45

58 16 9
                                        

فضای قصر بر خلاف ظاهر درخشانش باطنی همچنان تاریک و آشفته داشت.گویی صدای ضربات شمشیر و زمزمه‌های طلسم‌های جادویی سال‌ها قبل در فضای پرتنشش پیچیده بود.
کای، با نفس‌هایی سنگین و شمشیری قدیمی در دست، در برابر اونجو ایستاده بود.حریف با چشمانی سرد و نیشخندی از غرور، به او خیره شده بود.
اونجو قدمی به جلو برداشت، شمشیرش را به زمین کوبید و صدای فلزین آن در سالن طنین‌انداز شد.
¤می‌دونی کای؟ همیشه حسرت می‌خوردم. تو،شاهزاده‌ی مغرور، محبوبِ همه. اما به نظرم...
نگاهش رو به کای انداخت
¤تو همیشه فقط در حال فرار بودی،فرار از خودت از کای بودن فراری بودی،از چانیول فراری بود،ولی امروز من گیرت ميندازم وثابت میکنم که انتهای یک شاهزاده‌ی ترسو چیه؟بهت ثابت میکنم که اگه اقدام برای کشتن کسی بکنی و انجامش ندی سزات فقط مرگه!
کای با نگاهش به شمشیر او زل زد.نگاهش و همراه اون سرش رو بالا آورد و با صدای سردی گفت
~شاید..اماکلمات، زیادی برای کسی که می‌خواب منو بکشه سادست. بیا امتحان کنیم که واقعاً کی ترسوعه؟
¤این قبلا ثابت شده،و من کاری رو میکنم که تو نتونستی بکنی،شاهزاده‌ی خون برای دنیامون خطرناکه باید کشته میشد.تو نکردی پس امروز به همراه او خواهی مرد.
اونجو بی‌هیچ هشداری ناپدید شد.
کای میدونست که نباید فریب بخوره، اما قبل از اینکه که بتونه واکنشی نشون بده،ضربه‌ای محکم به پهلش وارد شد و به عقب پرت شد.شمشیرش با صدای بلندی به زمین افتاد.صدای پوزخندی توی سالن پیچید
¤گفتی ترسو؟تو حتی نمیدونی ضربه‌ی بعدی رو از کجا میخوری.تو تاریک شدی کای و حتی قدرت تلپورتت هم نمیتونه تورو از این تاریکی نجات بده
اونجو دوباره ظاهر شد، این بار درست در برابرش.با خونسردی، شمشیرش رو به سمت گلوی کای نشانه رفت
¤چرا همیشه این‌قدر قابل پیش‌بینی هستی؟همیشه بودی و عوض نشدی..بلند شو هنوز برای تموم شدن این بازی زوده!
شمشیرش رو عقب کشید
کای به زحمت بلند شد. پهلوش میسوخت اما قرار نبود با این درد کوچیک تسلیم بشه.اخم کرد و با یک تلپورت ناگهانی، درست پشت سر اونجو ظاهر شدو لگدی به پشتش زد که باعث شد تعادلش رو از دست بده و چند قدمی رو رو به جلو بره، اما با مهارتی مثال‌زدنی شمشیرش رو تیکه‌گاه کرد و دوباره روی پاهایش ایستاد.
¤این که از تلپورتت استفاده کنی، اصلاً هوشمندانه نیست، کای. می‌دونی که نمی‌تونی انرژیت رو برای همیشه حفظ کنی!
اونجو نیشخندی زد و شمشیرش رو بلند کرد. دوباره ناپدید شد.
¤بازی دوباره شروع میشه!
کای اطرافش را نگاه کرد،چشم‌هاش به سرعت میچرخیدن. سکوتی مرگبار فضا رو فرا گرفته بود. صدای قدم‌های آهسته اونجو در گوشه‌ای از قصر شنیده می‌شد، اما اونو نمی‌تونست ببینه.انگار که کاملا از یاد برده بود که قبلا چطور با این موجود نامرئی مبارزه می‌کرد.
¤تو خسته‌ای، کای.روحت خستست،جسمت مدتهاست که مثل یک شاهزاده بهش رسیدگی نشده.خسته‌ای و خستگی، دشمن اصلی توعه!اما میدونی این خستگیت ار کجا تغذیه میکنه؟
ناگهان، ضربه‌ای دیگر به شانه‌ی کای برخورد کرد و اونو یکبار دیگه به زمین انداخت.این بار، خون از زخم شانه‌اش جاری شد و لباسش رو رنگی کرد.
¤از احساسات مزهرف برادرانت!
کای به سختی اما به سرعت بلند شد دستش رو مشت کرده بود و از شمشیرش زیادی دور بود.
¤خوبه!یعنی یاد گرفتی که دیگه قرار نیست بازی رو متوقف کنم.
