56

68 13 0
                                        

شورا در تالار بی‌پنجره‌ی نقاب، جایی زیرزمینی و سنگی دور تا دور یک میز طویل نشسته بودند، شعله‌های آبی‌رنگ مشعل‌ها بر دیوارها می‌رقصیدند. سایه‌ها کش می‌آمدند و صدای آهسته‌ی شعله‌ها تنها چیزی بود که میان خشم و تردید اعضای شورای نقاب می‌جنبید.
بکهیون، با تاج سنگین و پر ابهت اما برازنده‌اش، روبه‌روی جمع ایستاده بود. دستاش رو پشت کمرش قفل کرده بود، قامتش در ردای سلطنتی از همیشه کشیده‌تر به نظر میرسید، نگاهش آروم... اما زیر اون آرامش، چیزی می‌جوشید.
فرمانده پلار، پیرمردی با صورتی پرچین و ردای ارغوانی، عصایش را محکم به سنگ کوبید:
«پادشاه یا نه، شما حق ندارید به خاک نفرین‌شده‌ی تبعیدی‌ها وارد شوید. آن‌ها سال‌ها پیش برای خیانت،استفاده ازجادوهای تاریک و بی‌رحمی‌شون علیه جادوگران طرد شدند. شاید بتونید بدون اجازه‌ی ما به دیدن یک زندانی برید اما مطمئن باشید قدم گذاشتن به خاک طلسم‌ساز‌ها مخالفت علنی مارو به همراه داره
بکهیون بی‌هیچ لرزشی پاسخ داد
_من به سرزمین‌شون نمی‌روم. فقط یکی نفر از اونها رو می‌خواهم ببینم....یک نفر به عنوان نماینده
فرمانده دوم، زنی با ردای سفید. در واقع تنها زن سپاه نقاب،پیر و سالخورده
:و اگر شایعه شود پادشاه ما با طلسم‌سازها معامله کرده، چه؟ پادشاه جوان ما نزد مردم چه اعتباری دارد؟معامله با اونها فقط بی‌حرمتی به مردم نیست،بلکه پشت کردن به اجداد ماست!
بکهیون لبخند تلخی زد
_اعتبار؟چه ارزشی داره اعتبار وقتی نتونیم جلوی دشمن بایستیم؟ اگر نتونم مردمم رو نجات بدم. اگر اجازه بدیم جادوگران باز در قفس بپوسد،وقتی دیگه چیزی برای محافظت نمونه،نه مردم، نه تاج.اعتبار به چه کاری میاد؟
نجواهای تردید میان اعضا پیچید. یکی گفت
«او از خون خاندان نورن است»
دیگری
«نیمی پری‌ست، نیمی جادوگر؛ شایسته‌ی قدرت نیست»، و سومی
«اما سیاست‌ورزی را از مادرش آموخته، شاید بیش از ما...»
فرمانده پلار دوباره عصا کوبید
«اگر یک قدم به بازار تاریک بگذاری، بدون همراهی سپاه، بدون مشورت شورا، بدون تصویب ما...
بکهیون با لحنی آرام اما بی‌چون‌و‌چرا وسط حرفش پرید
_شما مرا پادشاه می‌خوانید، اما فقط تا زمانی که دستور ندم.چه فایده‌ای دارد؟نمیخوام مثل پدرم برا اینکه پادشاه بمونم مطیع باشم.این هیچ فرقی با اینکه تاح روی سرم نباشه برام نداره...حالا،فرمان من اینه منو تنها بذارید!
سکوت افتاد. فرمانده‌ها از تالار بیرون رفتند. پلار آخرین نفر بود؛ در آستانه‌ی در ،برگشت و زیر لب زمزمه کرد اما نه اونقدر که پادشاه جوان نشنوه
«فقط یادت باشد، ما همیشه از پادشاهان پُر غرور بیشتر ترسیده‌ایم تا از دشمنان خونی...
درِ تالار بسته شد. و بکهیون، تاج رو از سرش پایین آورد و سعی کرد سردردی که به جونش افتاده رو بین دست‌هاش ساکت کنه.
این زیر زمین زیادی خفه بود..
.......................
سالن بلند و نورانی با نقوش طلایی و شیشه‌های رنگی، در سکوتی سنگین غوطه‌ور بود.دقیقا برعکس جایی که چند ساعت پیش حضور داشت بکهیون با ردای ساده و مشکی کنار پنجره‌ای قدی ایستاده بود، به پایین خیره، جایی که سربازان تمرین می‌کردند و پرچم‌های طلسم‌خورده با هر وزش نسیم، به هم می‌پیچیدند. صدای پایی محکم از انتهای سالن طنین انداخت. انتظارش رو داشت اونم وقتی که ندیمه‌ی مادرش چند دقیقه پیش دزدکی داخل اتاقش رو نگاه کرد.
برگشت....
یورا، مادرش، وارد شد؛ بلندبالا و برافراشته، با همان ابهتی که همیشه بکهیون رو در خود جمع می‌کرد.و یورا به تازگی این ابهت رو درون خودش پیدا کرده بود. نمی‌دونست برای چی اینجاست.
نگرانه؟
میخواد سرزنشش کنه؟
ترسیده؟
عصبانیه؟
اما این بار تنها نبود. در کنارش، چهره‌ای پوشیده با ردایی خاکستری ایستاده بود،پارچه‌ای تیره نیم‌رخش رو پوشانده بود و نمیتونست بفهمه که اون کیه
اما قد، قامت ظرافت زنانه‌ای داشت.
