54

56 17 8
                                        

طلوع، این‌بار با تردید بر شانه‌ی آسمان نشسته بود. انگار خود خورشید هم نمی‌دونست که دعوت شده، یا به دام افتاده؟
نور، نه گرما داشت و نه برکت ففط روشنایی سردی بود که رازها رو کمی پیش از مرگ برملا می‌کرد.
در میان برج‌های قصر، بین دالان‌هایی که سنگ‌فرش‌شون حافظه‌ی جادویی کهن بود،جادوگران ایستاده بودند. جامه‌هایشان یک‌دست و خاکستری، و نقاب‌هایی از فولاد سبک بر چهره.
اونها، بازماندگانِ عهدِ اولِ ملکه، سوگند خورده‌های تاج، نگهبانان نورن،سپاه نقاب بودند.
و دقیقا به اندازه‌ی اسمشون پر ابهت به نظر میرسیدند!
در برابرشان، در آن‌سوی دیوار‌های قصر، دشمن صف کشیده بود.
چشمانشان می‌درخشید، اما درخششی از جنس زهر! زیبایی‌شان اغواکننده بود، اما فریب‌کارانه،مثل سمی در جام بلور.
باد، با صدای زوزه‌ مانندی عبور کرد. و هوآن، از دل مه، پا به میدان گذاشت.
همراهش، جادوگران خائنی که قبلاً در همین حیاط وردهای حفاظت می‌خواندند، حالا کنار تاریکی ایستاده بودند.صدایی از همان خائنین به گوش رسید
:سپاه نقاب! هنوز در رؤیای نورید؟ نور مُرده، و شما با اون دفن خواهید شد!
و بعد صدای قهقه‌های بلندی فضا رو گرفت...
یکی از جادوگران سپاه، نقابش رو آروم بالا زد. چهره‌اش زخمی بود، چشم‌هاش خسته، اما به همون اندازه بی‌هراس.
«اگر نور مرده، پس چرا این‌همه ازش ترسیدی؟
با پایان جمله‌اش،خنده به یک‌باره قطع شد...
دست جادوگر بالا اومد و به سمت قصر حرکت کرد و درنهایت نبرد آغاز شد....
پریان با جیغ‌هایی بلند، بال‌هاشون رو باز کردند و آسمون رو با پرواز وحشیانه زخمی می‌کردند.
تکه‌های یخ، شعله‌های سبز، بادهای زهرآلود همه از دستای ظریف‌شون بیرون ریخت... اونها طلسم داشتند!
و این کابوسی بود که جادوگران همیشه بهش فکر می‌کردند.
سپاه نقاب، در سکوت، سپرهای جادویی رو بالا آورد. طلسم‌های نگهبان هر ضربه رو در خود میگرفتند و با چرخش‌های نرمِ عصای بعضی از سران ، نور رو از بین آوار بیرون کشیده میشد.
جادوگری پیر، با ردایی سیاه و نوارهایی از طلسم کهنه بر آستینش، ایستاده بر لبه‌ی دیوار شمالی فریاد زد
«ما یک‌بار ایستادیم، و زمین فرو نرفت. دوباره خواهیم ایستاد ولی این‌بار، شما سقوط می‌کنید!
یکی از پریان با خشم نعره زد
:شما ما رو شکست دادید،ولی نه به‌خاطر قدرت، که با دروغ و غل و زنجیر طلسم‌هاتون!
و پاسخش از نقابی دیگه اومد، بدون اینکه چهره‌ش دیده بشه
-اگه زنجیر، مانع ظلم باشه، پس آزادیِ شما ازش، جز وحشی‌گری نبود.
پریان فرو آمدند. آسمان از پرهای شعله‌ور و جیغ‌های خشم پر شده بود.
جادوگران خائن، طلسم‌هایی رو که روزی برای محافظت آموخته بودند، حالا برای نابودی زمزمه میکردند. و زمین زیر پا ترک برمیداشت.
اما سپاه نقاب، در هاله‌ای از نور باقی‌مانده بود، در دایره‌ای از جادو که با خاطرات و احساساتشون تغذیه می‌شد،نه قدرت نهادین!
ایستاده بودند.با سقوط هر طلسم، جادویی دیگر از میان خاک برمی‌خاست. و اگه اون هم سقوط میکرد جادوگران باد دست به کار می‌شدند.