اونجو دوباره ظاهرشد.تیزی شمشیرش را به سمت قلب کای نشانه رفت و به سمتش دوید،کای تنها کاری که میتونست انجام بده رو کرد با تلپورت سریع، خودش رو نجات داد اما ضعف ناگهانی اونو روی زانوهاش انداخت
اونجو قدمی به جلو آمد.
¤میبینی کای این اسمش فراره نه مبارزه!تموم شد، کای.بیا و قبول کن،تو هیچ‌وقت نمی‌تونستی برنده باشی!
کای لبخند کم‌رنگی زد. نفس‌هاش سنگین است، اما تو چشماش هنوز شعله‌ای از امید روشن بود
~برنده یا بازنده‌ی این بازی اهمیتی نداره اونجو،تنها چیزی که مهمه اینه که امروز تو و تمام خائنین نورن به پایان میرسید.خسته شدم و تو فکر میکنی که با نامرئی شدن میتونی از چشم‌های مرگ پنهان بشی.ولی انتقام من نه با دیدن بلکه با احساسم دربرابر تو می‌ایستد.و درد این شمشیر آخرین چیزیست که احساس خواهی کرد.
دستش رو دور شمشیری که اول بازی به طرفی پرت شده بود حلقه کرد، کای با تمام قدرتش تلپورت کرد. این بار، درست جایی بالای سر اونجو ظاهر شد. شمشیرش رو با قدرت تمام به سمتش فرود آورد. اونجو که انتظار این حرکت را با دیدن تمام خستگیش نداشت،فقط تونست دستش رو بالا بیاره تا ضربه رو متوقف کنه، اما شمشیر کای زره‌ش رو شکست و شانه‌اش رو عمیق برید. خونی که از زخم جاری میشد نشون نیداد که خیلی عمیق تر از بریدگی روی شانوه‌ی کای هست.اونجو فریادی از درد کشید.حالا نوبت کای بود که حرف بزنه
~میدونی شاید نتونم جلوی بازی‌های روانیت مقاومت کنم.اما جلوی عصبانیتم‌هم نمیتونم مقاومت کنم!
اونجو، خشمگین و زخمی، با قدرتی دیوانه‌وار خنجر کوچکی‌ رو به سمت کای پرتاب کردکه با وجود حرکت سریعش باز هم پهلوش رو زخمی کرد.احساس ضعف در تمام بدنش احساس میشد توان مقابله‌ی بیشتر نداشت یا حالا و یا هرگز نمتونست جلوی اونجو رو بگیره و با ضربه‌ای مستقیم به سینه‌ی اونجو، اونو به عقب فرستاد.شونش و پهلوش خونریزی داشت اما کی اهمیت میداد؟
اونجو به سختی روی پا ایستاد،نفس‌هاش بریده بریده شده بودن.دقیقا مثل کای هر دوی اونها زخمی و عصبانی بودن
~این همه اونچیزیه که داری، اونجو؟
کای، با صدایی بریده اما پر از اعتمادبه‌نفس، می‌خندد.
اونجو که حالا خشمگین‌تر شده است، با خشونتی بیشتر به او حمله کرد. هر ضربه‌ی شمشیر او سریع‌تر و بی‌رحم‌تر از قبلی است. کای، با وجود خستگی، سعی میکرد ضربات مرگبار اونجو رو مهار کنه. اما هر بار که از او دور می‌شد، اونجو با مهارت خاصی مکان او را حدس می‌زد و حمله‌ای دیگه‌ای رد ترتیب می‌داد.
¤خودتم خوب میدونی که ضعیف تر از منی حداقل الان. کای اینبار به عمد تلپورت نکرد و در مقابل اونجو ایستاد.
~این فرار نیست،این دقیقا استفاده از قدرت‌های!درست مثل تو..
این بار، شمشیرهاشون با ضربه‌ای پرصدا به هم برخورد می‌کنند. جرقه‌های برخورد فلز با فلز، فضا رو روشن‌تر میکرد و صدای گوش‌خراش اونا در قصر می‌پیچید. هر دو نیرو به هم فشار می‌آوردند، زانوهایشان خم میشد و عضلاتشان برای تسلط بر دیگری منقبض می‌شد.کای قدمی عقب رفت
اونجو با نفس‌های بریده گفت
¤تو نمی‌تونی منو شکست بدی، کای. همیشه یک قدم عقب‌تر بودی، همیشه!
کای با تمام قدرتش فشار اوردو شمشیر اونجو را به سمت گردنش حرکت داد.اونجو با حرکتی سریع، شمشیرش را بالا آورد و کای قبل از اینکه بخواد کار انجام بد با آخرین ذره‌ی انرژی فریادی کشید و تلپورت کرد و پشت سر اونجو ظاهر شد و به سمت شانه‌ی بدون زره اونجو ضربه‌ای وارد کرد،درست روی زخم قبلی. شمشیر در گوشت او فرو رفت،خون گرم از زخم فوران کرد و صدای برده‌شدن گوشتش و شکستن استخوانش رو در خود گم کرد. اونجو فریادی از درد کشید،اما با قدرتی غیرطبیعی عقب رفت و خودش را جمع کرد.دستش رو روی شونش فشرد،شمشیرش از دستش با صدای بلندی افتاد.