یورا بی‌مقدمه گفت
<تصمیمت رو شنیدم. شورای نقاب مخالفه، همون‌طور که پیش‌بینی می‌کردم توهم کوتاه نیومدی...و این خطرناکه! اما...به من اطمینان بده که چرا اینقدر به طلسم‌ساز‌ها امیدواری؟
بکهیون نگاهش را به مادر دوخت. در چشمانش خستگیِ هزاران روز پنهان‌کاری، آموزش، و تلاش موج می‌زد. آهسته توضیح داد
_من به چانیول اعتماد دارم.و بیشتر از اون... می‌دونم که این تنها راهیه که برامون مونده. سپاه ما ضعیفه، خسته‌ست. هوآن صبر نمی‌کنه مادر.. و جواب طلسم تاریک رو فقط باید با طلسم داد!تعداد طلسم‌ساز‌های ما خیلی کمن و دانش آنچنانی هم ندارن...چانیول هم که تو زندانه و فعلا نمی‌تونه کمکی بهمون بکنه.
یورا برای لحظه‌ای سکوت کرد، بعد جلو اومد، نزدیک پسرش ایستاد. صداش آروم، اما محکم بود
<پس نذار بفهمن. مخالفتت رو آشکار نکن. پنهانی برو، در سایه عمل کن. تو شاهی، نه جنگجو. خودتو از چشم دشمنان داخلی هم پنهان کن..برای اونا سر به زیر باش اما کارتو انجام بده!میدونم از اینکه چانیول تو زندانه دلخوری اما مخالفتت با اونا الان فقط ضعیفت میکنه
لبخند محوی روی لب بکهیون نشست. سری به نشانه‌ی تأیید تکون داد.اما چیزی نگفت
یورا لحظه‌ای مکث کرد، سپس با صدایی که حالا جدی‌تر شده بود،ادامه داد
<اگه میخوای به بازار سیاه بری کسی باید همرات بیاد. کسی که اونا نشناسنش، ولی کارش رو بلد باشه!
سرش به طرف همراهش چرخید و پرده‌ی نازک روی صورتش رو کنار زد. نور، چهره‌ی زن جوانی رو آشکار کرد با چشمانی تیز و ابروهایی که خبر از سال‌ها فرماندهی در سایه خبر می‌داد.
زن بلافاصله احترام نظامی گذاشت
یورا معرفی کرد
<سورا. از وفادارترین‌های منه. در سایه بزرگ شده، برای این‌جور مأموریت‌ها ساخته شده. حرف نمی‌زنه مگر وقتش باشه، اما شمشیرش همیشه قبل از لب‌هاش واکنش نشون میده.
بکهیون نگاهی پر تردید و کنجکاوی به سورا انداخت. و تنها پاسخی که گرفت، یک تکان سر و نگاهی نافذ بود.
یورا گفت
<وقتشه پادشاه، پادشاه بودن فقط بر سر گذاشتن تاج نیست. گاهی یعنی رفتن به جایی که هیچ نوری نیست. موفق باشی، پسرم.
سپس از سالن خارج شد، و پشت سرش، صدای سنگین بسته شدن در، پایان گفتگو را اعلام کرد.
بکهیون نفس عمیقی کشید. حالا باید وارد تاریکی می‌شد.
دوباره به دختر نگاهی انداخت که روبندش رو دوباره بسته بود
.................
هوای شب، بوی فلز سوخته، چرم خیس‌خورده و خاکستر به خود گرفته بود. صدای زمخت جارچی‌ها در کوچه‌های بازار تاریک مثل خراش روی پرده‌ی گوش می‌پیچید. «بازار درهم‌شکسته»
بکهیون فکر کرد شاید این اسم بهتری براش باشه
جایی در دل تپه‌های پشت کوه‌های غربی نورن. جایی که حتی نور، جرات نمی‌کرد بیشتر‌ بمونه
بکهیون شنل سیاهش رو تا روی صورت کشیده بود. سورا در کنارش، یک قدم عقب‌تر، چون سایه‌ای بی‌صدا حرکت می‌کرد.از وقتی با اون آشنا شده بود حتی یک کلمه هم حرف نزده بود.
توی شلوغی بازار، بین غرفه‌هایی با گردونه‌های جادویی، بطری‌های نجواگر و دل و روده‌ی هیولاهای طلسم‌شده،
اونا با احتیاط از کنار عطرهای جادویی و چشم‌های مشکوک گذشتند.
صدای سوتی آهسته در گوش بکهیون پیچید. سورا فقط با یک حرکت سر، مسیر را تغییر داد.انگار که سورا میدونست طلسم‌ساز‌ها رو کجا باید پیدا کنه
وارد کوچه‌ای باریک و نیم‌تاریک شدند، با درهایی چوبی و کهنه که رویشان حکاکی‌های ممنوعه‌ی جادوی قدیمی ثبت شده بود. در انتهای کوچه، درِ نیمه‌باز مغازه‌ای با علامت طلسم سوخته دیده می‌شد.
_مطمئنی‌ که خودشه؟
سورا فقط سر تکون داد.
بکهیون چند ضربه‌ی کوتاه به در زد و وارد شد. بوی نم، خاک سوخته و گیاهان تلخ فضا رو پر کرده بود.
مردی با لباس‌هایی وصله‌دار، پشت میز ایستاده بود. ریش و موهای بلند و پاشیده و چشمانی مثل دودی خفته داشت. نگاهی گذرا به دو مهمانش انداخت، اما ناگهان چشم‌هایش باریک شد. لحظه‌ای نفس کشید... و بعد صدایش به طرز خطرناکی آهسته شد
:شنل رو بزن عقب.کی هستی؟
بکهیون سکوت کرد.صدای مرد اینبار کمی بلند تر بود
:گفتم شنل رو بزن عقب. یه قدم دیگه بیای جلو، فریاد می‌زنم و تموم بازار می‌فهمن یه پری اینجاست.
سورا دستش رو به آهستگی روی قبضه‌ی خنجر گذاشت. بکهیون اما دستی بالا آورد. بعد، بی‌هیچ عجله‌ای، شنل را به عقب زد. در نور اندک شمع‌ها، حجم بال‌های نقره‌ای از زیر شنلش بیرون زد. فضای مغازه یخ زد. مرد عقب رفت، دستش به سمت تکه‌ای چوب طلسم‌خورده کشیده شد.