وردهاشان بلندتر شد، نه از ایمان ساده، بلکه از یأس آمیخته به قسم!قسمی که نفس تازه‌ به راه افتاده‌ی نورن بی‌جان بود.
آلدر پر قدرت جلو رفت.صورتش زخمی تقریبا عمیق برداشته بود.
:ما از خاک این قصر زاده شدیم؛ و اگه قراره بمیریم، در آغوش همین خاک خواهیم سوخت. اما هر قطره‌ی خون‌ ما، چراغی خواهد شد، تا نسل بعد، شبش رو بشکافه و طلوع رو پیدا کنه!
هوآن از نور نفرت داشت،و هرچیزی‌که مربوط به روشنایی بود!
دستش رو روی هوا تکون داد و پری‌ای که با خشم به سمت آلدر پرواز می‌کرد رو پایین کشید.
آلدر سهم خود هوآن از این نبرد بود!
هر کس دیگه‌ای هم که به نور ایمان داشت سهم تاریکی هوآن بود!
آسمون، دیگه رنگ صبح نداشت. توی دود و خاک و طلسم‌های نیم‌سوخته، خورشید هم خسته به نظر می‌رسید؛مثل تماشاگری که امیدی به پایان خوش نداشت.
صدای طلسم‌ها، جیغ پریان، غرش فروپاشی برج‌ها، همه و همه در هم آمیخته بودند.
جادوی طلسم‌ها دیگه واژگانِ دقیق نداشت؛ به فریادهای نامفهوم تبدیل شده بود، به التماس‌های بی‌جواب...
سپاه نقاب، هنوز می‌جنگید. بعضی‌ها بر زمین افتاده بودند، اما هنوز طلسم‌ها رو نگه داشته بودند.
یکی‌، با گلویی پاره، هنوز وردی نیمه رو تکرار می‌کرد، انگار که اگه تمومش کنه، قصر درجا فرو خواهد ریخت.
و در نهایت حلقه شکست. از جناح شمالی...
جادوگران خائن، با طلسم‌هایی که خیلی خوب بلد بودند کجا رو هدف بگیرند، سپرهای محافظ رو سوراخ کرده‌بودند.
دیواری فرو ریخت. یکی از دروازه‌ها، که تا آن لحظه بسته بود، زیر فشار فروپاشید.
پریان خندیدند. نه از سر شادی که از سر تحقیر!
یکی که بال‌های نقره‌ای‌اش ردی از خون داشت، با موهای پیچیده از بخار و چشمانی چون الماس شکسته، شمشیر بلورینش رو بالا گرفت و فریاد زد
«دیدید؟ نورن، تنها یک قصه‌ی خوش بود. و قصه‌ها، همیشه خوراک مرگند.
جادوگری از سپاه، پُشت‌خم اما هنوز زنده، به‌سوی او طلسمی نیمه‌سوخته پرتاب کرد. ضربه، پری رو به عقب انداخت، اما خودش هم افتاد. خاک، پیکرها رو می‌بلعید. دیوارها خون می‌گریستند.
و در نهایت، هوآن وارد شد. بی‌شتاب، آروم و حتی ساکت!
انگار که همه‌ی نبرد، صرفاً صحنه‌سازی برای حضور او در این میدان بوده.
با هر قدمش، زمین ترک برمیداشت؛ نه از وزن او، بلکه از معنا.
یکی از جادوگران سپاه نقاب، نقش زمین، زمزمه کرد
:او... هنوز نجنگیده. و ما... تقریباً تمام شدیم!
هوآن ایستاد. نگاهی به سپاه نیمه‌جان انداخت. به پریان خشمگین، به خائنانِ ساکت، به برج‌هایی که دیگر طلسم نداشتند.چشم‌هاش رو چرخوند...
دنبال شکاری که تا این لحظه منتظرش بود می‌گشت..
اونقدر که چشم‌های وحشت زده‌ی آشنایی رو دید!
چشم‌های یک زن!
همان دختری که همیشه پنهان می‌شد...
الان هم پنهان شده بود؟
اخم روی صورتش اینو نمیگفت،با خوش فکر کرد که چقدر یورا عوض شده...
پوزخندی به خاطرات گذشته زد به چهره‌ای که تنها فرقش ور این بود که حالا بدون اینکه پنهان شود می‌ترسید.
و با صدایی که نه فریاد بود و نه زمزمه،با چشم‌های آشنای روبه‌‌روش حرف زد
▪︎میدونی!این، فقط سایه بود. نه خود تاریکی.