نگاهش رو روی کای میخکوب کرد درد داشت و مشخص بود که دوام زیادی با اون زخم نخواهد آورد.اما چیزی در چشمانش کای رو به شک مینداخت ،خاکستر سیاهی رو از آستینش بیرون کشید
اونجو، در حالی که از زخم شانه‌اش خون می‌چکید دو دستش رو به هم نزدیک کرد، زیر لب طلسمی زمزمه کرد و در نهایت خاکستری که کف دو دستش ریخته شده بود رو فوت کرد.ستون‌های قصر شروع به لرزیدن کردن.سقف ترک بزرگی خورد و سنگ‌های بزرگ یکی پس از دیگری از لب‌های سالن سقوط کردند. اونجو با چشمانی شعله‌ور از انتقام نگاهی به کای انداخت
¤اگر قرار باشه بمیرم، تو هم با من به دیدن مرگ میای.کاسی نیست نجاتت بده و تلپورتت هم به کمکت نخواهد آمد!
نگاهش همچنان روی کای قفل بود و لبخند تلخی روی لب‌هاش بود. ستون‌ها ترک می‌خورد و فرو میریخت.
¤ذات همه‌ی ما اینست!هر دوی ما ماندیم تا زندگیمون را فدای انتقاممون کنیم.
سنگ‌ها و آوارها از سقف سقوط می‌کردند. کای سعی کرد تلپورت کند تا از زیر آوار فرار کند، اما خستگی بیش از حدش، سرعتش رو کم کرد و جلوش رو گرفت. یکی از سنگ‌های بزرگ به کمرش خورد و اونو به زمین کوبید.
سوت مرگ فضای قصر را فرا گرفت وبعد از اون تنها صدای سقوط سنگ‌ها باقی ماند.سنگ‌ها پشت سرهم به زمین می‌افتاد و کای خودش رو به سمت مرکز سالن کشوند. لحظاتی بعد لبخند کوتاهی به شکستن استخوان‌های اونجو زیر آوار زد.میدونست که به زودی همین صدا از استخوان‌های خودش به گوش میرسد اما حداقلش این بود که کسی اونجا نبود تا از دیدن این صحنه لذت ببره. چشم‌هاش رو بست و منتظر مرگ بود.نفس عمیقی کشید.
هنوز درد سقوط رو احساس نکرده بود که صدای باد دیوانه‌وار به گوش رسید....
جادوگری در حالی که دست‌هاش از خشم و اضطراب می‌لرزید سنگ‌ها رو سرجاشون نگهداشته بود.با حرکت دستش همه‌ی سنگ‌ها به طرفی پرت شد.آشوب طوفان که خوابید موهای جادوگر از صورتش کنار رفت پارچه‌ی لباسش آروم‌گرفت و چهره‌ش مشخص شد
*همیشه اینقدر بد قولی؟تو قول دادی برگردی،اگه حالا بری همه‌ی قول‌هات رو میشکنی‌ و من کسی نیستم که بتونم بدون تو تیکه‌های شکستم رو جمع کنم.نه،کای. تو نمی‌تونی اینجا بمیری.ما تازه فهمیدیم که برای‌چی باید بجنگیم.تو باید زنده بمونی... برای همه‌مون.برای نورن.
جلو اومد و کای رو تو آغوش گرفت و بوسه‌ای کوتاه روی موهای روشنش کاشت
*باید بریم پیش یه درمانگر!
کای لبخند کوتاهی زد.
~صدای نفس‌هات،بوی امید میده،حتی میون این ویرانه‌ها.
نتونست ادامه‌ی حرف‌هاش‌رو به زبون بیاره اما با خودش مرور کرد که شاید اونجو راست میگفت جونگین همیشه درحال فرار کردن بود اما هر بار که به فکر فرار از زندگی کرد بود،سهون مثل طوفان میومد و نشونش‌ می‌داد  که هیچ‌کس نمیتونه از سرنوشتش فرار کنه.
~تو دلیل جنگیدن منی!موفق شدی.سهون! باد رو نمیشه کنترل کرد اما میشه جهتش رو عوض کرد!
..................................................................................خورشید تقریبادر میانه آسمان می‌درخشید و نور طلایی‌اش همه‌ی قلمرو هایانگ رو در بر گرفته بود،اما این روشنی برای بکهیون معنایی نداشت.درست لحظه‌ای که تصویری از فرود سنگ مرمری روی سینه‌ی کای دیده بود سهون رو وادار به برگشتن کرده بود.بکهیون در تاریکی مطلق ذهن خود فرو رفته بود،دلشوره‌ی عجیبی داشت احساس میکرد چشم‌هاش کم سو شده بودن مثل سایه‌ی بی‌پایانی که زمانی هوآن چشماش رو با طلسمی شوم نابینا کرده بود.احساس میکرد تاریکی به دنبالش میدود و فرار کردن از دستش بی‌فایده خواهد بود.
