صدای کوبش منظم کفشهای نگهبانان در تالار پیچیده بود. پنجرههای بزرگ و شیشهرنگی، آخرین پرتوهای آفتاب رو با بیرحمی تمام از صورت بکهیون دور میکردند.
هوای اتاق به طرز عجیبی سرد بود؛ نه بهخاطر زمستان، بلکه انگار آجرهای قصر هم از آینده میترسیدند و لرزش اونها سرما رو به جون هر جنبندهای که درون قصر بود انداخته بود.
بکهیون وسط سالن نشسته بود. روی تختی از چوب سفید و طلای خراشخورده، میان ردایی سنگینتر از تنهایی. چشماش در امتداد خطوط سنگفرش، جایی رو نگاه میکرد که گویا گذشتهش رو در خود بلعیده بود.
روی سکویی کنار تخت، تاجی با نگین کبود قرار داشت.انگار که تاج هم متقابلا به پری زل زده بود. مثل نگاه سرزنشآمیز روح اجدادی که میگفت «هنوز آماده نیستی.»
درهای تالار ناگهانی و با قدرت باز شدند. صدای باز شدن چنان بود که انگار جنگ بیرون، وارد قصر شده.
یورا وارد شد. موهای بافتهشده، شنلی از نیلی سلطنتی بر دوشش، و چشمانی که مثل نگین همان تاج روبهروش میدرخشیدند.
بیمقدمه گفت
<تو هنوزم تاج رو برنداشتی؟هنوزم دو دلی؟با برنداشتن تاج چانیول بیرون نمیاد بکهیون!دقیقا برعکس باید پادشاه باشی تا خواستت به جایی برسه!
بکهیون پاسخ نداد. فقط انگشتاش روی زانوهاش میلرزیدند.
یورا جلو اومد. با قدمهایی سنگین. انگار هر گامی که برمیداشت، هزار جنگ رو پشت سر میگذاشت.
<داری وقت میخری؟ چون منتظری اون برگرده؟
صدای بکهیون بالا رفت. تلخ اما بیداد
_مسئله فقط چانیول نیست مادر...من هنوز... نفهمیدم برای چی قراره بجنگم. تاج رو نمیخوام اگه قراره حکم قطع سر اون جادوگر رو با زور مشاوران دربار هم باهاش امضا کنم.یا که یک پادشاه مستبد باشم و بشم یکی مثل پدرم!مادر...من هنوز نمیدونم شاه بودن یعنی چی!
یورا خم شد. تاج رو برداشت. نگاهش لرزید. اما باز هم حرفش رو زد
<این حرفا رو بذار کنار. عشق یا دودلی نمیتونه تو رو از هوآن نجات بده. نمیتونه پریهای وحشی رو عقب بزنه. و نمیتونه این کشور رو زنده نگه داره. تاج رو بردار، پادشاه شو،یاد میگیری که چطور و بعد... اگه زنده موندیم، برو دنبال راهی که هر دو رو باهم داشته باشی. ولی الان، این تاج لعنتیه که برای تو انتخابش اجبارته!
بکهیون نفسنفس میزد.
_من هنوز انتخاب نکردم...من باید فکر کنم درموردش. هنوز تصمیمی نگرفتم!
<تو ولی هنوز مثل بچهها فکر میکنی. با قلبت حکومت میکنی، نه با مغزت. و این تاج...
یورا به تاج نگاه کرد، لبخندی سرد زد.
<...سنگینه برای کسی که هنوز دنبال جادوگر یه تبعیدی میگرده.
بکهیون اینبار نگاهش را بالا آورد. سرد. شفاف.
چشمای قهوهای روشنش، حالا سرخ و خسته شده بودند.
_اون جادوگر تبعیدی... همون کسیه که وسط جنگل، نجاتم داد.وقتی پدرم کورم کرده بود، وقتی هنوز نمیدونستم چه کسی باید باشم، اون تنها کسی بود که کنارم نشست و گفت تو لازم نیست کامل باشی، فقط درست باش!و تو... حتی اون موقع اونقدر قدرت نداشتی که بتونی کنارم به اندازهای که لازمه بمونی. یادت نرفته که مادر چانیول کسی بود که هوآن رو اسیر خودش کرد. قدرتش رو از دست داد تا ما بتونیم جلو بریم و به تاج برسیم.
یورا عقب رفت. نفسش سنگین شد، ولی نگذاشت لرزش در صدایش نفوذ کند.
<تو رو آموزش دادم که زنده بمونی. این بود گناه من؟ بکهیون...من از پدرم از پادشاه پیر،فقط خنجر و زخم زبون به ارث بردم، نه آغوش. من نمیتونستم چیزی رو ببخشم که نداشتم.
بکهیون بلند شد.صداش لرز نداشت، فقط اندوه داشت
_تو حتی نذاشتی اشک بریزم وقتی از چانیول جدا شدم.
تو بهم گفتی "درد به درد تاج نمیخوره".ولی حالا من دارم میسوزم، دارم توی فکر خاموش شدن اون آتش دیوونه میشم، و تو هنوز داری از تاج حرف میزنی! من هنوز انتخاب نکرومکه میخوام اون تاج کوفتی رو روی سرم بزارم یا نه!!!