:پ‌پری... بالدار...
و بعد، چشمانش گرد شد پس قطعا لباس‌های سلطنتی زیر شنل رو دیده بود
:لعنتی... نه... نه ت‌تو کی هستی؟
بکهیون با صدایی که بین زهر و وقار بود، خودش رو معرفی کرد
_من بکهیون هستم. پادشاه نورن. فرزند یورا. نوه‌ی آخرین پادشاه نورن.دورگه‌ای که به تخت نشست و حالا برای نجات مردمانش برگشته.
مرد از شوک خشکش زده بود. قدمی عقب رفت. نفسش لرزید
:تو؟! نجات؟ مردمانت؟ بعد از اینکه ما رو تبعید کردین؟ بعد از اینکه پادشاهان... نه، خود خاندان تو... ما رو سوزوندن؟!
فریاد زد
:ما گرسنه موندیم، فراموش شدیم!و عجیب اینجا بود که جادوگرای خائن، ما شدیم! حالا میای اینجا و از نجاتمون حرف می‌زنی؟!
دستش روی طلسم بود. سورا شمشیرش رو بیرون کشید و جلو رفت و تیغ شمشیر رو روی گلوی طلسم‌ساز گذاشت
:اگه جرعتش رو داری از اون طلسم توی دستت استفاده کن یا یکبار دیگه صدات رو بالا ببر
اما بکهیون یک قدم جلو رفت. صداش بلند نشد. اما اونقدر پرقدرت بود که انگار کل فضا رو توی مشت داشت
طلسم‌ساز هنوز ایستاده بود. چشمانش روی دست بکهیون که بی‌حرکت روی میز مانده بود، قفل شده بود.
نور شعله‌ی کوتاه شمعی از گوشه‌ی مغازه دیده می‌شد، مثل نفسِ آخرِ امید.
بکهیون پلک زد.
و آن لحظه،انگار که زمان ایستاد.
نور، مثل موجی بی‌صدا، از مردمک چشمان بکهیون بیرون جهید نوری سفید، سرد و بی‌درنگ.
مرد، پیش از آنکه بتواند حتی پلک بزند، دید که مغازه‌ی کهنه‌اش مثل تکه‌ای پارچه در تاریکی فرو رفت. دیوارها از هم پاشیدند. زمین زیر پایش گم شد. تنها چیزی که باقی مانده بود، صدای نفس خودش بود و حضور ایستاده‌ی بکهیون و محافظش.
در دل سیاهی مطلق، فقط نور بکهیون می‌تابید. سرش کمی کج شد. مثل کسی که چیزی را، یا کسی را، با دقت تماشا می‌کند.
سورا قدمی عقب رفت و با تعجبی که سعی می‌کرد پنهانش کنه به پری نگاه کرد
_ببین...
و هر دوی اونها دیدند.
در گوشه‌ای از تاریکی، کنار دیوار سنگی و فروپاشیده، زنی نشسته بود. پوستش زرد، لب‌هایش ترک‌خورده، دستش روی شکم گرسنه و دردناکش بود. یک طلسم‌ساز...
صورتش برای مرد آشنا بود. همکار قدیمش، آریشا، سالها قبل توی همین مغازه باهم شریک بودند. اما حالا با چشم‌های فرو رفته و نگاهی که دیگر حتی نفرین هم نداشت.
تصویر دیگر کنار رفت.
در کنج دیگری، پسربچه‌ای چمباتمه زده بود. توی دهانش تکه‌ای از چرمی پاره. پوستش پر از زخم. لب‌هایش تکان می‌خوردند، وردی دروغین زیر لب زمزمه می‌کرد. او داشت سعی می‌کرد شکم گرسنه‌اش را با یاد گرفتن طلسمی جعلی آرام کند. پسرِ برادرش بود به خوبی یادش میشناختش
نور بیشتر شد. یک‌باره در هر گوشه، یکی، دوتا، ده‌ها طلسم‌ساز، خمیده، مریض، گرسنه، چشم به خاک، بی‌قدرت... انگار بکهیون او را برده بود درون آینه‌ای از روح خودش!
و بکهیون، حالا نزدیک‌تر آمده بود. صداش آهسته و آروم، اما مثل سنگی در چاه ساکت ذهنش فرو ریخت
_خشم، هیچ‌وقت نجات نمی‌آره. اما حقیقت... می‌تونه راه باشه.تو دیدی... حالا انتخاب کن.می‌خوای این تصویر، باقی بمونه؟یا می‌خوای باهام بسازیش و عوضش کنی؟
طلسم‌ساز به زمین افتاد. زانوهایش لرزیدند.خواست نفس بکشه ولی انگار هوا نبود. فقط درد
نور آرام آرام کم شد. تصویر محو گشت. دوباره مغازه‌ی تنگ برگشت، بوی گیاهان و چوب نیم‌سوخته. صدای نفس سورا رو شنید که هنوز شمشیرش روی گلوش بود و ردی نازک از خون به حا گذاشته بود.
طلسم‌ساز، آروم سرش را بلند کرد.
_من نیومدم ازت عذر بخوام...چون جنایتی که در حق شما شده کار من نبوده، اومدم یه پیشنهاد بدم.دشممنت، دشمند منه. هوآن شما رو تبعید کرد. نه من، نه مادرم و نه حتی پدربزرگم!او بود که قدرت رو ازتون گرفت. شما رو به ته گودال تبعید کرد. ولی امروز، تو... تویی که گرسنگی کشیدی، تویی که نفرت رو به خون نوشیدی، تو می‌تونی همه‌چیز رو برگردونی. در ازای کمک... آزادی!و حتی پس گرفتن قدرت!