نسیمی گرم و سنگین در هوای ساکن قصر می‌وزید و پرچم‌های بلند روی برج‌ها را به حرکت درآورده بود. صدای همهمه‌ی نگهبانان در فاصله‌ای دور شنیده می‌شد، اما در این نزدیکی همه‌چیز ساکت و مرموز بود.
انگار که برج بلند،نفس‌های عمیقی می‌کشید و سرنوشت‌ بکهیون رو به سمت خودش می‌کشوند.
روی بال‌های سفیدش احساس ناپاکی‌ای از درد گذشته سنگین شده بودند،و از همه چیز بیشتر موضوعی حالش رو بدتر میکرد.حالا بکهیون تنها بود!نه چانیولی که با خونسردیش نجاتش بده و نه سهونی که با استرس همراهش باشه.پارچه‌ی ساتن که چانیول بهش داده بود رو از جیبش بیرون کشید و توی مشتش گرفت.با این کار احساس کرد که دیوار‌های برج به خود لرزیدن.با خودش عکر کرد که شاید این برج هم مثل سنگ خون سلطنتی رو احساس میکرد.
با احتیاط دستش را روی سنگ‌های گرم و قدیمی برج کشید.پری‌ راه رو با حس کردن ترک‌ها و خطوطی که زمان روی این دیوارها حک کرده بود پیدا می‌کرد.
قدم‌هاش برخلاف باطن پرتلاطم و ترسیدش آهسته و استوار بود.تو ذهنش تنها یک چیز می‌گذشت،نجات جادوگر.
هر گامی که برمی‌داشت، انگار تکه‌ای از وجودش رو برای رسیدن به او می‌سوزوند. هوای اطراف برج به شدت خفه بود، اما برای بکهیون، تاریکیِ ذهنش سنگین‌تر از هر چیزی بود که تا به حال حس کرده بود. صدای قلبش یادآور تمام لحظاتی بود که در تمام عمرش زندانی بود.
تو قصر، در سایه‌ی پدرش،و تاریکی طلسم چشم‌هاش،و چانیول.کسی که نجاتش داده بود ولی این بار چیزی فرق می‌کرد. اراده‌ش مثل شعله‌ای درونش می‌سوخت و اونو به جلو می‌کشید.نفس عمیقی کشید.به بالای برج رسیده بود،بوی چوب سوخته و هوای سنگین قدیمی، نفس کشیدنش رو دشوارتر کرده بود.
درِ برج، چوبی عظیم و سنگین با قفل‌هایی زنگ‌زده، هنوز مثل نگهبانی خاموش ایستاده بود. بکهیون دستش رو بالا برد و به آرامی در رو لمس کرد.سطح خشن چوب پوسیده‌ای که زخم‌های کهنه‌ای که از جنگ‌های گذشته به یادگار داشت، زیر انگشتانش حس می‌شد.یکبار دیگه نفس عمیقی کشید و با تمام قدرتش در را هل داد. صدای گوش‌خراش لولاها در فضای خالی پیچید،انگار که برج با ورود او پس از سالها زنده شده بود.و آواز خوشامد گویی سرمیداد.
تاریکی همچنان حاکم بود، حتی اگر نور خورشید از میان روزنه‌های کوچک دیوارها به سختی راه پیدا کرده بود. برخلاف پشت در هوا سرد و مرطوب بود، و بوی خاک و گرد کهنه همه‌جا پیچیده بود.
بکهیون دستشو به دیوار سنگی گذاشت و آروم به سمت پله‌های مارپیچ حرکت کرد. هر قدمی که برمی‌داشت، صدای کوبیدن قلبش تو گوشش بلندتر می‌شد.تاریکی نمیزاشت که ببینه، اما حس می‌کرد که دیوارها به او نزدیک‌تر می‌شدند، انگار که برج در تلاش بود تا اونو توی خودش حبس کنه.
پله‌ها یکی پس از دیگری ادامه داشتند، یه مارپیچ بی‌پایان!
انگشتانش را روی دیوار می‌کشید و خطوط برجسته‌ای را حس می‌کرد نقوشی از گذشته حکاکی شده بودند.
توطول مسیر، با دست کشیدن روی یکی از دیوارها، متوجه چیزی شد؛ نقاشی‌ای که در دیوار حک شده بود. پرنده‌ای افسانه‌ای با بال‌های گسترده، که نامش مانند رازی بر لبانش قفل شده بود.با یاد آوری پیام آناوی فهمید که باید نام این پرنده رو صدا بزند تا راه باز شود.