سکوت، سنگین و کشنده افتاد. مثل پردهای بینشان.
اما یورا عقب نکشید. با قدرت تاج رو گرفت، و قدمی جلو آمد.
دستش رو بالا برد و بدون مقدمه، تاج رو روی سر بکهیون کوبید. نه به نشانهی احترام، بلکه مثل سربازی که شمشیرش رو در غلاف زور میچپاند.
<بهت میگم تو این انتخاب رو قبلا کردی.میدونی کی؟وقتی زنده موندی، وقتی برگشتی، وقتی چانیول رو دوست داشتی با اینکه میدونستی خاموشه!گفتی نمیدونی پادشاهی چطوره؟اره بکهیون پادشاهی درد داره، و تو باید یاد بگیری بدون هر چیزی نفس بکشی. حتی اگه آتیشش هیچوقت روشن نشه.
چشمهای بکهیون، پر اشک شد. اما نه از ضعف، بلکه از فشاری که در جانش پیچید.
_تو گفته بودی دخالت نمیکنی...
یورا صدایش ترک برداشت
<من مادرتم.نمیتونم ساکت بمونم وقتی پسرم داره خودش رو میسوزونه!تاج رو از سرت بر ندار اگه حتی ذرهای برای تلاشهای ۲۵ سالهی من برای تو ارزش قائلی!
سکوت....
یک لحظهی متلاشیکننده. فقط صدای طبلهای دور جنگ بود که به گوش میرسید.
آفتاب پشت پنجرهها فرو رفته بود، و قرمز تیرهای تمام شیشهها رو خونآلود کرده بود.انگار که نمایی از آینده همین حالا هم روی پنجره قابل دیدن بود
یورا آهی کشید.بعد از دیدن چشمهای تر پسرش آرومتر شد.
<من... نمیتونم ببینم که تموم شی، بدون تاج، بدون هویت، بدون قدرت. اگه قراره با هوآن روبرو شی، باید پادشاه باشی... نه پسر من.نه معشوق یک جادوگر!اگه قراره نجاتمون بدی....
دستهای سرد پسرشرو توی دستهاش گرفت
<...خورشید برفی
بکهیون سرش پایین بود. نفسهاش کند و گرفته بود.
تاج حالا روی سرش نشسته بود، اما انگار هزار تُن سنگ شده بود.
اما لب زد، زمزمهوار
_اگه این چیزیه که تو میخوای مادر...من پادشاهی میشم که خودم میخوام نه اون چیزی که رؤیای نقاب تو مردم و حتی خود من باشه!
و وقتی سرش رو بالا آورد، نگاهش نه یک شاهزاده، بلکه نوری از دل شکستن یک امگا بود که تصمیم گرفت برخلاف تقدیر بجنگد.او، برخاست...
..................................................................................
هوا سنگین بود. نه از گرما، که از تنش بین افراد درون سالن...
برای تحمل این حس خفگی پنجرههارو باز کرده بود مه از پنجرههای بلند سنگی خزیده بود پایین، و روی مرمر سرد زمین مثل شبحی خاموش میخزید.
در میان تالار، زیر سقف بلند پر از نقوش طلسم، شعلههای آبیِ لرزانِ مشعلها انعکاسی بیجان بر چهرهی نقابداران انداخته بودند.
ده صندلی. ده نقاب. و یک پادشاه، ایستاده و تنها!
بکهیون تاج را باری دیگر از روی سرش مقدار نامحسوسی بلند کرد گویی که انگار فقط دستی برا ان کشیده باشد. آن را از سر برای لحظهای برداشت، نمیدانست چرا اما حالا، انگار داشت وزنش را باز میسنجید...شاید که واقعا سنگین بود!
با چشمانی که از شببیخوابی میسوخت، و لبانی که خشکیشان طعم خشم داشت.
صدای یکی از نقابداران که پیرترینشان بود بلند شد. زنی با ردای سیاه پرنقش و نقابی با تکههای سنگ یشم
:تو کمتجربهای، بکهیون! خون پری در رگهایت جاریست. تاجی که بر سر داری، میراث جادوگران است. ما به تو فرصت دادیم. اما این تصمیمها...
مکث کرد و سرش را اندکی به سوی سایرین چرخاند.
:این تصمیمها بیش از اندازه جسورانهاند!
بکهیون نگاهش را میانشان چرخاند. صدایش صاف بود، ولی از درون میسوخت
-تصمیم؟اگر به دستورات و خواستههای پادشاهتون میگید تصمیم، پس بله... جسورانه و کمتجربه تصمیم میگیرم. چون شما، با تجربههاتون، جز سکوت چه کردید؟ هوآن تا پشت دیوارهای ما آمده، و شما هنوز دنبال این هستید که ببینید کی لیاقتش بیشتره؟
YOU ARE READING
Wrong
Fanfiction+ببخشید اما دیگه نمیتونم به کسی اعتماد کنم، دیگه هرکی نگام کنه و بگه همیشه کنارتم، چپ چپ نگاش میکنم و واسه رفتنش لحظه شماری میکنم،برای زخم زدنش خودمو آماده میکنم تا دوباره دلم نشکنه، دیگه بودنِ کسی حالمو خوب نمیکنه. دیگه قصد ندارم برای اینکه کسی رو...