طلسم‌ساز با چشمانی که حالا ترس رو در بستر شک می‌کاوید، زمزمه کرد
:و اگر تو هم مثل هوآن باشی؟ اگر قول‌هات تهی باشه؟
بکهیون جلو اومد. آروم، اما جدی. نگاهش رو در چشم‌های مرد دوخت.
_پس طلسمی بساز... که اگر قولم رو شکستم... خونم از تمام پادشاهان قبل‌تر سوزاننده‌تر بشه. منو ببند... به حقیقت. چون چیزی برای پنهان کردن ندارم!
سکوت. سنگین و کشنده.
مرد سرش رو پایین انداخت. و بعد، خیلی آهسته لب زد
_تو یه پادشاه دیوونه‌ای... ولی... ما دیوونه‌تریم چون میخوایم بهت اعتماد کنیم!
دستش را عقب کشید.و بالاخره طلسم رو زمین گذاشت.
.......
و اندکی بعد، با یک سینی زنگ‌زده، چای تلخی جلوشان گذاشت.
:بشین. حرف بزن. پادشاه نورن!
..................................................................................
هوای سلول، سنگین بود. بوی خاک نم‌خورده، آهن زنگ‌زده،خاکستر و خون شاید برای جادوگر یا پری که دائما به دیدنش میومد عادت شده بود اما صورت زن رو در هم‌کشید.
چانیول، شاهزاده‌ی آتش، روی سنگ‌فرشی سرد نشسته بود. زانوهاش رو جمع کردن بود و دست‌هاش ردی اونا جمع شده بود و چانه‌اش روی ساعدش افتاده بود. موهای آشفته‌اش صورتش رو می‌پوشاند. از انگشتاش، هیچ حرارتی نمی‌آمد. حتی جرقه‌ای کوتاه
درونش، هیولایی می‌غرید.
حتی نمی‌دونست که باید با خاموشی دست و پنجه نرم کنه؟ یا با هیولایی که در سایه‌ی تمام سال‌های سکوت و خشم، رشد کرده بود؟
صدای در گشوده شد.
قدم‌هایی سنگین، اما مطمئن. صدای زنجیرهای نقره‌ای و مرواریدی که به دامن ردایی بلند و سلطنتی دوخته شده بودند و حالا به هم کشیده می‌شد.
چانیول سرش رو بلند نکرد.
تا اینکه بوی گل‌های شب‌بو، آشنا و دور، به مشامش رسید.
یورا!
+یورا؟
<بلند شو، چانی.
سرش رو بالا اورد،پلک زد،نگاهش لرزید، نه از ترس، نه از خشم، و شاید هم از شرم!
اما یورا منتظر نشد.جلو رفت، نشست روبه‌روش، دستکش‌های چرمی‌اش رو درآورد و انگشت‌هاش رو به صورت داغ برادرش رسوند
<همیشه فکر می‌کردم تو از همه‌مون قوی‌تری. حالا خودتو نگاه کن. مثل پسر بچه‌ای که خوابش نمی‌بره چون از تاریکی می‌ترسه!
چانیول بی‌صدا خندید. خنده‌ای که بیشتر نیش بود.
+شاید...اما تاریکیِ بیرون ترسناک‌تر از درون من نیست
یورا نگاهش کرد. آهسته. بعد دستش رو حرکت داد، اما نه برای نوازش برای بالا بردن چانه‌ی چانیول. مجبورش کرد که توی چشم‌هاش نگاه کنه.
<تو می‌دونی که هیولای درونت رو کی ساخت؟ خودت.
با ترس از دیده شدن، با حس رهایی، با سکوت در برابر همه‌ی خواسته‌های پدر،که تقصیر تو نیست ولی... خاموشی آتش، تقصیر توئه.و این هیولا، اگه قراره تو رو بکشه، پس حداقل بذار آخرین نفس‌هات با شعله باشه، نه خاکستر!
چانیول پلک زد. برای لحظه‌ای، بوی سوختگی...نه، بوی شراره، بوی آتش زنده در سلول پیچید.
آیا واقعاً؟ یا توهمی دیگر از ذهن خسته‌اش؟
یورا بلند شد. دامنش رو صاف کرد.
<من برای نورن دارم‌ تبدیل به یک مادر و ملکه‌ی مستبد میشم بکهیون داره می‌جنگه که تو و همه‌ی جادوگرا آزاد شن.توهم باید بجنگی تو هم باید بخوای. تو باید آتیشت رو، حتی اگر یه شعله‌ باشه، بخوای.چون اگه نه، حتی ما هم نمی‌تونیم کمکت کنیم!بکهیون اون بیرون بهت نیاز داره...
لبخند تلخی زد و ادامه داد
<فکرش رو هم‌ نمیکردم اینو بگم اما بدون تو کامل نیست. کنار تو واقعا یک پادشاهه!ازت می‌خوام که کنارش بمونی چان!خیلی بیشتر از اون چیزی که برای من بودی...
دم عمیقی گرفت تا بغضش رو مهار کنه
<برای پسرم قوی بمون و از زندان بیرون بیا لطفا..
در سکوت سلول، صدای قدم‌های او در حال دور شدن شنیده شد.
چانیول موند. با تاریکی. با دستان سرد.
اما در گوشه‌ی سلول، انگار هاله‌ی محوی از نور کم‌رنگ بر نوک انگشتانش لرزید.
و شاید تازه داشت می‌فهمید..بکهیون جرقه‌ی آتشش بود
..................................................................................
در سکوت سنگین مغازه‌ی کهنه، بوی جوهر خشک‌شده و خاک مرطوب در هوا پیچیده بود. فانوس‌های دودزده بر شعله‌های کم‌جان می‌لرزیدند. ازرا، پیرترین طلسم‌ساز بازمانده، با چهره‌ای درهم به شمشیر شکسته‌ی یادگار پادشاهی خیره شده بود. بکهیون، با شنل تیره و نگاه بی‌پروا، روبه‌رویش ایستاده بود. سورا در کنار در ایستاده و مراقب فضا بود، با دستی روی قبضه‌ی خنجر.