بکهیون با دست‌های لرزان روی دیوار سنگی کشید و حس کرد خطوطی پیچیده روی آن حک شده است. انگشتانش روی حکاکی‌ای توقف کرد که به شکل همان پرنده‌ی افسانه‌ای بود، پرنده‌ای که بال‌های گسترده و شکوهمندش دیوار را زنده می‌کرد جنس چشمش سنگ متفاوتی داشت دور گردنش حلقه‌ای بود که نگین خورشید درست وسط اون قرار داشت. لحظه‌ای مکث کرد و ذهنش را در میان خاطراتش جستجو کرد. این پرنده... جایی درباره‌اش خوانده بود. جایی در میان کتاب‌های قدیمی مادرش،شاید در کودکی.داستانش را خوب یادش بود
صدای خنده‌ای زهرآلود از اعماق برج طنین انداخت. هوآن، یا شایدهم فقط سایه‌ای از او، در گوشه‌ای از این تاریکی حضور داشت شایدهم در گوشه‌ای تاریکی ذهنش.
■خوب فکر کن، شاهزاده جوان...اگر اشتباه کنی، راهی برای بازگشت نخواهد بود.برج از مزاحم‌ها اصلا خوشش نمیاد!
بکهیون با نفس‌های سنگینش سعی میکرد که نام‌پرنده رو درست به یاد بیاره؛ روزی مادرش کتابی از داستان‌های افسانه‌ای برایش خوانده بود. یکی از آن داستان‌ها درباره پرنده‌ای بود، پرنده‌ای افسانه‌ای که خورشید را در سفر آسمانی‌اش راهنمایی می‌کرد و طول روز را کنترل میکرد. اون پرنده برای پری نماد رهایی و هدایت بود.با خودش هر بار میگفت روزی در آسمان پرواز خواهد کرد و...چه کسی خواهد شد؟نام پرنده انگار در تمام داستان گم شده بود.نفس عمیقی کشید.زمزمه کرد
_اجداد جادوگر به من کمک کنید!
ناگهان همه‌ی صداها ساکت شدند در تاریکی صدای لالایی مادرش به گوش می‌رسید که کم کم رو به پایانش میرفت.
<شبت بخیر کوچولو
_یه روزی آریون میشم مامان
<قطعا همینطوره!
.....
با شک زیادش زمزمه کرد
_آریون
ناگهان دیوار لرزید و مسیر پنهانی نمایان شد که با شعله‌های نامیرا روشن شده بود.پری چند صدای باز شدن دیگر را شنید و جریان هوای تازه‌ای رو حس کرد. با احتیاط قدم به جلو گذاشت و وارد تونل پیچیده‌ای شد.
تونل سرد و نمور بود. هوای سنگینی که بوی خاک مرطوب می‌داد به جریان افتاده بود و فضای آن را پر کرده بود. بکهیون دستش رو روی دیوار کشید و با وجود اینکه میدونست باید عجله کرد آروم و با احتیاط پیش رفت. در هر چند قدم، به دوراهی‌هایی می‌رسید که تصمیم‌گیری برایش دشوار بود. اما چیزی درونش او را راهنمایی می‌کرد خورشید را دنبال کن. در بالای یکی ازهر کدام این دوراهی‌ها، خورشیدی کوچک بر سنگ حک شده بود.
او به یاد داستان آریون افتاد. پرنده همیشه به دنبال خورشید حرکت می‌کرد. این نشانه بود. هر بار که به دو یا چند مسیر می‌رسید، بکهیون دستش را به دیوار می‌کشید و خورشیدهای کوچک حکاکی‌شده را لمس می‌کرد تا راه درست را بیابد واقعا لمس کردن اون خورشید حکاکی انگار نور توی وجودش بیشتر و بیشتر میشد. قدم‌هاش با طنین درون تونل همراه بود.انگار که این مسیر بی‌پایان، خودش زنده بود و او را به سوی سرنوشت غیرقابل تصور هدایت می‌کرد.
پس از مدتی که مانند ابدیت می‌گذشت، صدای نفس‌هایش سنگین‌تر شد. مسیر باریک‌تر و تاریک‌تر شده بود. در نهایت، به دری عظیم رسید که سردی فلزش را حتی از دور حس می‌کرد.پشت در، جایی بود که چانیول زندانی بود،مطمئن بود. بکهیون دستش رو به در گذاشت، اما پیش از آنکه بتواند آن را باز کند، صدای هوآن درون ذهنش پیچید.
■بکهیون، کوچک‌ترین اشتباه تو می‌تونه تو رو نابود کنه.نمیدونم چرا ادامه می‌دی؟
صدای او نرم و فریبنده بود، مانند سمی که به آرامی در روح او نفوذ می‌کرد.چشم‌هاش رو تاریک کرد.جایی که فقط خودش بود در برابر پیرمردی که زیادی در کنترل قدرت از او توانا تر بود.
در تاریک‌ترین اعماق ذهن بکهیون، جایی که سایه‌ها حرکت می‌کردند و حقیقت با توهم آمیخته می‌شد، نبردی آغاز شد. هوآن، با چشمانی به تاریکی شب بی‌ستاره، روبه‌روی بکهیون ایستاده بود. صدای او در ذهن بکهیون طنین داشت، گویی که از تمام جهات به او حمله می‌کرد.
