانید که هیچ شمشیری بی‌خون برنده طلقی نشده، هیچ پیروزی بی‌قربانی به دست نیامده.و او کسی است‌ که حاضر شد غرامتش را بپردازد، چیزی که شما هرگز جرأتش را ندارید.
زمزمه‌ها بلند شد. نقاب‌دار سالخورده‌ای، با صدایی پر از زهر گفت
(بله... و اتفاقا این همان چیزی است که ما را می‌ترساند. پادشاهی که برای یک جادوگر چنین غرامتی میپردازد... آیا تاج نورن در دستان او امن است؟
بکهیون برآشفت، صدایش چون شکستن رعد در تالار پیچید
_بس کنید! من، بکهیون، وارث نور و پادشاه نورن هستم. تاج را من نگاه می‌دارم، نه شما و نه دشمن. اگر اعتماد ندارید، پس مرا تنها بدانید. اما این تنهایی شما را نجات نخواهد داد...حتی اگر روزی نفرت از من در قلبتان ریشه بزند من همچنان کارم‌را انجام میدهم
او با خشم ردایش را کنار زد و تالار را ترک کرد.
چانیول گامی مانده به در مکث کرد، نگاهی کوتاه به نقاب‌داران انداخت؛ نگاهی که پر بود از هشدار خاموش. سپس بی‌هیچ سخنی به دنبال پادشاه رفت.
و پشت سرشان، صدای زمزمه‌ی سران نقاب در تالار باقی ماند
«پادشاه... تاج را فراموش کرده. و تاج، دیر یا زود...او را.
:باید زیر نظر گرفته شود،او زیادی بی‌پروا شده،و این اشتباه است اگه جلو اورا نگیریم
..................................................................................
شب، مثل جامی از شیشه‌ی سیاه روی قصر خم شده بود. اتاق شاه، با شعله‌ی اندکی که در آتشدان می‌سوخت، بیش از هر زمان دیگری سرد و خالی به نظر می‌رسید. بکهیون در کنج پنجره ایستاده بود، تاجش را روی میز رها کرده، شانه‌هایش سنگین، نگاهش خسته...اما می‌دانست‌که حتی‌ اگه به تختش پناه ببرد هرگز‌نمی‌تواند بخوابد
چانیول، با قامت بلند و چهره‌ای بسته، درست پشت سرش ایستاده بود. سکوت میانشان مثل طناب پوسیده‌ای بود که هر لحظه امکان پاره شدن داشت.
بکهیون برای بار چندم آهی کشید
_امروز صریحا با من مخالفت کردن. همه‌شون. حتی جرئت کردن منو خودکامه بخونن...نمیدونم چقدر دیگه میتونن زنده بودنم رو تحمل‌ کنن.
چانیول سرد پاسخ داد
+در حقیقت به نظرم درمورد خودکامگی... حرفشون بی‌راه نبود.
بکهیون برگشت. نگاهش لرزید‌با چشم.های درشت شده پرسید
_یعنی تو هم اینطور فکر می‌کنی؟ که من نورن رو فراموش کردم و به فکر خودمم؟
چانیول قدمی نزدیک‌تر شد. آتشی خاموش در صدایش بود
+تو تاج رو فراموش نکردی، هیون...اما تک‌رو‌شدی..تو منو فریب دادی. تو تصمیم گرفتی به جای من، برای من معامله کنی. این زخمیه که نه با آتش تازه از بین میره، نه با زمان.
سکوتی سنگین افتاد. تنها صدای شعله بود که می‌لرزید.
بکهیون سرش را پایین انداخت. صدایش شکست و سرش رو به دو طرف تکون داد
_من فریبت ندادم...نجات دادم. بین مرگ و زندگی تو،من انتخابی جز این نداشتم.
چانیول اخم کرد،در عمق چشماش دردی می‌لرزید.اما حرفش رو زد
+و حالا من باید با آتشی زندگی کنم که نمی‌دونم غرامتش چی بوده. و این غرامت برای توئه، نمی‌دونم فردا از کجا ضربه می‌خوری.بکهیون این همون اعتمادیه که می‌خواستی؟
بکهیون به سمتش قدم برداشت. دستش رو بالا آورد، اما قبل از لمس، مکث کرد.
_می‌دونی...وقتی نگاهت خاموش بود، وقتی سایه بهت چنگ انداخته بود،وقتی اونطوری دیدمت فکر کردم حاضرم هر چیزی رو از دست بدم...حتی تاجم رو...حتی خودم رو...اما تو رو نه!