ازرا آهسته گفت
:کمک؟ بعد از این‌همه سال؟ بعد از این‌همه طرد شدن؟ اخراج شدن؟ شکار شدن؟ طلسم‌سازها رو از سرزمینشون بیرون انداختند...و حالا پادشاهی جوان می‌خواد برگردیم و دوباره بجنگیم؟
بکهیون بی‌آن‌که پلک بزند جواب داد
_نه. پادشاهی جوان ازتون چیزی نمی‌خواد. من، به عنوان کسی که وارث دو گونه‌ست، دارم ازتون درخواست می‌کنم. هوآن اگر پیروز بشه، نه فقط نورن، بلکه تمام جادو و پری‌زادگی رو به زنجیر می‌کشه. شما، ما، هیچ‌کدوم از این آتش زنده نمی‌مونیم.
ازرا، اخمو و بی‌اعتماد، انگشتاش رو در هم گره زد.
:حتی اگه بخوایم...ما دیگه اون طلسم‌های جنگی رو نداریم. سال‌هاست که برای بقا طلسم ساختیم، نه برای نبرد. دفاع، نه حمله. نفرین، نه قدرت تهاجمی. بچه‌هامون جنگیدن بلد نیستن.
بکهیون سری به نشانه‌ی درک پایین آورد.
_و به همین خاطر من اینجام و برنامه‌ای دارم..
سورا لحظه‌ای با تعجب نگاهش کرد. ازرا ابرو بالا برد.
بکهیون ادامه داد
_من به شما منابع می‌دم. طلسم‌سازهای باقی‌مونده، در قصر هنوز فعالن،به علاوه کتاب‌های طلسم ممنوعه‌ای توی قصر هست که من یک نفر میشناسم که مستونه تو رمز گشایش کمکتون کنه. مواد اولیه، پناهگاه، زمان...این‌هارو نورن براتون تأمین می‌کنه. اما طلسم‌سازی شما نیاز به ساختاری نو داره. ما با ترکیب طلسم‌های دفاعی شما و تاکتیک‌های متحرک نورن کاری می‌کنیم که هوآن شکست بخوره
ازرا لبخندی سرد زد.
:مثل یک پری، حرف می‌زنی. زیبا، نرم..اما پر زخم.
بکهیون کمی به جلو متمایل شد
_اما مثل یک جادوگر، می‌دونم که زیبایی بدون قدرت، فقط یک نقابه. من هر دو گونه رو در خودم دارم. پس اجازه بده برای هر دو بجنگم.
ازرا مدتی سکوت کرد. چشم‌هاش به شعله‌ی لرزان فانوس دوخته شد.
:باشه...طرحی بیار. طلسم‌سازها بهت گوش می‌دن، پادشاهِ دورگه. ولی اگه ما کشته بشیم، خونمون که نفریمونه گردن خودته.
بکهیون لبخندی تلخ زد.
_من با چیزی سنگین‌تر از خون سر و کار دارم. با آینده‌م.
بعد نگاهش رو به اطراف مغازه چرخوند سعی کرد اسم‌طلسم‌های رنگی اطرافش رو بخونه.در گوشه‌‌های مغازه‌ی قدیمی، جایی که نور فانوس‌ها در مهِ دائمی سوسو می‌زد، بکهیون امیدی برای نجات جادوگر پیدا کرده بود.شاید طلسمی بتونه اونو نجات بده
طلسم‌ساز، پیرمردی با موهایی مانند رشته‌های نقره‌ی سوخته و چشمانی کور به‌نظر، اما وحشت‌انگیز روشن، با نگاهی دوخته به بکهیون گفت
:مطمئنی‌ تو فقط اومدی تا کمک بخوای؟ یا دنبال چیز دیگه‌ای هم هستی؟
پری کم‌کم داشت شک می‌کرد که شاید حس ششم عنصر این مرد باشه،در واقع تمام راه اومدن به مسئله فکر کرده بود،بکهیون که شنلش تقریبا نم گرفته بود،بلند شد و قدمی جلو رفت،بی‌پروا
_من یک طلسم می‌خوام. راهی برای مقابله با خاموشی، روشن کردن دوباره‌ی آتش کسی که عنصر نهادینش رو از دست داده. راهی برای نجاتش!
ازرا خندید. تلخ. سنگین.
:و این آتش...خودش نمی‌خواد زنده بمونه؟یا کسی سعی داره بکشتش؟
_اون می‌خواد...درمورد دومی...مطمئن نیستم!احساس میکنم طلسم شده،یا چیزی شبیه بهش!
ازرا سکوت کرد. بعد آهسته پرسید
:طلسمی که باعث خاموشی یک عنصر نهادین بشه...
در تاریکی صدای نفس بکهیون سنگین شد.
_آره احساس میکنم، چیزی اون آتیش رو خاموش کرده. مثل یک خنجر جادویی، که از ریشه بریده باشه... خاموشیش زیادی ناگهانی و بی مقدمه بود!
ازرا پلک زد. با بهت.
:اگه چیزی که میگی باشه اون طلسم، طلسمی ممنوعه‌ست. ساخته‌ی تاریکی خالص. ما بهش می‌گیم خاموش‌ساز.با چیزی که تو میگی مطمئنم یکی استفاده‌ش کرده.
بکهیون روش رو از قفسه طلسم‌ها برگردوند
_و اگه طلسمی باعث این شده، پس طلسمی هم باید باشه که خنثی‌ش کنه
ازرا آروم سرش رو تکان داد.