«فکر می‌کنی می‌تونی منو شکست بدی، بکهیون؟ تو در برابر من هیچی!حتی چشمات رو ازت گرفتم. چه امیدی داری وقتی حتی نور رو بدون اجازه‌ی من نمی‌تونی ببینی؟»
بکهیون میان تاریکی ایستاده بود. هیچ‌چیزی نمی‌دید، اما حضور سنگین هوآن را حس می‌کرد. سایه‌هایی بی‌شکل اطرافش پیچیدند و زمزمه‌هایی گوش‌خراش در ذهنش تکرار شدند. زمزمه‌هایی مرموز،شخصی با اشتیاق از شکست، تنهایی، و اینکه او چیزی بیش از یک عروسک در دست سرنوشت نیست زیر گوشش زمزمه میکرد.
تصاویر ناگهانی در مقابلش ظاهر شدند
"یورا در حالی که گریه می‌کرد و نوزاد پری‌رو به آغوش گرفته بود.نباید دوستت داشته باشم،تو یادگار زخم‌های منی!اما‌ این زخم‌ها چیزی از وجود من هستند.
...........
چشم‌هاش رو بست یکبار دیگه اجدادش رو برای کمک صدا زد.باد سرد از پنجره‌های شکسته برج وزید و بگهیون رو از توهمات بیرون کشید، ردای آبی رنگش رو محکم‌تر دور خود پیچید. دستش روی در حکاکی‌شده با تصویر آریون قرار گرفت
یکبار دیگه نام پرنده افسانه‌ای رو زمزمه کرد. بعد، در رو ناله‌ای سنگین باز کرد و تالاری در برابرش ظاهر شد. تالاری که شعله‌های قرمز همراه سایه‌هایی لرزان روی دیوارهای آن میرقصیدند‌.در مرکز تالار، هوآن روی تختی از سنگ نشسته بود، دستاش روی دسته‌های خنجری‌شکل تخت حرکت میکردن. چشم‌هاش مثل شعله‌های روی دیوار می‌درخشیدن
هوآن بدون حرکت، لبخندی کمرنگ به لب آورد
■چه جرأتی پری کوچک! وارد قصر من شدی؟ اونم برای نجات یک هیولا؟
صداش مثل طنین ناقوسی سنگین بود.
بکهیون، بدون اینکه به خودش اجازه‌ بده تو نگاهش ترسش دیده بشه، جلوتر رفت. شمشیری نقره‌ای تو دستاش برق می‌زد. و چشم‌های هوآن مثل کلاغی رد برق رو دنبال کرد.
هوآن خندید؛ خنده‌ای که تالار را به لرزه در آورد.اهی کشید و سرش رو به دو طرف تکون داد
■آه، پسرک نادون. نمی‌دونی که وارد کجا شدی؟ اینجا قلمرو منه. اینجا تو نه قوی‌تر، بلکه شکننده‌تر خواهی بود. هرچه نزدیک‌تر بیای، به من بیشتر تعلق داری!
سایه‌ها از دیوارها جدا می‌شوند و تالار در تاریکی مطلق فرو می‌رود. زمانی که بکهیون چشمانش را باز می‌کند، دیگر در تالار نیست. او در فضایی بی‌پایان، پر از سراب‌های گذشته و آینده خود ایستاده است.
....
■گذشته، زخم‌های کهنه‌ای هست که هیچ چیزی اونارو التیام نمیده!
تصویری از مادرش،در برابرش ظاهر شد. او را می‌بیند که کنار یک آینه ایستاده و با نگاهی سرشار از تحقیر به بکهیون خیره شده است. صدای سرد یورا فضا را می‌شکند
<تو چیزی نیستی جز یک دورگه‌ی بی‌فایده. اگر اینجا رو ترک کنی،شکست میخوری.زندان برات امن تره همیشه برات همین بوده، مگر نه؟
بکهیون تلاش می‌کند صدای مادرش را نادیده بگیرد، اما کلمات او همچون خنجری به ذهنش فرو می‌روند. او لحظه‌ای شک می‌کند. در ذهنش طنین می‌اندازد: "شاید حق با اوست... شاید نباید سرخود عمل میکردم.
بکهیون دستش را روی قلبش می‌گذارد و چشماش رو بست. شعله‌ای از نور در اطرافش سوسو می‌زند و ناگهان تصویر یورا ترک خورد. گذشته در هم فرو ریخت و سایه‌ها به عقب نشینی کردن
هوآن،که فقط از دور، نظاره‌گر بود. چشماش برقی اط خشم داشت
■جالبه. اما این فقط شروعشه
تصویر تالار روبهرو‌ش تغییر کرد. بکهیون خودشو بین ویرانه‌هایی که بی شباهت به تالار نبودن دید. شعله‌های آتش اطرافش زبانه می‌کشند و صدای فریادی توجهش‌رو جلب‌ کرد.چانیول در حال نابود کردن همه چیز بود آتش از درونش زبانه می‌کشید و ذره‌ذره همه چیز رو میسوزوند حتی خود جادوگر رو.