لحظه‌ای گذشت. چانیول نگاهش رو پایین انداخت. دیوارهایش ترک برداشتند.
جادوگر دست بکهیون رو گرفت. دست‌ها لرزیدند، نه از ترس، از اعترافی بی‌صدا.پری به سمت چانیول کشیده شد. بوی دود و کاج و جنگل پری رو احاطه کرده بود.
چشم در چشم شدند. شعله‌ها بلندتر زبانه کشیدند.
و آن‌گاه... فاصله میانشان شکست. بوسه‌ای آرام، دزدیده‌شده از دل جنگ و سیاست، میانشان شکفت. لب‌ها به هم رسیدند، مثل سوگندی ممنوع، مثل خطایی که بهشتیان را از آسمان برای شیرینی یک سیب به زمین پرتاب کرد.اما این یکی ارزشش رو داشت
لب‌هایشان با شتاب بیشتری بر هم کوبیده شد. بوسه‌ای دیگر،و باز هم بوسه‌ای دیگر،عمیق‌تر، حریص‌تر، نیاز بیشتر. بکهیون پشتش را به دیوار سرد اتاق تکیه داد و دست‌های چانیول روی گونه‌‌ و گردنش نشست. نفس‌ها درهم گره خورد، مثل شعله‌هایی که می‌خواستند یکدیگر را ببلعند.
بکهیون با صدایی بریده، میان شعف و لرز زمزمه کرد
_چان....این..
خواست‌ بگه درست نیست اما‌کی اهمیت میداد
_خیلی...داغه..
چانیول چیزی نگفت، فقط او را بیشتر به سمت خودش کشید. دستش روی خط باریک کمر بکهیون لغزید و پری با لرزی خفه پلک بست. شعله‌های آتشدان بلندتر شدند، گویی انعکاسی از تمنای بی‌پرده‌ی آن دو بودند
لب‌های جادوگر به سمت پایین حرکت کردند
فضا پر از نفس‌های بریده و ضربان‌های ناهمگون شد. چانیول نزدیک شد، لب‌هایش را روی گردن و ترقوه‌ی بکهیون گذاشت و با لمس‌های نرم و آهسته، او را به لرزه انداخت. هر نفس کوتاه بکهیون، هر ناله‌ی خاموش، قلب چانیول را می‌فشرد. دست‌ها در امتداد شانه‌ها و پشت حرکت می‌کردند، لمس‌ها پر از گرما و اضطراب، اما هنوز در مرز ممنوعه و عاشقانه.
بکهیون سرش را عقب برد و صدای آهی کوتاه و لرزان از دلش بیرون آمد، چشمانش نیمه‌باز، نگاهش پر از اضطراب و لذت، اما هنوز هوشیار.
تنها صدای نفس‌ها بود، تند و بریده. فاصله‌ای میانشان باقی نمانده بود. لحظاتی دیگر، مرزهای ممنوعه شکسته می‌شد...
اما درست همان دم، چانیول ناگهان خشکش زد. شانه‌هایش سفت شد، نگاهش به گوشه‌ی تاریک اتاق دوخته شد.
بکهیون، با نفس‌های سنگین، گیج پرسید
_چی..چ.چی شد؟؟
چانیول چیزی نگفت. دستش رو روی لب‌های بکهیون گذاشت و گوش سپرد.
سایه‌ای لرزید. صدای خشکی ملایم از پشت پرده‌ی مخملی آمد. چانیول با غرشی کوتاه، مثل گرگی که حضور شکارچی را حس کرده باشد، عقب کشید.
در یک حرکت، بکهیون را پشت سر خود کشید و به سمت پرده خیز برداشت. دستش آتش گرفت، زبانه‌ای از شعله‌ی خشم. پرده را کنار زد اما فقط رد سایه‌ای لغزان را دید. که در پس نور پرده‌ی آتش گرفته به سمت در دوید
صدای قدم‌ها در راهرو پیچید. جاسوسی در نقاب، با سرعت می‌گریخت.
چانیول فریاد زد
+همونجا که هستی بمون
و بی‌درنگ به دنبالش دوید. شعله‌هایش در طول راهرو جرقه می‌زدند، بوی دود و اضطراب در هوا پیچیده بود. اما جاسوس چابک‌تر بود، از راهروی فرعی گذشت و در تاریکی قصر ناپدید شد.
