زندان در اعماق قصر، در نقطهای که نور حتی در روز هم جرات ورود نداشت، همچون زخم کهنهای بر پیکرهی سنگی کاخ جا خوش کرده بود.
زمانی نه چندان دور، اینجا مکانی بود برای زندانیکردن جادوگران تاریک،خائنین نورن،جاسوسانی از آلور!
اتاقهایی با سقفهای بلند و طاقدار، دیوارهایی از سنگ آغشته به خون قدیمی، و حلقههایی آهنین که هنوز بوی سوختگی پوست و جادو رو همراه خودشون داشتند.
اما بعدتر که پریها به جادو سلطه یافتند، این مکان رو دگرگون کردند..
به شکنجهگاه خاموشی. جایی که قدرت به زنجیر کشیده میشد، نه جسم! و اینو هیچ جادوگری نمیدونست.
هوای سرد و راکد، آنقدر سنگین بود که هر نفس کشیدن، مثل بلعیدن دود خاموششدهی شمعی قدیمی بود.
و میان این همه تاریکی، تنها نور، سوسوی ضعیفی بود که از شعلهی کمرنگ آتشی میآمد که زمانی میتوانست قصر را خاکستر کند.
چانیول زانو زده بود. زنجیرهای طلایی دور دستاش پیچیده شده بودند.طلاهایی که با وردهای پریها طلسم شده بود، مقاوم در برابر آتش، مقاوم در برابر خشم!
نفسهاش سنگین شده بود، کف دستاش از فشار کشیدن زنجیرها زخم شده، و شعلههایی که با هر تقلا از انگشتاش بیرون میجهیدند، ضعیفتر از همیشه به نظر میرسیدند.
چانیول نالهای بیصدا کرد، آتش رو به جان زنجیر فرستاد، اما جز جرقهای کوچک، هیچ نبود.
طلای طلسمشده برق زد، مثل تمسخری سنگین به آتشی که حالا حتی نمیتوانست فلز را خم کند.
طلای سرد در برابر دستان لرزانش بیتفاوت ماند؛ جادویی که روزگاری با اشارهای کوتاه میسوزاند، حالا حتی بر پوست فلز هم خط نینداخته بود.
آتیشش دیگه نغمه نمیخوند، نه فریادی، نه گرمایی...
طلا، همچنان خونسرد، در دستانش خندید؛ خندهای بیصدا به جادویی که دیگر جادو نبود.
بکهیون، ساکت، در گوشهی تاریکتر سلول نشسته بود. صورتش در سایه افتاده بود، اما چشمهایش برق میزد. نه از امید، که از نگرانی....
_چان...خوبی؟!
چانیول لبخندی زخمخورده زد، سرش رو به دیوار تکیه داد
+فقط... خستم. یه کم خستم.... همین
بکهیون نزدیکتر رفت. روی زانو نشست، بیآنکه چیزی بگوید. فقط نگاهش کرد.
نگاهش نکرد درونش رو دید. دید که چطور شعلهی درون چانیول میلرزد، اما اینبار نه از خشم..از ترس، از خاموشی!
زمزمهوار، با لحنی که انگار ترسید صداش باعث شکستنش بشه،زمزمه کرد
_پس حتی آتیش هم بعضی وقتا خسته میشه...
چانیول چشمهاش رو بست، انگار بخواد حرفش رو باور کنه، اما چیزی در نگاهش شکسته بود. چیزی که بکهیون رو بیشتر از زنجیرها میترسوند.
ولی خودش رو مجبور کرد لبخند بزنه. چون حالا دیگه، ترس براش معنایی نداشت. بکهیون راهی جز شجاعت نداشت.
اگر قرار بود چانیول خاموش بشه، او باید آخرین کسی باشه که پیش از تاریکی کنارش ایستاده...
بکهیون به آرومی از جای خود برخاست، ردای نقرهای خاکگرفتهاش با صدای کشیده شدن روی سنگها بلند شد.خم شد به سوی چانیول!
به سوی شعلهای که دیگه نمیخواست بجنگه.
نگاهش رو لحظهای از صورت خستهی معشوقش برنداشت.
نور لرزون آتیش، سایهها رو روی چهرهی چانیول میرقصوند، انگار خودش هم نمیدونست هنوز زنده است یا نه.
بکهیون دستی جلو آورد، نفسش آروم و بیصدا، با صدایی لرزون که انگار از عمق قلبش برخاسته باشه
_چانی...تو نمیتونی خسته با...
اما جملهاش هیچوقت تموم نشد.
هوای سرد زندان ناگهان ایستاد. نه مثل سکوت، که مثل مرگی که در لحظهی تنفس پنهان میشود.