یکبار دیگه صدای هوآن در فضا پیچید
■این سرنوشت توعه. پری نمی‌تونی انو نجات بدی. هر قدمی که برداری، اونو بیشتر به سوی نابودی خواهی کشاند.
+میبینی بهت که گفتم من برای هیچ‌کس مهم نیستم.
سایه‌ی آشنای دیگری‌که انگار از گذشته به سراغ بکهیون میومد زیر لب‌زمزمه کرد
+ببخشید اما دیگه نمیتونم به کسی اعتماد کنم، دیگه هرکی نگام کنه و بگه همیشه کنارتم، چپ چپ نگاش میکنم و واسه رفتنش لحظه شماری میکنم،برای زخم زدنش خودمو آماده میکنم تا دوباره دلم نشکنه، دیگه بودنِ کسی حالمو خوب نمیکنه. دیگه قصد ندارم برای اینکه کسی رو نرجونم مواظب رفتارم باشم. راستی اصلا کی حواسش به من بود؟ کی واسه یه دفعه‌ ام که شده دلش خواست بفهمه من واقعا چی میگم؟ کی واسه یه بارم که شده تلاش کرد منو خوشحال کنه؟ کی یه دفعه منتظرم موند؟کی براش مهم بود من چی میخوام؟
میبینی؟هیچکس....
ضربان قلبش به حدی بالا رفته بود که سینش همراه اون تکون نیخورد سرش به شدت درد میکرد.حق با چانیول بود بکهیون اونو ترک‌کرده بود با اینکه جادوگر بهش اعتماد کرده بود اما...
خواست با خودش  بگه تقصیر‌ من نیست و این فقط حیله‌ی سرنوشت بود ولی چیزی درونش فریاد کشید" تو به خواست خودت این‌کار رو کردی"
پری به زانو افتاد. تصویر به قدری واقعی بود که او برای لحظه‌ای نمی‌تونست نفس بکشه. شک و گناه در وجودش شعله‌ور می‌شد.سرش رو بالا آورد و توی چشم‌های هیولای واقعی داستان نگاه کرد.
_چه بلایی سرش آوردی؟
هوآن نگاه عمیقی به بکهیون انداخت، لبخندش کشدار و تاریک بود، انگار که از پیش طعم پیروزی را چشیده باشد.سنگی که نوکیا شبیه به خنجر داشت رو کمی بالا گرفت و نور سرخ سنگ، سایه‌های رقصانی روی دیوارهای سرد برج انداخت و اون‌هارو به رنگ خون درآورد.
■فکر می‌کنی همه‌ی این‌ها یک اشتباه بودن؟ فکر می‌کنی من فقط برای سرگرمی قدرت تغییر شکل جادوگرت رو از بدنش بیرون کشیدم؟
خندید، خنده‌ای که انگار تا اعماق برج نفوذ می‌کرد.
■نه!شاهزاده‌ی خون. این سرنوشت او بود... و تو فکر میکنی با قدرتت همه چیز‌ رو میدونی،تو از هیچی چیزی آگاه نیستی تو فقط توهم بودی!
بکهیون که هنوز از زخم‌های روحی‌اش لرزان بود، تنها توانست با نگاه خشمگین و دردمندش به او خیره شود. هوآن دستش را روی سنگ کشید،انگار که اونو نوازش می‌کرد.بعدش با لحنی که انگار دارد راز هولناکی را فاش می‌کند، ادامه داد
■چانیول از لحظه‌ای که به دنیا آمد، محکوم به نابودی بود. او از همان ابتدا یک شعله‌ی سرکش بود، نه یک شاهزاده‌ی جادوگر. تو اینو نمی‌دونستی،اما حتی زمانی که به دنیا نیومده بود، من اون آتش رو تو چشماش دیدم. او همیشه چیزی بیشتر از یک شاهزاده بود. او "شاهزاده‌ی خون" بود بکهیون. می‌دونی این یعنی چی؟ او زاده شده برای آتش،کسی که می‌سوزاند، می‌کشد، و در نهایت، خودش در همان آتش میمیرد.
او قدمی به بکهیون نزدیک‌تر شد، چشماش مثل یک شکارچی بی‌رحم می‌درخشیدند.