چانیول نفس‌نفس‌زنان ایستاد، مشت‌هایش فشرده. خشم مثل طوفان درونش می‌پیچید. می‌دانست این لحظه را دیده‌ بود. این راز دیگر راز نخواهد ماند.
وقتی برگشت، بکهیون هنوز در آستانه‌ی در ایستاده بود. شانه‌هایش می‌لرزید،نه از جنس لرزش چندی پیش و نه از ترس، از حقیقتی که مثل شمشیر بر دلش فرود آمده بود.
چانیول با تمام سرعتش به سمتش دوید، قلبش به تندی می‌تپید و نفس‌هایش به سختی بیرون می‌آمد، اما چیزی پیدا نکرده‌بود. جاسوس، انگار در هوا محو شده بود؛ نه صدایی، نه اثری، تنها خالیِ تاریکی که انگار او را بلعیده بود.
چانیول، دستش را مشت کرد، و برگشت، چشمانش هنوز پر از خشم و سردرگمی بود. همان لحظه نگاهش به بکهیون افتاد. پادشاه، هنوز در همان حالتی که بوسه‌ها و لمس‌ها تماماً در قلبشان بود، با اضطراب و نگرانی در نگاهش ایستاده بود.
+چانیول...
صدای بکهیون نرم بود، اما در آن آرامش، وحشت و استرس موج می‌زد.
جادوگر نزدیک شد و شانه‌های لرزان پادشاه رو گرفت به چشم‌هاش زل زد
-نگران‌نباش،نمیزارم‌هیچی تورو ازم‌ بگیره،اگه هزار بار دیگم‌ زندگی کنم‌ باز تویی که تمام وجودم برای اونه.
چانیول به او نزدیک بود، هنوز نفس نفس می‌زد و با چشم‌هایی که از ترس و عصبانیت می‌سوخت گفت
+ولی من باید بفهمم کار کی بود!
بکهیون دستش را روی شانه‌ی چانیول گذاشت و چشم‌هاش رو بست
-می‌دونم... اما حالا مهم اینه که کنار همیم. همین برای من کافیه..
فضا سنگین بود، پر از سکوتی که نه تنها عشق و نفرت، بلکه وحشت و ابهام را نیز در خود جای داده بود. آن‌ها ایستاده بودند، دو نفر در مرکز تهدیدی نامرئی، و هر دو می‌دانستند که این لحظه، پیش‌نمایشی از خطرها و خیانت‌هایی است که در پیش است.
..................................................................................
تالار بزرگ جابجونگ با ستون‌های مرمری سفید و سقفی بلند که پر از نقوش طلایی بود، در سکوتی سنگین فرو رفته بود. نور شمع‌ها روی دیوارهای سنگی می‌رقصید و سایه‌های بلند بزرگان و مشاوران را در هم می‌آمیخت، انگار خود تالار با نفس حضار نفس می‌کشید.
سهون، در جامه‌ی سلطنتی ولیعهدی، روی سکویی کوتاه ایستاده بود و مقتدر تنها کلمه‌ای بود که شاید میتوناست اورا توصیف کند. قلبش می‌تپید، نه از ترس، بلکه از مسئولیتی که روی شانه‌هایش سنگینی می‌کرد. چند قدم جلوتر، یکی از مشاوران ارشد، با صدایی محکم و استوار، سند ولیعهدی را به سمت او آورد
:سهون، این سند رسمیت جایگاه توست؛ تا وقتی جابجونگ پابرجاست، تو ولیعهد آن خواهی بود.
سهون دستش را جلو برد و سند را گرفت. لمس کاغذ، بویی از تقدس و تاریخ برایش داشت، حس سنگینی و افتخاری همزمان. نفسش را عمیق کشید و با صدایی که هم آرام بود و هم پرقدرت گفت
*می‌پذیرم. تا آخرین نفس، برای حفظ جابجونگ، برای مردمش، و برای عدالت و نور، تلاش خواهم کرد.
و بعد لبخند کوتاهی زد..