صداش، بی‌احساس بود. اما هر واژه، مثل سنگی بود که در ته چاه فرو می‌رفت.
نگاهی به برج شمالی انداخت که هنوز شعله‌ور بود، و ادامه داد
▪︎اگر تا سه روز آینده،تاج رو از سرتون برندارید... خونتون، نخستین رنگی خواهد بود که به پرچم این پادشاهی نارس نقش می‌بنده و هیچ‌کس برای خاکسترتون عزادار نخواهد شد.تختتون گور خواهد شد، و پادشاهی‌تون، افسانه‌ای کوتاه که حتی دشمنان هم زحمت نقلش رو به خودشون نخواهند داد!
پری‌ای خندید. جادوگری خائن زیر لب چیزی گفت. اما هیچ‌کس، حتی آن‌هایی که هنوز ایستاده بودند، جرئت نکردند پاسخی بدهند.
هوآن قدمی عقب رفت. انگار حتی نفس کشیدن در این قصر، براش ملال‌آور بود. و با همان آرامشی که اومده بود، به عقب بازگشت.
و پشت سرش،در قلب یورا سکوتی افتاد که از هر فریادی ترسناک‌تر بود.
..................................................................................
زندان پایین‌تر از سطح زمین ساخته شده بود؛ با دیوارهایی مرطوب و نفس‌هایی خفه. توی سکوتش، صداهای بالا،فریادها، انفجار طلسم‌ها، زوزه‌ی پری‌ها مثل موجی دور شنیده می‌شدند.
اما حتی اون پژواک‌های ترس هم نتونسته بودند سرمای این سلول رو از بین ببرند.
چانیول، مثل تکه‌ای از زغال نیم‌سوخته، کنج دیوار سنگی افتاده بود.
زانوهاش رو بغل گرفته بود، سرش رو به دیوار تکیه داده. پوستش کم‌رنگ‌تر از همیشه بود؛ نه فقط از خستگی، که از دردی خاموش.
آتیش درونش، که همیشه مثل نفس دومش می‌تابید، حالا مثل شمعی در باد بود. روشن، اما لرزون. و این لرزش، جادوگر رو از درون می‌سایید.
بکهیون مقابلش نشسته بود. فاصله‌شون، شاید دو وجب بیشتر نبود، اما انگار در دو سوی یک دره‌ی بی‌پایان بودند.
نگاهش به انگشت‌های چانیول بود که انگار همیشه باید گرم می‌بودند، اما حالا سرد و بی‌جون روی زانوهاش افتاده بودند.
صدای قطره‌قطره‌ی آب از سقف، مثل تیک‌تاک بی‌رحم زمان، فضا رو پُر کرده بود.
موهای پری، سفید و براق، مثل نور ماه روی شونه‌های خیسش ریخته بود. ولی اون یک دسته‌ی سیاه... از پیشونیش پایین افتاده بود، و به چشماش سایه انداخته بود....
رد یک مرگ نیمه‌تموم....
هر بار که به چانیول نگاه می‌کرد، اون دسته موی سیاه،توی ذهنش بیشتر می‌درخشید.
لب زد، اما چیزی نگفت. مثل کسی که نمی‌خواست بیدار کنه، چون می‌ترسه اونچه که میبینه خواب نباشه.
در سلول باز شد و صدای خراشیده شدن زنگ آهن لولای در فضا رو پر کرد.
نگهبانی با زره آهنی که طلسم‌های ساده‌ی محافظ داشت، وارد شد.
چهره‌اش جوان بود، اما چیزی در چشم‌هاش شکسته بود. طوماری باز نکرد. با صدایی که مشخص بود بارها تمرین کرده اما نتونسته بود لرزشش رو از بین ببره، دستوری‌ که دریافت کرده بود رو گفت.
:شاهزاده بکهیون. دستور اومده. باید منتقل بشید. آزادی‌شما تأیید شده.
صدایی از بکهیون درنیومد. انگار که منتظر ادامه‌ی صحبت‌های نگهبان بود!اما وقتی چیزی نشنید
نگاهش از روی دست‌های چانیول به نگهبان برگشت. پلک زد. فقط یک بار. بعد آهسته پرسید
_چرا فقط من؟
نگهبان به چانیول نگاه نکرد. نه از بی‌ادبی، از ترس...