:هست... اما بهایی سنگین داره. طلسم درمانش، شعله‌ی ثانیه‌زاد... برای شکستن طلسم خاموش‌ساز باید چیزی از ذات خود طلسم‌دهنده رو فدای شعله کرد. نه خون، نه قدرت بلکه بخشی از حقیقت وجودی کسی که درمان رو می‌طلبه....
نگاهی به چهره‌ی پری کرد و بعد با اشاره‌ی سرش نامطمئن ادامه داد
:درست مثل نشان روی صورتت!
بکهیون، که تا آن لحظه همچون شمعی در میان خاکستر نشسته بود، لب‌هایش را کمی فشرد.روش رو برگردوند. تقریبا نشان روی صورتش براش عادی شده بود تا اینکه این مرد باز یادآوری کرد
:تو مطمئنی؟
_من خواهم پرداخت.
ازرا با نگاهی ترکیبی از ترس و احترام زمزمه کرد
:چیزی که من دیدم تو نور هستی. حقیقتی که دروغ نمی‌گه. مطمئنی می‌خوای بخشی از حقیقتت رو فدای نجات آتیشی کمرنگ کنی؟ شاید هیچ‌وقت نتونی اون حقیقت رو پس بگیری..
و بکهیون با صدایی آروم اما قاطع پاسخ داد
_برای نجات کسی که مدتهاست حقیقت خودش رو قربانی من کرده، بله... مطمئنم!
پری چرخید و نگاهی به سورا کرد که برای بررسی اطراف همین حالا از مغازه بیرون میرفت
ازرا پشت میز خم شده و مشغول بستن طومار طلسم بود. بکهیون، با شنلی نیمه‌افتاده، آروم نزدیک‌تر شد. نور شمع روی صورتش سایه‌روشن می‌اندازد. صدایش، زمزمه‌ای‌ بود آروم‌تر از بادِ پشت پنجره.
_ازرا... می‌تونم چیز دیگه ازت بخوام؟یه چیز... شخصی دیگه.
ازرا بدون بلند کردن سر جواب داد
:تو همین حالا هم دوتا از بزرگ‌ترین درخواست‌های ممکن رو کردی. ولی بگو.
بکهیون نگاهش رو پایین انداخت
_طلسمی هم هست که حافظه‌ی کسی رو پاک کنه؟
نه همه‌چی... فقط مربوط به یه بخش. یه موضوع خاص.
ازرا لحظه‌ای مکث می‌کنه. شمع رو با فوتی خاموش می‌کنه. نور کم‌تر میشه. صداش هم‌پایه‌ی شب میشه.
:هست...اما به نظرت درخواست‌هایی که میکنی خطرناک نیست؟چرا؟ و کی؟
بکهیون هنوزم به میز نگاه می‌کنه
_سورا...اون نباید چیزی در مورد خاموش‌ساز و شعله‌ی ثانیه‌زاد بدونه... نه تاوانش رو، نه طلسم ممنوعه‌اش رو...نه چیزی که ممکنه همراه و بعدش اتفاق بیوفته.اگه به ملکه بگه، هیچ‌وقت نمی‌ذاره این درمان انجام بشه.
و ما.. وقت نداریم برای مجادله!کسی که برای رمز گشایی کتاب‌ها معرفی کردم داره خاموش میشه و....
ازرا جواب داد
:پاک کردن یه خاطره خاص، ممکنه. ولی با هزینه‌ی کوچیکی!
_میتونم بدونم دقیقا هر دوی این طلسم‌هایی که ازت میخوام چیو در ازاش باید بدم؟
ازرا لبخند تلخی زد و سرش رو به دو طرف تکون داد
:طلسم‌ها معامله‌هایی با طبیعت هستند،و طبیعت تا خواستت رو بهت نده نمیگه که ازت چی میخواد...این اولین قانون طلسم‌سازیه. اما خوشبختانه باید بهت بگم که از این طلسم حافظه قبلا استفاده کردم...تا یک روز، حافظ طلسم دچار سردرد و گسست خواب می‌شه. چیز طبیعی‌ای نیست، ولی قابل تحمله!
بکهیون با لحنی محزون ولی قاطع جواب داد
_اون از همه برای ما وفادارتره. ولی این باریه که نباید به دوشش باشه.اما نمی‌تونم اجازه بدم جلومو بگیره
ازرا با نگاهی دقیق، انگار می‌خواست درون بکهیون رو بخونه بهش زل زد
:تو بیشتر از چیزی که نشون می‌دی تاریکی رو می‌فهمی، پادشاه جوان.این‌جا، همین الان...داری شبیه هوآن تصمیم می‌گیری. ولی فرقش اینه که تو داری برای عشق این کارو می‌کنی.
بکهیون زمزمه‌وار لب زد
_و اون برای خودش.
:باشه این طلسم رو هم برات آماده می‌کنم.اما اگه یه روز فهمید، نباید از من متنفر باشه.
بکهیون با لبخندی غمگین جوابش رو داد
_نه... اگه یه روز بفهمه، فقط از من متنفر خواهد بود.من بودم که این‌کار رو کردم
..............
در کوچه‌ای فرعی میان بازار سیاه و دروازه‌ی شمالی نورن. شب،انگار غلیظ‌تر از شب هر جای دیگری‌ست. سورا کمی جلوتر از بکهیون راه می‌فت، شمشیرش آروم در غلافش تکون می‌خورد. بکهیون به پشت سرش نگاهی انداخت تا مطمئن شود کسی تعقیب‌شان نمی‌کند.
سورا با لبخندی خسته اما مطمئن و بی‌مقدمه حرف زد که بکهیون فکر کرد شاید برای آرامش‌خاطر اون این‌کار رو میکنه
:اون طلسم‌ساز لعنتی هم بالاخره قانع شد. فکر نمی‌کردم این‌قدربه سیاست حرف زدن باهاشون مسلط باشید. حقیقتا از به کار گیری عنصر نهادین در لحظه‌ی درست شگفت زده شدم!