نور آتیش در یک پلکزدن فرو نشست.
دیوارهای سنگی دورشون آروم آروم در مهی غلیظ غرق شدند، انگار حافظهای بودند محو از جایی که زمانی وجود داشته.
صدای قلب بکهیون دیگر در گوش خودش هم نمیپیچید.
چشمهایش گشاد شد
نه از ترس، از آشنایی اتفاقی که میافتاد...
و قبل از آنکه بتونه حتی اسمی برای این حس آشنا بذاره، صحنه در برابرش شکست. مثل آینهای که با یک ضربه از درون ترک بخوره.
زندان ناپدید شد...
و جاش رو به چیزی دیگهای داد. چیزی بهمراتب تاریکتر...
جایی که پایان، رنگ خون گرفته بود!
"میدان سوخته، بوی آهن داغ، گوگرد، و خاکستر میداد.
آسمان، نه سیاه، نه سرخ،یک چیزی بین مرگ و جهنم.
زمین زیر پایشان داغ، ولی نه به خاطر آتیش...
بلکه به خاطر خونهایی که هنوز فرصت سرد شدن نداشتند.
چانیول خمیده، یک زانو بر زمین، نفسنفسزن،بازوش، زخمی عمیق داشت، آنقدر عمیق که تا استخوان رسیده بود و خون، تیره و غلیظ از آستین پارهاش میچکید، با ریتمی که انگار خودش هم نمیخواست ادامه بده.
و دستش دیگهش،همون دستی که زمانی میتونست دژهای سنگی رو ذوب کنه..
حالا فقط صاحب دود بود. نه گرما، نه نور، فقط دود سردی که از انگشتانش بالا میرفت و با باد گم میشد. مثل بخارِ روحِ چیزی که دیگه وجود نداشت
و آنسو، در تاریکی لرزون، هوآن ایستاده بود.
لبهاش خونی، اما لبخندش تمیز. سرپا، چشمانش برق میزد
برقی از جنون و اطمینان...
▪︎تموم شد،برادرزادهی عزیزم؟همین بود؟»
صداش مثل سم مار بود.
▪︎اینا اون آتیشه که همه ازش میترسیدن؟ همینی بود که قرار بود منو نابود کنه؟
چانیول چیزی نگفت. فقط نفس کشید. سنگین. مثل کسی که آخرین نفس رو برای آخرین ضربه نگه میداره.
هوآن خندید.
▪︎اون پسره....بکهیون! پری خوشخیال! به نظرت هنوزم فکر میکنه که میتونی نجاتش بدی؟ خندهداره. تو حتی خودتم نمیتونی نجات بدی!
و همون لحظه، جرقهای در چشم چانیول زده شد. نه از قدرت، از خشم. از درد. از عشقی که تا مغز استخوانش سوخته بود.
و بعد...
بیهشدار، بیرحم، و بیصدا!
جادوگر برخاست.
با سرعتی که انگار زمان رو برید.
با نوری که انگار جهنم رو بلعید.
با آخرین شعلهای که در وجودش باقی مونده بود.
فریاد نزده بود. هشدار نداده بود.
فقط حمله کرد.
مستقیم.
به قلب هوآن.
و آتش، نه از دستش، که از تمام وجودش زبانه کشید.
مثل فوران یک خدای در حال مرگ.
هوآن ناله نکرد. فریاد نکشید.
فقط درجا خشک شد.
شعله درونش فرو رفت. و برای همیشه خاموش شد.
اما بعد، وقتی دود کنار رفت، وقتی زمین دیگر لرزشی نداشت...
چانیول ایستاده بود.
همانجا. اما... خالی...
نه از نفس، که از چیزی دیگه.
چشماش هنوز باز بود، اما نگاهش نبود.
دستهاش دیگه نمیسوخت.
حتی گرمایی در اطرافش نبود.
هیچ.
آتش مرده بود.
چانیول، دیگه آن شعلهی نجاتبخش نبود.
او زنده نمانده بود..
نه وقتی دیگه نمیتونست بدرخشه!"
ВЫ ЧИТАЕТЕ
Wrong
Фанфикшн+ببخشید اما دیگه نمیتونم به کسی اعتماد کنم، دیگه هرکی نگام کنه و بگه همیشه کنارتم، چپ چپ نگاش میکنم و واسه رفتنش لحظه شماری میکنم،برای زخم زدنش خودمو آماده میکنم تا دوباره دلم نشکنه، دیگه بودنِ کسی حالمو خوب نمیکنه. دیگه قصد ندارم برای اینکه کسی رو...