:دستور، همینه. شورا تصمیم گرفته. فقط شما سرورم...
_و اون؟
صدای بکهیون لرزید.
_میدونی که چانیول قدرت آخرمونه! اون که..
:گفتم که...
نگهبان نگاه پایین انداخت.
:من‌فقط... اجرا می‌کنم...سرورم
بکهیون بلند شد،اما نه سریع. مثل کسی که از اول قصد برخاستن نداشت، اما با خشم و با درد، مجبور به ایستادن شده.
قدمی جلو رفت. طلسم نگهبان درخشان بود، نقش مهرهای طلایی شورا روی اون دیده می‌شد. اما بکهیون حتی نگاهش نکرد.
_برو بهشون بگو من از اینجا نمی‌رم.
چانیول سرش رو بلند نکرد، اما بکهیون رو شنید.
+بکهی..
_اگه قراره چانیول اینجا بمونه، من هم می‌مونم. برو بگو به اون شورای لعنتی‌تون که آزادی رو اشتباهی به کسی دادن که نمی‌خواد.
نگهبان ساکت موند.و بعد آهسته عقب‌نشینی کرد.
:شاهزاده،من فقط پیام‌رسانم!
پری اخم‌‌‌ کرد
_خب پس پیامم رو برسون!
......
در بسته شد. صدای قفل، مثل پایان یک رؤیا نبود. مثل بسته‌شدن یک تابوت بود.
بکهیون قدم‌های جلو رفته‌ش رو برگشت روی زمین دقیقا همون جای قبلی نشست، درست مقابل چانیول. زانوهاش رو بغل گرفت، سرش رو به دیوار تکیه داد. ساکت موند، مثل کودکی که نمی‌خواست حقیقت رو بشنوه.
چانیول چشم‌هاش رو باز نکرد.
+تو باید بری!
بکهیون خندید. تلخ. صدایی شبیه شکستن یک آینه.
_چرا؟ چون یه عده تصمیم گرفتن من آزادی رو بیشتر از تو بخوام؟ چون فکر می‌کنن آتیش تو خطرناکه، پس دیگه به دردشون نمی‌خوره؟
چانیول سرش رو پایین انداخت. آتیش، توی سینه‌ش، مثل شعله‌ی ضعیفی که در بادی شبانه بلرزه، هنوز زنده بود....و از اینکه بکهیون هنوزم به زنده بودنش باور داشت خوشحال بود.
+بکهیون باید بری...برای سر پا نگهداشتن نورن هوای آزادی رو لازم داری
_اونا می‌خوان منو بیرون بفرستن که چی؟ که یه نفس راحت بکشن چون از بارِ تو خلاص شدن؟چانیول به نظرم کشته شدن اون سرباز لعنتی‌هم تقصیر خودشونه. من برای نفس کشیدن، هوای تو رو می‌خوام، نه هوای آزادی!
چشم‌هاش رو باز کرد و به چهره‌ی پری‌نگاه کرد.
اخم‌ ظریفی بین‌ابروهاش افتاده بود.اما اشک توی چشم‌هاش همه چیز رو لو میداد....
+تو نمی‌ری چون اون‌ها گفتن. تو می‌ری چون من می‌خوام نجاتم بدی.هیون اگه بمونی، فقط خاکستر منو می‌تونی نجات بدی، نه خودم رو.
صداش ترک خورد.
+امید تو شاید تنها چیزیه که می‌تونم براش بجنگم،اونم وقتی که دیگه هیچی توی من نمونده.
همزمان با احلیل رفتن صدای جادوگر بکهیون مشت زد به زمین. صدای خشک کوبیده‌شدن گوشت و استخون به سنگ، توی فضا پیچید.
_نه! نمی‌رم. تو رو این‌جا ول نمی‌کنم! حتی اگه زنجیر بزنن به پام و سعی کنن از این دیوارا بیرون بکشنم، بهت چنگ‌ میزنم و می‌مونم تا با هم بریم بیرون.
چانیول به آرومی جلو اومد. نزدیک. دستش رو بالا آورد، ولی قبل از رسیدن به صورت بکهیون،از حرکت ایستاد
+بکهیون اگه بمونی، شاید من خاموش بشم.و اگه بری، شاید من زنده بمونم، فقط چون امید دارم تو پشت این دیوارها داری برای نجاتم می‌جنگی.حتی اگه دیگه آتیشی در کار نباشه... فقط به خاطر اینکه یه روز، یه جای دیگه، دوباره بتونم تو رو ببینم زنده می‌مونم!