بکهیون آهسته، طوری که شب را نشکند جواب داد
_خیلی چیزها رو نمی‌دونی سورا...من کنترلی روی عنصرم ندارم..
سورا ایستاد و برگشت. ماه نیمه‌پنهان صورتش رو که حالا بدون نقاب پارچه‌ای بود روشن کرده. با نگاهی جدی به بکهیون خیره شد
:حتی اگه واقعا اینطوریه نباید ضعفتون رو اینقدر واضح بیان کنید!
سورا جلو اومد و دقیق کنار بکهیون ایستاد انگار که حالا محافظ‌کارتر شده بود
بکهیون چشماش رو آهسته بست. دست راستش به‌آرومی در جیب شنلش لغزید. نجوایی در دلش می‌گذشت.. الان... فقط الان...فرصتش رو داری!
بکهیون با صدای ملایم نگهبان کنارش رو مخاطب قرار داد
_فقط یه لحظه... یه چیزی روی شنلت افتاده.
اجازه می‌دی؟
سورا مکثی کرد و سر تکان می‌دهد. بکهیون قدمی نزدیک می‌شود، انگشتاش آروم شنل رو گرفت و در همان لحظه، نوک انگشت دیگرش آروم پشت گوش سورا رو لمس کرد دقیقا جایی که ازرا نشانه‌اش رو گفته بود
زمزمه‌ی بکهیون، آرام و محو، مثل نفسی که روی آینه بخار می‌نشیند، در گوش سورا پیچید
_به خوابی آرام برو، جنگجوی وفادار...حقیقت رو فراموش کن!
سورا بی‌صدا پلک می‌زند. برای یک لحظه انگار گیج شد، بعد نفس راحتی کشید و لبخند زد
:عجیبه...انگار برای یه لحظه چیزی یادم رفت. ولی مطمئنم چیز مهمی نبوده...برگشتیم سرورم،وقتشه که قصر رو خبر کنیم.
بکهیون سر تکون داد. لبخند زد، اما لبخندی تلخ
با خودش فکر‌ کرد
"نه، سورا...چیزی یادت رفت که باید فراموش می‌کردی.
و من...تو رو هم،از دست مادرم نجات دادم."
..................................................................................
تالار سایه‌زده‌ی سلطنتی که روزگاری زیر نور خورشید می‌درخشید، حالا در سرمای سکوت پوسیده به نظر میرسید. گرد و خاک روی پنجره‌های طاق‌دار، شفافیت هوا را بلعیده، و صدای قدم‌های سهون و کای روی سنگ‌فرش‌های سرد، پژواکی غریب داشت. پادشاه، تنها نشسته بر تخت شکوه‌باخته‌ی جابجونگ، سر فرو برده، گویی از شرم یا از خستگی.
کای یکبار دیگه هم توی این سالن قدم گذاشته بود. ولی این بار زیادی فرق داشت و نمیتونست دست از مقایسه برداره..
سهون بی‌مقدمه جلو جلو قدم برمیداشت. چشماش شعله‌ور بودند.
لحظه‌ای که به پادشاه پیر رسید اندکی مکث کرد،شاید به دنبال چیزی درون اون چشم‌ها بود..
*پس تو بودی...تو بودی که همه‌چی رو به هوآن دادی!
پادشاه آروم سر بلند می‌کند. نوری مات در چشمانش می‌درخشد، شبیه انعکاس آتش روی برف.
اولین بار که کای اونو ملاقات کرد ابهت زیادی داشت! چیزی که امروز میدید تغییر زیادی کرده بود..
:مه‌وریا...
پادشاه مکثی می‌کرد، انگار حتی خود واژه هم زخمی‌اش می‌کرو
:قدیمی‌ترین پیوند جابجونگ. نیروی اتصال بین ما و سرزمین زیر دریا. بین عنصر درون پادشاه و قلب مردم...مه‌وریا طلسم اتصالی بود که از عنصر مادشاهن تغذیه می‌کرد تا مردم جابجونگ پیوند با دریا رو حفظ کنن...اما‌ حالا هوآن صاحب اونه...مجبور بودم تسلیمش باشم!
ابرو‌های  کای در هم گره خورد
~تو اون طلسم باستانی رو دادی به هیولایی که هیچ چیز رو زنده نمی‌ذاره؟
:من... مجبور بودم
سهون جلوتر رفت. صداش خفه بود اما از‌اعماق روحش فریاد می‌کشید
*مجبور شدی یا ترجیح دادی زنده بمونی؟ ترجیح دادی نجات پیدا کنی و جابجونگ بسوزه؟
پادشاه نگاه مستقیمی به چشم‌های آشنای سهون کرد
:ترجیح دادم خودم زنده بمونم و بسوزم تا اینکه مردمم درگیر نبرد هزارباره بشن. وقتی دریا من رو گناهکار خطاب کرد و بهمون پشت کرد،من تنها بودم...وقتی نورن به زمین افتاد، وقتی جادوگران زیر سایه پریان گم شدند... مه‌وریا بی‌پناه شد. هوآن قدرتش رو می‌خواست. در ازاش صلح وعده داد...
کای لبخند تلخی زد،حتی نمیتونست به پادشاه بابت فریب خوردن از عموش خورده بگیره!
~صلح؟ صلحی که هوآن وعده میده بوی خون و بردگی می‌ده،می‌دونی صلح چیه؟ سکوتی که صدای گریه‌ها رو می‌شنوی و بابتش‌ میخوای بمیزی اما هنوز زنده‌ای.
:دقیقا کای...و تا توی این دام‌ نیوفتی نمیدونی چی در انتظارته.من مه‌وریا رو در ازای آرامش مردمم بهش دادم و سکوت کردم!
سکوتی غلیظ بینشون افتاد. شعله‌های فانوس به زحمت با باد نفس میکشیدند.