■قدرت تغییر شکل او؟
سرش رو به دوطرف تکون داد
■آه، اون فقط یک سپر بود. یک آرام‌بخش موقتی برای آتشی که درونش می‌خروشید. قدرت تغییر شکل، رام و آرام بود؛ تنها چیزی که می‌تونست شعله‌های سرکششو کنترل کنه. اما می‌خوای حقیقت رو بدونی؟ حتی اونهم نمی‌تونست سرنوشتش رو تغییر بده. من قدرت تغییر شکل یورا رو محافظش کردم تا فقط این فاجعه رو کمی عقب بندازم. چون تو نمی‌توانی شعله‌ای را که از ابتدا برای نابودی خلق شده است، خاموش کنی.اما شاید بتونی شعله‌ای رو که خودت تربیتش کردی رو خاموش کنی،یا حتی بهتر.....ازش برای خودت و به نفع خودت استفاده کنی
بکهیون نفسش برید. کلمات هوآن مثل خنجری تو قلبش فرو می‌رفتند. او چهره‌ی چانیول رو به یاد آورد، چشمان پر از قدرت و امیدش،احساساتی که پشت تمام زخم‌هاش بازم هم دیده میشدن و حالا تصوری اینکه همه این‌ها به نابودی ختم شود، مانند کابوسی بود که نمی‌تونست ازش بیدار بشه‌.
هوآن ادامه داد، حالا صدایش آرام‌تر اما کشنده‌تر بود.
■می‌خوای اونو نجات بدی؟شاهزاده این احمقانه است. چانیول نمی‌توند نجات پیدا کنه، چون اون خودش نفرینه.شعله‌ای که همه‌چیز رو در مسیرش خاکستر می‌کنه. پدرش این را نمی‌دونست.یعنی نمیخواست که بدونه،من هشدار داده بودم اما با اهمیت بیش از حد به اون جونگین رو هم نابود کرد.من اینو می‌دونم، چون از همان ابتدا منتظر این لحظه بودم. لحظه‌ای که او دیگر چیزی جز یک هیولای آتشین نیست. و حالا... این اتفاق دارد می‌افتد.
بکهیون، که انگار قلبش زیر فشار کلمات هوآن خرد شده بود، به سختی تعادلش را حفظ کرد. دستش را به دیوار تکیه داد، اما ذهنش غرق در تصاویری از چانیول بود؛ مردی که از کودکی محکوم به سوختن بوده است. خودشم اینو میدونست؟یعنی اونا هربار تو گوشش اینو میخوندن؟
هوآن خندید، صدایش تلخ و بی‌رحمانه بود
■پس ادامه بده، شاهزاده‌. تلاش کن اونو نجات بدی. خودخواه باش و جلو بیا،اما اینو بدون، هرچه بیشتر تلاش کنی، فقط بیشتر شاهد نابودی او خواهی بود. چون شعله‌ها، حتی زمانی که تو بهشون عشق بورزی، فقط یک کار بلدند، می‌سوزونند!
بکهیون حس کرد که آتش سرکش چانیول، نه فقط او، بلکه خودش را هم می‌سوزوند.برای لحظاتیاز قلبش صدایی نشنید. اما در بین اون درد، صدایی در ذهنش زمزمه کرد"نه. سرنوشتش این نیست.نجاتش بده،حتی اگر مجبور بشی شعله‌ها رو درآغوش بکشی!"
اشک‌هاش رو به سرسختی پاک کرد و به چشمای سرد و ظالمانه‌ی هوآن خیره شد. اما این بار، چیزی در نگاهش بود که حتی برق چشمان هوآن رو لرزوند. صداش آروم اما لرزون از قدرتی بود که از اعماق وجودش برمی‌خاست
_اگر سرنوشت چانیول سوختنه، منم مرگ میشم. مرگی که شعله‌هاش رو به آزادی تبدیل کنه، نه خاکستر. اگر تقدیرش نابودیه، من خودم رو به این تقدیر می‌سپارم، اما اجازه نمی‌دم که تنها بمونه. چانیول چیزی فراتر از نفرینه، و اگر لازم باشه، من مرگ رو به زانو درمیارم تا نجاتش بدم. حتی اگر تو آغوشش نابود بشم، این آغوش ارزش هزاران بار مردن رو داره.
فضا تاریک‌تر شده بود، سنگینی نفرت و درد در ذهن بکهیون موج می‌زد.و کار رو برای جادوگر پیر سخت می‌کرد. هوآن با لبخندی که در آن هیچ نشانی از مهربانی نبود، دور بکهیون قدم می‌زد. کلماتش مثل تیغی تیز در روح بکهیون فرو می‌رفتند.
■می‌دونی،پری کوچولو، تو فقط یک بازیچه‌ای. تمام این قدرت‌هات، این ادعاهات... هیچ‌کدوم به پای من پیرمرد نمی‌رسن.در برابر من تو فقط تقلایی ناامیدانه می‌کنی.
بکهیون نگاهش را از هوآن نمی‌گرفت. قلبش به شدت می‌تپید، اما در اعماق وجودش چیزی می‌جوشید.به دنبال سرنخ بود.او به هوآن خیره شده بود از اول و ناگهان متوجه چیزی شد. هر بار که هوآن با لحنی پیروزمندانه سخن می‌گفت، نگاهی ناپایدار در چشم‌هاش جرقه می‌زد؛ چیزی شبیه به ترس، یا شاید هم چیزی عمیق‌تر.

WrongTahanan ng mga kuwento. Tumuklas ngayon