بکهیون از جاش بلند شد. عقب رفت. لب‌هاش لرزید. صداش خفه شده بود.
_من نمی‌خوام آزادی‌ای رو که تو توش نیستی.
+ولی من می‌خوام زندگی‌ای رو که تو توش هستی حتی اگه فقط از دور نگات کنم.
جادوگر از جاش بلند شد. به سمت در رفت. نگهبان‌رو صدا زد چون می‌دونست هنوزم‌ همونجاست.
در باز شد. نگهبان بازگشت، همان‌قدر بی‌صدا، اما با نگاهی سنگین‌تر. سنگینی‌ای که از ترس تغذیه میکرد
:شاهزاده بیشتر از این نمی‌تونم دستور رو عقب بندازم.‌ چون این کار هم برای من و هم‌ برای شما دردسر درست میکنه!
بکهیون نرفت. ایستاد. پشتش به چانیول بود. مشت‌هاش گره خورده بودند.
_این تصمیم منه چانیول
چانیول چرخید و به سمت پری حرکت کرد وقتی به نزدیکی بال‌هاش رسید. ایستاد، حتی با ضعف، حتی وقتی زانوانش لرزید.
آروم، قدمی جلوتر رفت.سرش رو خم کرد درست زیر گوش بکهیون
+بکهیون...
صداش هنوز خسته بود، اما چیزی درونش از جنس التماس نبود. فقط عشق.
+باید بری!
بکهیون برگشت. چشم‌هاش برق می‌زدند. اشک‌ها آروم از گوشه‌ی چشماش لغزیدند، مثل قطره‌هایی که از چشمه‌ای یخ‌زده بعد از زمستون عبور کنند.
پری یک قدم جلو اومد. بعد دومی. و در سومین قدم، سرش سینه‌ی جادوگر رو لمس کرد
بی‌کلام، دست‌هاش رو بالا آورد. صورت چانیول رو بین انگشتای لرزونش گرفت، سرش رو پایی کشید
پیشانی‌شون آروم به هم خورد.
نفس‌هاشون با هم قاطی شد. هوا بوی خاک مرطوب و آهن زنگ‌زده می‌داد، اما در اون لحظه فقط گرمای صورت هم رو احساس می‌کردند.
و بعد... اون مکث.
نه لمس لب‌ها.
نه حرکت.
بلکه مکث.
جایی میان قصد و انجام.
و پس از لحظاتی‌کوتاه، بوسه آمد.و پری لب‌هاش رو آروم، بی‌شتاب، اما با عمقِ خاصِ وداع، روی لب‌هاش نشوند.
بوسه‌ای نبود برای هوس، نه حتی برای خاطره. بوسه‌ مهر بود، بسته شد بر دل چیزی که دیگه هیچ‌وقت کامل نخواهد بود.
و وقتی جدا شد، اشک‌ از چشم‌هاش جاری بود. بی‌صدا. بی‌ناله.
دستش‌هاش رو از دو طرف صورتش به پایین سر داد و انگشت‌های یخ زده‌ی چانیول رو گرفت.
آهسته زمزمه کرد‌
_نذار این بوسه، آخرین گرمایی باشه که تو حس می‌کنی...اینو بدون که حتی اگر شعله‌ات خاموش شه، من برات می‌سوزم. همیشه!نذار این آخرین باری باشه که لب‌هام زندگی رو حس میکنن. در عوض بهت قول می‌دم، اگه قرار باشه دنیا رو زیر و رو کنم تا دوباره دستتو بگیرم... می‌کنم.تو فقط نذار اون موقع سرد شده باشی
جادوگر لبخند محوی زد.
+توی راهت زیاد گریه نکن... آتیش من هر قطره‌اش رو حس می‌کنه.
دست‌هاش رو دور پری حلقه کرد و آغوشش رو تنگ کرد. بوسه‌ای روی موهاش کاشت و آروم لب زد
+قوی بمون بکهیونم
بعد از رها شدن بکهیون چرخید.
رفت. با قدم‌هایی که هرکدوم از اونها انگار زخمی تازه بود. وقتی از قاب در خارج شد، دیوارها برای اولین‌بار بعد از سال‌ها، صدای هق‌هق آرومی رو شنیدند.