*و توی این سکوتت، بچه‌هات چی شدن؟پدرم می‌سان، می‌های...
پادشاه چشم‌هاش رو بست.
:اونا خودشون انتخاب کردن. می‌سان با زنی جادوگر پیوند بست. می‌های... عاشق شد، قلبش رو داد به وارث نورن و همراهش به اون سرزمین نفرین شده رفت..من نمی‌تونستم جلوشون رو بگیرم دقیقا همینطور که نمیتونم جلوی تورو بگیرم!
نگاهش به کای افتاد
کای ناخداگاه یک قدم عقب رفت و نفسش سنگین شد.
سهون دست‌هاش رو مشت کرد. صدا از گلوش نمی‌گذشت نگاهش بین اونا جابه‌جا می‌شد. برای لحظه‌ای نقاب خونسردیش و جدیتش جاش رو به احساسات ترک خورده داد...
میدونست که می‌های و کای همراه هم بودن اما هرگز نمی‌خواست بدونه بین اون دو چی گذشته!
اما الان وقتش نبود
*اونا انتخاب کردن. تو چی؟ تو برای محافظتشون چکار کردی؟ برای انتقام مرگشون چی؟
پادشاه آهسته‌تر حرف میزد، انگار زخمی درونش دهان باز کرده بود
:هیچ. چون جی‌هون تنها وارث قانونی باقی مونده بود. اگه جلوی او می‌ایستادم، درگیری داخلی،مردم جابجونگ رو از درون می‌سوزوند. من سکوت کردم... برای مردمی که هنوز بودن. برای تاجی که شاید بعداً بتونه نجات پیدا کنه...جی‌هون فرمانروای خوبی نبود اما از درگیری بر سر تاج بهتر بود!
کای پوزخند تلخی زد حتی قبل از مرگ‌ می‌های هم این پیرمرد همین فکر رو داشت
:پس مه‌وریا رو دادی، فرزندانت رو باختی، مردم رو به هیولا فروختی،و حتی عنصرنهادینت رو برده‌ی هوآن کردی فقط واسه اینکه سلطنت پابرجا بمونه؟
:نه. واسه اینکه یه روز، یکی مثل سهون بیاد. کسی که از خونِ ماست، هم درد کشیده‌ی این خاکه،ناجی مردمانم
سهون سرش رو پایین انداخت. نفسش می‌لرزید.
حالا به نظرش شعله‌های فانوس حالا لرزان‌تر بودند. تالار به‌جای سایه، زیر نگاه‌های سه نفرشان می‌سوخت.
پادشاه ادامه داد
:حالا تو وارث واقعی‌ای، سهون. نه فقط به خاطر خونت. چون هنوز می‌خوای بدونی، هنوز برات مهمه.ولی بدون، اگه وارث من بمونی مه‌وریا بند خورده به قلبته. عنصر نهادین سلطنت، حالا به پیوند هوآن وصله. اگه بخوای بعد از من بند رو پاره کنی... ممکنه تو هم پاره بشی!
سهون آروم اما بلند جواب پادشاه رو داد
*ولی من می‌خوام این کار رو بکنم. برای مردم، برای پدر و مادرم، برای جابجونگ!اما نه بعد از تو...نمی‌تونم بگم بی‌گناهی،اما‌ گناهکار اصلی هم نیستی...شاید مجازاتت پاره شدن این بند باشه!
کای نفس عمیقی از اینکه قرار نیست سهون رو از قربانی کردن عنصرش منصرف کنه کشید. می‌دونست اگه می‌خواست انجامش بده موفق نمیشد.
:من نمیتونم‌بند رو پاره کنم...خود تو باید تاوانش رو پس بدی!
اروم قدمی جلو رفت و زیر گوش سهون زمزمه کرد
~تو الان تنها وارثی. لازم نیست این کارو بکنی...ما راه دیگه‌ای پیدا می‌کنیم. من کنارت می‌مونم.
سهون سرش رو بالا آورد و چرخوند،نگاهی در نگاه کای انداخت
*می‌دونم. ولی شاید بعضی راه‌ها... فقط یک‌بار باز شن
لحظه‌ای سکوت. نفس‌ها درهم گره خورد.
کای آهسته، با چشمانی که از نگرانی می‌لرزید
~فقط یه چیز... درمورد می‌های... می‌خواستم بگم...
سهون با صدایی نرم اما لرزان وسط حرفش پرید
*الان نه...الان آمادگی شنیدن هیچ چیز رو ندارم.
پادشاه آهسته حرف زد و خلوت اون دوتا رو به هم زد
:ولی هر چه زودتر مه‌وریا شکسته نشه، قلب این خاک بیشتر می‌میره...قدرت مردم داره ضعیف میشه!فکر نکن پیروزی تو با دریا از قدرت تو بود، در واقع از ضعف مردم جابجونگ بود!
سهون با قدم‌هایی محکم به سوی سکوی سنگی می‌رود. چشماش درخشان‌تر اما دردناکتر از همیشه بود.
*وقتشه که این پیوند قطع شه. وقتشه جابجونگ، از تاریکی پس گرفته بشه. حتی اگه بهای آزادی‌اش...تو یا من باشیم!اجازه نمی‌دم اونا بیشتر از این به خاطر خون این پادشاهی بسوزند...
کای پشت سرش ایستاد. بی‌نیاز از کلمات.دستش روی قبضه‌ی شمشیر بود دقیقا مثل دو نگهبان دوطرف پادشاه پیر...
:تند نرو پسر...گفتم که من اگه بخوامم نمیتونم پیوندم رو خودم قطع کنم،خیلی ضعیف‌تر از اونیم که نیروم رو پس بگیرم چون زیادی سرکش شده!کسی باید پیوند رو قطع کنه توان مقابله با نیروی سرکشش رو داشته باشه...

WrongМесто, где живут истории. Откройте их для себя