44

78 23 10
                                        

کلافه بود و هیچکس نمی‌دونست که چند بار کلبه را دور زده است.شب بود و به ظاهر شاید همه خواب بودن.ولی در اصل همه به فکر فردایی بودن که ممکن بود از همین حالا هم دیر شده باشه.
بین رفتن کنار کای و موندن کنار مادرش گیر کرده بود. فردا روز خطرناکی بود و همه اینو میدونستن.به کای قول داده بود که خوب استراحت کنه اما اگه همه نیاز به استراحت‌ داشتن پس چرا خودش بیرون تو تاریکی و سرما قدم میزد؟ اخم کرد و از جای خودش بلند شد و به سمت بیرون کلیه رفت.در چوبی رو خیلی آهسته و آروم باز و بعد از خروج بست.هنوز کامل نچرخید بود که سایه‌ای سنگینی تمام هیکلش رو پوشوند و صدای زمزمه‌واری رو شنید

~بهت گفتم امشب رو استراحت کنی!
سهون که حالا کاملا به سمت جادوگر چرخیده بود لبخند زورکی‌ای زد.
*خب،شاید استراحت من کنار توعه!
کای کلافه سرش رو تکون داد و دستی به موهای بلند شدش کشید تا از روی صورتش کنار برن
*به چی داری فکر میکنی جادوگر؟
~به اینکه بعد از فردا چی میشه؟چند نفر قراره دیگه زنده نباشن و عامل همه‌ی اون مرگ‌ها من خواهم بود؟
*تو عامل مرگ کسی نیستی،تو برای نجات جادوگرها اینجایی و همه‌ی ما اینو میدونیم.گروه نقاب همه میدونیم فردا قرار نیست همه زنده برگردیم اما اینم میدونیم که اگه کاری نکنیم بعد از این زندگی کابوسمونه!
لبخند کوتاهی روی لب‌های جادوگر اومد

~چطور میتونی اینقدر قدرت کلماتت رو به رخم بکشی؟
سهون جلو اومد و صورت کای رو بین دست‌هاش گرفت.
*اشتباهت همین‌جاست جادوگر.این قدرت کلمات نیست،قدرت عشقه کای!
لب‌هاش رو به لب‌های کای متصل کرد و بوسه‌ای کوتاه روی اونها نشوند.
*فکر زیادی نکن!قبلا فکرهات رو کردی،الان وقت آرامشه و فردا وقت عمل.
~همراهم قدم‌بزن تا آرامش بگیرم.
دستش رو جلو برد و بدون لحظه‌ای مکث انگشت‌های سرد و کشیده‌ای دست‌‌هاش گرمش رو گرفت. شب هنوز طولانی‌ بود وقت برای استراحت و خواب هم داشتن.

........
بازهم اونجا بودن اینبارهم در آشفتگی خودشو کنار صخره‌ی سفید پیدا کرده بود.تنها نبودنش هم خوب بود و هم بد حس متفاوتی از همیشه داشت هم دفعه پیش و هم اینبار.
نور مهتاب و سفید بودن سنگ‌های اطراف تاریکی رو کاملا از بین برده بود و سهون میتونست صورت آلفا رو خیلی واضح ببینه.اخم نداشت اما توی چشم‌هاش عصبانیت رو میدید با کمی استرس و البته شاید کمی ترس!

ترس؟آره این اولین بار بود که توی چشم‌های وحشی کای ترس رو میدید. سنگ صافی رو از روی زمین برداشته بود و با چشم‌های هراسون به اون نگاه می‌کرد.جوری انگار قاتلش رو درون اون سنگ‌ میدید.
*اینطور خیره موندن به اون سنگ بهت کمکی نمیکنه کای!حرف بزن...
چشم‌های قهوه‌ای کای از سنگ گرفته شد اما به سهون هم نگاه نکرد.سرش رو بالا برد و به تاریکی آسمون خیره شد.

~چان،آینده،جنگ فردا و تو
همزمان با زمزمه‌ی"تو"سرش رو پایین آورد و به سیاهی چشم‌های سهون خیره شد.
*بهت قول میدم که چانیول رو نجات میدیم.نورن رو پی میگیریم و یک روز همینجا به یاد این روزا کنار هم میشینیم.
کای سری تکون داد، اما نگاهش دوباره به سنگ بود.
~می‌دونم...اما اگر نتونیم؟ اگر قدرت‌های دشمن بیشتر از چیزی باشه که انتظار داریم چی؟
سهون بلند شد و به آرومی کنار او نشست. دستش رو روی شونش گذاشت.

WrongМесто, где живут истории. Откройте их для себя