چانیول دوباره نشست. نه از ناتوانی. از تهی‌شدن.
و وقتی دستش رو بالا آورد، اون شعله‌ی کوچک، برای چند ثانیه پررنگ‌تر شد. سوسو زد.
نه از امید.
از عشق.
همیشه‌ فکر می‌کرد‌ آتیشش از خشم میاد...
از درد... از انتقام.
ولی الان که همه‌چی در حال خاموش شدن بود،
یه چیز داشت دوباره زبونه می‌کشید
نه از زخما،
بلکه از لبخند اون...از اون بوسه
از اینکه یه نفر هنوز باورش داشت.
حالا می‌فهمید...
قوی‌ترین آتیش،
اونیه که برای محافظت روشن می‌مونه، نه برای سوختن.
.................................................................................
باد بوی نمک و چیز دیگه‌ای رو می‌آورد، بویی مثل فلزِ سوخته، یا شاید... خاطره‌ی خونی که روی سنگ خشک شده باشد.
آفتاب هنوز طلوع نکرده بود، اما در افق خط باریکی از نور خاکستری، مثل زخمی روی پهنه‌ی شب، دیده می‌شد. شن‌ها سرد بودند. از اون سرماهایی که از بیرون به استخوان نمی‌زند، بلکه از درون شروع می‌کند.
سهون، پا برهنه، خیس، ایستاده بود.
کای کنارش نفس می‌کشید. شونه‌هاش بالا و پایین می‌رفتند، اما چشمانش آرام‌تر از همیشه بودند. انگار اون طوفان، چیزی رو با خودش شسته و برده بود. نه تقصیر رو، بلکه انکار رو.
آب دریا آرام بود. بیش از حد آرام. پری‌ها هنوز ظاهر نشده بودند، اما فضا پر بود از حضورشون؛ حضوری مثل نگاه کسی که پشت پرده ایستاده و هنوز تصمیم نگرفته از تاریکی بیرون بیاید یا نه.
و بعد... دریا شکافت.
نه با موج، نه با طغیان،بلکه با سکوت.
از آب، زنی بالا آمد. اما نه زیبا به معنای زمینی‌اش؛ چهره‌اش از جنس دریا بود.انگار که هر لحظه تغییر می‌کرد. یک لحظه با چشم‌هایی سبز، لحظه‌ی بعد با صورتی که هیچ خط و نشونی نداشت. موهای لختش روی هوا تاب میخورد و مثل مه، دور تنش می‌چرخید.
ظاهر زن بسیار ساده و معمولی بود...
او پریِ اول بود. نامی نداشت. چون نام داشتن یعنی محدود بودن. و او، مثل دریا، بی‌مرز بود.
با صدایی نه بلند، اما انکارناپذیر گفت
"وارث خون می‌سان... پس از آزمون،هنوز هم عهد می‌طلبی؟
سهون حس کرد پاهاش فرو می‌روند. نه در شن، در چیزی مثل انتظار.
به سختی نفس کشید. و بدو مقدمه جواب پری رو داد
*من تاج نمی‌خوام. فقط عدالتی می‌خوام که قرن‌ها ازش گریخته‌ن. جی‌هون... نه وارثه، نه شایسته. اون کشور رو نمی‌سازه، می‌بلعه.
پری فقط نگاه کرد. بدون تائید، بدون انکار.
"پادشاهی که تقاضای کمک می‌کنه، دیگه فرمانروا نیست. تو چی هستی سهون؟
سهون پلک زد. ساکت شد. حقیقت زهرآلودتر از اون بود که راحت فرو داده بشه.جوابی برای حرف‌های زن نداشت
اما کای، که تا اون لحظه سکوت کرده بود، جلو اومد. صداش خشن‌تر بود. خاکی‌تر. انسانی‌تر
~اون پادشاه نیست... اما شاید راهِ پادشاه شدنو تازه شروع کرده. با زانو زدن، نه با شمشیر کشیدن.
پری سر برگردوند. موهاش مثل شاخک‌های شفاف، در هوا پیچیدند. به کای نگاه کرد، اما انگار از درون اونو بررسی کرد.
"و تو، شعله‌ی تباه‌شده... هنوز هم بوی خاکستر می‌دی... اما نور بهت برگشته. شاید...
سکوتی کوتاه کرد و نگاهش رو دوباره به سهون داد.