سکوتی کوتاه تالار را پر کرد، سکوتی که انگار نفس همه حضار را در خود فرو برده بود. سپس، یکی از بزرگان نقاب، با لبخندی تلخ و نگاه پر از کنجکاوی، زمزمه کرد
-آیا این جوان، با همه شور و جوانی‌اش، تاب تحمل این مسئولیت را دارد؟ولیعهد ما باید چیز‌های زیادی بیاموزد
سهون، بدون اینکه سرش را پایین بیاورد، با نگاهی استوار و مصمم پاسخ داد
*من تنها نمی‌ایستم.دریا،مشاوران،پدربزرگم، مردم و حتی کسانی که ندانسته دشمن من‌اند، همه جزئی از این مسئولیتند. و من تمام‌آنچه که باید را به خوبی می‌آموزم
نور شمع‌ها روی صورتش تابید و تمام تالار احساس کرد که او آماده است. قلب سهون از ترکیب غرور و اضطراب می‌تپید، اما در همین حال، او می‌دانست که این اولین گام برای مقابله با هوآن و بازگرداندن تعادل به نورن است...
حضار تالار ابتدا به ولیعهد جدید ادای احترام‌کردند و بعد جشن شروع شد.
بعد از گرفتن تاییدیه ولیعهدی، سهون از سکوی کوتاه پایین آمد. تالار هنوز پر از همهمه و صدا و نگاه‌های محتاطانه بود، اما قلبش آرام گرفته بود. گام‌هایش روی سنگفرش سرد طنین انداخت و قدم‌هایش پرصلابت و مصمم بود.
کای، در گوشه‌ای از تالار، با نگاه مضطرب و دست‌های جمع‌شده، منتظر بود. وقتی چشمانشان در هم افتاد، موجی از آرامش و اضطراب همزمان قلب سهون را پر کرد. سهون جلو رفت، گام‌هایش را کمی کند کرد تا هم‌قدم با کای باشد، و سرش را آرام به سمت او خم کرد.
*کای...
صدایش نرم اما پرقدرت بود، طوری که تمام تالار می‌توانست حس کند اما کلماتش تنها برای کای بود.
سهون پلک زد، کمی لبخند زد اما چشمانش هنوز جدیت داشت. او دستش را آرام روی دست کای گذاشت و نفسش با نفس او درهم آمیخت.
*قسم می‌خورم....هرگز تو رو رها نکنم.
کای، لبخندی نیمه‌شیطنت‌آمیز زد و با لحنی شوخ‌طبعانه گفت
~چیه..این یک.. خاستگاری از منه؟نکنه تو جابجونگ این وظیفه امگاهاست؟
کای نگاهش رو به اطراف تالار انداخت تالار سکوت نسبی گرفته بود همه محو اونها شده بودند
سهون چشمانش در چشمان کای قفل شد، و زمزمه‌ای شد میان سکوت سنگین تالار
*در هر تاریکی، در هر نبرد، حتی وقتی همه دنیا علیه ما باشد...من کنار تو می‌مونم.
کای نفس عمیقی کشید، لبخندش کمرنگ شد و نگاهش جدی شد. حالا صدایش آرام اما پرقدرت بود
~و من هم… کنار تو می‌مونم. تا پایان.
نور شمع‌ها روی دست‌های در هم پیچیده‌شان می‌رقصید، سایه‌هایشان روی دیوار بلند تالار کشیده شد؛ سایه‌هایی که نمادی بودند از عهدی که بسته شده بود عهدی برای ماندن کنار هم، در میان آشوب و نبردهای پیش رو.
سهون باز هم زمزمه کرد، این بار با اطمینان کامل
*تو، و فقط تو... تا پایان، کنار تو می‌مونم.
کای فقط سرش را تکان داد،لبخند زیبایی زد و نفس عمیقی کشید؛ حالا عهدشان نه فقط برای نبرد، بلکه برای هر ترس و چالش پیش‌رو، سپری استوار بود.
موسیقی دوباره از سر گرفت و آلفا لبخندی زد
~افتخار رقص‌ با ولیعهد رو دارم؟
و جواب فشرده شدن دستش و چرخش سهون بود
....................
مه غلیظ شب روی دشت‌های گسترده‌ی جابجونگ کشیده شده بود و نور فانوس‌های اردوگاه، پراکنده و لرزان، مثل هزاران ستاره کوچک میان تاریکی می‌درخشید. جشن ولیعهدی به پایان رسیده بود و سکوت سنگینی در فضا حاکم شده بود، سکوتی که تنها با زمزمه‌ی باد میان خیمه‌ها و خش‌خش چادرها شکسته می‌شد. عطر خاک مرطوب و شعله‌های سوختنی هنوز در هوا موج می‌زد، ترکیبی از تازگی شب و آثار باقی‌مانده از شادی و هیجان جمعیت.