"باطنت بوی تاریکی نمیده. و شاید اولین جادوگری هستی که این ویژگی رو داره...
سکوتی کوتاه. و سپس، صدای دیگری.
نه از پری. بلکه از خود آب.
آب اطرافشان جمع شد، مثل پرده‌ای که از اطراف به مرکز فشار می‌آورد. از عمق دریا، سه پری دیگر بالا آمدند. هرکدام در هیئتی متفاوت، یکی مثل دختری جوان و زیبا، یکی شبیه مردی سالخورده با ریشی که از جلبک کثیف به نظر میرسید، و دیگری... کودک. بی‌چهره. بی‌صدا.
پری اول رو به سهون کرد.
"پیمان ما ساده نیست. ما در جنگ شمشیر نمی‌زنیم. ما با جوهر زمان می‌جنگیم. با آب و حافظه و خون. سه عهد باید ببندی. و اگر یکی را شکستی... دریا تو را به عنوان غرامت پس خواهد گرفت.
سهون سر تکون داد. اما قبل از اینکه چیزی بگه مچش در دستای کای اسیر شد.
~نباید اینو قبول کنی.میفهمی چی میگه؟اگه پیمان بشکنه تو..
سهون اخم کرد. و حواس کای به رایحه‌ی گل‌برفی غلیظ شده پرت شد و جمله‌اش نیمه تموم موند.
سهون صداش ضعیف بود اما استوار رو به پری کرد
*بگو.
پری اول، دستش رو بالا آورد. آب جمع شد و تبدیل شد به دایره‌ای نورانی میان کودک و سهون.
"نخست: قلبت، تا پایان نبرد از دروغ بپرهیزد.
کودک جاش رو به دختر جوان و زیبا داد
"دوم: جفتت رو، حتی در طوفان، ترک نکنی.
و در نهایت سهون با پیرمرد روبه‌رو شد
"سوم: وقتی تخت رو گرفتی، به‌یاد بیاوری که وارث درد بودی، نه شکوه.
پیرمرد کنار رفت و پری‌اول جاش رو گرفت
"این سه عهد، پیمان با دریاست.
سهون به کای نگاه کرد. چشم‌هاش از نگرانی لرزش داشتند.لبخندی زد تا بهش اطمینان بده که این سه عهد چیز‌های ساده‌ای هستند.
*از پسش برمیام... اینا چیزایی هستن که بدون عهد هم انجام‌ میدادم
چشم‌های کای اما آروم نشدن. سهون روش رو چرخوند تا اونو نبینه و بعد رو به پری آروم سر تکون داد.
*می‌پذیرم.
و ناگهان، آب فوران زد. نه به بالا، بلکه به درون. دایره‌ی نور، مثل شلاقی از انرژی، در قلبش فرو رفت. سهون لحظه‌ای لرزید. حس کرد چیزی در درونش بیدار شد. چیزی قدیمی، آبی، نمناک.
پری‌ها ناپدید شدند.
و پشت سرشان، در صخره‌های تاریک، نشانه‌ای پدیدار شد....
نشان پری‌های دریا. یک مارپیچ نقره‌ای که به سمت پایین می‌چرخید. نه زیبا، نه ترسناک... فقط واقعی.
سرش روکه چرخوند پری دریا رو دید، همون که آزمون رو آغاز کرده بود.اما حالا چشماش، مهربون‌تر بودن. صداش، گرم‌تر.
:آب شما رو پذیرفت. نه برای اینکه پاک بودید، بلکه برای اینکه جرات داشتید خودتون رو ببینید. حالا نوبت ماست که عهد ببندیم، ای وارث دریا و جفت دریا...
سهون خنده‌ای کوتاه کرد.و زیر لب برای کای زمزمه‌ای کوتاه از سر شیطنت کرد
*اولین باره که میبینم یک آلفا رو به لقب امگاش خطاب میکنن.
کای پوزخندی زد سرش رو کمی به سمت سهون خم کرد و زیر لب زمزمه کرد
~بزار هرکی هرچی دوست داره صدام‌ کنه،لقب‌ها چیزی رو تغییر نمی‌دن. هر کس جای خودش رو خوب می‌دونه...اگه این شوخیه، وقت خوبی رو انتخاب نکردی. به کارت برس..
سهون جلو رفت. قامتش، هنوز خیس، اما نگاهش استوار. پسر گمشده‌ای که حالا برای تاج برنمی‌گشت، بلکه برای نجات سرزمینش.
*من برای تخت نمی‌جنگم... من برای جابجونگ می‌جنگم. برای حقیقتی که قرن‌ها زیر سایه دروغ خاک شد. من نمی‌خوام مثل می‌سان باشم. من خودمم. سهون. و به‌عنوان خودم، از شما درخواست یاری می‌کنم.
پری لبخندی زد.
:پس بشنو عهد ما را..
او خنجر آبی‌رنگی از میان صدفی که در دست داشت بیرون آورد. با ظرافت، کف دست خودش رو برید. قطره‌ای از خون آبی در آب ریخت. بعد، خنجر رو به سمت سهون گرفت.
:با این خون، عهد بسته می‌شود. بین وارث آب و دریا. ما دریا رو به فرمان تو نمی‌سپاریم، اما گوشش رو برای صدای تو باز می‌کنیم. در روز نبرد، آب‌های ممنوعه طغیان خواهند کرد... اگر خودت رو فراموش نکنی.
سهون بدون تردید دستش رو برید قبل اینکه خونش با آب دریا تماس پیدا کنه کای دوباره دستش رو گرفت. اینبار چهره‌اش جدی‌تر از دفعه قبل بود
~نه. بسه. نمی‌خواد این کارو بکنی. دیگه در این حد اجازه نمی‌دم بهت
سهون بی‌هیچ تعجبی نگاهش کرد.
*تو گفتی کنارم می‌مونی.
~هستم. همیشه هستم. ولی نه این‌جوری. نه وقتی قراره بهای عهدو تو بدی.
سهون لبخند زد، اما تلخ.
*من عهد رو بستم،و...این انتخاب منه نه تو
~دقیقاً. و من نمی‌تونم وایستم و ببینم دریا تو رو ازم بگیره.اونم وقتی راه دیگه‌ای هست... برگردیم. بریم نورن و با سپاهمون برمیگردیم یا که بی‌خیال همه‌چی.
سهون سرش را کج کرد، آروم اما محکم
*نکنه... می‌ترسی؟نکنه می‌ترسی که دوباره تاریکی به سراغت بیاد و دریا علیه‌مون طغیان کنه؟
کای چشم بست. دندان‌هاش رو روی هم فشرد.
~آره، می‌ترسم.اما نه از تاریکی. از اینکه این جنگ، تو رو ازم بگیره. از اینکه یه تصمیم اشتباه، کاری که فکر کردی درسته... باعث بشه دیگه نباشی.
سهون نگاهش کرد اعماق چشم‌های کای هم همینو فریاد می‌زد نه چیز دیگه‌ای
*پس بذار تمومش کنم، قبل از اینکه واقعاً منو از دست بدی...
کای نگاهی به دریا انداخت. رنگ آب تاریک‌تر از همیشه بود.پری منتظر بود..
او دست سهون رو محکم تر گرفت.
~اگه قراره بری، من هم میام. ولی بدون که تا لحظه‌ی آخر، دنبال راه برگشت می‌گردم.
سهون سر تکون داد.
*پس بیا.
دست سهون رها شد و قرمزی خون در کسری از ثانیه در آب محو شد...به ظاهر اتفاق خاصی نیوفتا اما پیمان کامل شده بود
پری دریا سرش رو خم کرد.
:اما یادتون باشه... قدرتی که از دریا می‌آید، وحشیه. اگه تاریکی درون‌تون برگرده، موج‌ها به‌جای حمایت، شما رو خواهند بلعید.
پری‌ها در مه فرو رفتند. دریا دوباره ساکت شد.
و حالا، سهون و کای... با پیمانی در قلب، به‌سوی جنگ بازمی‌گشتند. نه با ارتش، بلکه با حقیقت. و با آنچه از دل آب‌های ممنوعه آموختند.
کای به سهون نگاه کرد.سعی کرد شک و بدبینی‌ش رو بزاره برای بعد. لبخند زد. آن لبخندی که کمی با طعنه همراه بود
~خب شاهزاده... حالا متحد داری. دیگه وقتشه یه نقشه بکشیم برای سوزوندن اون مارمولک کثیف.
سهون آهی کشید. نور ضعیفی از نشان روی سینه‌اش ساطع شد.
*و برای نجات سرزمینی که حتی نمی‌دونه داره می‌میره.

WrongМесто, где живут истории. Откройте их для себя