کای روی تپه‌ای کم‌ارتفاع ایستاده بود، لباس‌های سبز تیره‌اش با باد شب تکان می‌خورد و دست‌هایش پشت سرش گره خورده بود. نگاهش به افق تاریک و دوردست‌ها دوخته شده بود، جایی که خط درختان با آسمان ادغام شده بود و سایه‌ای مبهم ایجاد کرده بود. دلش پر از فکر و نگرانی بود، ذهنش درگیر نورن و وضعیت سرزمینش؛ او نمی‌توانست با آرامش در اینجا قدم بزند وقتی که نورن تازه رو با مشکلاتش تنها گذاشته بود. قلبش نیاز داشت از نزدیک مطمئن شود که همه چیز آنجا هنوز سر جای خودش است.
سهون روی زمین نشست، دست‌هایش را روی زانو جمع کرده بود، چشمانش در تاریکی برق می‌زد و با نگاهش موج‌های آرام باد را دنبال می‌کرد. کای به آرامی به او نزدیک شد، نفسش را عمیق کشید و با لحنی کمی لرزان اما مصمم گفت
~سهون... فکر می‌کنم باید برگردم به نورن. باید ببینم اوضاع اونجا چطوره..نمی‌تونم چشم‌بسته امید داشته باشم، باید مطمئن شم که هیچ چیز از دستم در نرفته... مطمئن باشم پادشاهی چانیول در آرامشه. تا آرامشم رو برای همیشه در کنار تو جاودان کنم
سهون لبخندی زد، ترکیبی از آرامش و بازیگوشی، که باعث شد خطوط جدیت از صورت کای کم‌رنگ شود
+پس این تصمیم قطعی توئه؟ خب خب... اینکه از ارامش ابدی کنار من حرف میزنی یک خاستگاری از منه، یا دارم اشتباه می‌کنم؟
کای لبخند کوتاهی زد،لب‌هاش رو کمی فشرد، مکث کوتاهی کرد و سپس با جدیت ادامه داد
+نه... منظورم جدیه. نمی‌تونم بمونم و فقط دعا کنم که همه چیز توی نورن خوب پیش بره. باید برم و از نزدیک ببینم.
سهون،بلند شد و بدون لحظه‌ای تردید، دست کای را گرفت، پوستش زیر نور فانوس‌ها درخشش خفیفی داشت، و با صدایی محکم گفت
*می‌خوام باهات بیام. نمی‌ذارم تنها بری.
کای سرش را به عقب چرخاند، تردید در چشم‌هایش موج می‌زد، نفسش عمیق شد و گفت
~نه… این کار خطرناکه...تو ولیعهد جابجونگی همین چند ساعت پیش قسم خوردی،یادت رفته؟مسئولیت‌های زیادی داری و نمی‌خوام به خطر بیفتی.
سهون شانه‌هایش را بالا انداخت، لبخندی پر از اطمینان زد و با نگاهی نافذ ادامه داد
*وقتی که داشتم‌به جابجونگ میومدم تو از من اجازه نگرفتی و همراه من به جابجونگ اومدی...حرفی که زدم یک سوال نبود.با هم می‌ریم،و بعد برمیگردیم تموم شد!مگه اینکه بخوای پادشاه نورن باشی نه ملکه جابجونگ
نیشخند شیطانی را چاشنی آخرین جمله‌اش کرد
و کای با بی‌حسی به صورت پرشیطنت سهون‌نگاه کرد
~نه حقیقتا برام اهمیت نداره که ملکه جابجونگ باشم،اونم وقتی پادشاه تخت‌خوابت منم....
و حالا کسی که لبخند بیشتری روی لب‌هاش داشت کای بود.
باد خنک شب تارهای موهایشان را بازی داد و صدای خش‌خش چادرها و برگ‌های خشک پای درختان همزمان با ضربان قلبشان ترکیب شد. کای سرش را به آرامی پایین انداخت،بعد بدنش رو کج کرد و سرش رو به شونه‌ی سهون رسوند.لبخندی کوتاه و نرم زد، حس کرد که بار نگرانی از دوشش برداشته شد. نگاه سهون، گرم و مطمئن، تکیه‌ای شد برای دلش که آرام گرفت. حالا می‌دونست که نه تنها خودش، بلکه همراهی قابل اعتماد و مصمم در کنار دارد، کسی که با او در بازگشت به نورن و مقابله با مشکلات پیش‌رو همراه خواهد بود.
..................................................................................

Wrongحيث تعيش القصص. اكتشف الآن