قدم هاش در طول راهروی مرمرین قصر که با نور مهتاب بازی میکرد مردد و کند بودند.دقیق نمیدونست چند دقیقه یا شاید چند ساعت بود که پشت در دستهاش رو مشت کرده بود و به قهوهای چوب در زل زده بود.باد، پردههای سنگین قصر رو تکان میداد. بوی خاکستر هنوز در هوا بود، اما شب، بالاخره آرام گرفته بود.زخمیها نجات یافته بودند و بازماندگان فریادهای از دست دادنشون رو کشیده بودند.حالاوقت،وقت آرامش بود.
چانیول کنار پنجره راهرو ایستاده بود،به قصر نیمه ویرانی که پس از جنگ باقی مانده بود نگاه میکرد، اما ذهنش خیلی دورتر از اینجا بود.
در گذشتهای که حالا مثل یک زخم باز میسوخت. نتونسته بود خودش رو راضی به دیدن پری بکنه.و این ندیدن بیشتر از هر چیزی ذهنش رو آزار میداد.نور کمرنگ مهتاب خطوط چهرهاش رو روشن کرده بود. صدای باز شدن در باعث شد کمی سرش رو بچرخونه، اما چیزی نگفت.
صدای قدمهایی آروم، در سکوت سنگین راهرو پیچید.
قدم به قدم...
بکهیون پشت سرش ایستاده بود، نگاهش خیره، اما نامطمئن.انگار که از قبل میدونست کسی اینجا انتظار ملاقاتش رو میشکه.
_به چی فکر میکنی؟
چانیول پلک زد. خواست جواب بده، اما فقط یک نفس لرزون از بین لبهاش بیرون جست. خودش هم نمیدونست... به چی فکر میکرد؟
به اون روز در جنگل؟
به اولین باری که بکهیون رو دید، ضعیف، گمشده، تنها...؟
به روزی که قصر رو همراهش به آتش کشیده بود؟
به لحظهای که چشمهاش رو بهش برگردوند؟
به تمام آن روزهایی که کنار هم زندگی کردند، نقشه کشیدند، جنگیدند؟
به لحظهای که بکهیون با عجز اسمش رو فریاد میزد؟
یا به حقیقتی که مثل تیری توی قلبش فرو میرفت؟
شاید هم به خونی که اونها رو به هم متصل میکرد، درست همونقدر که از هم جدا میکرد؟
_چانیول...جوابمو نمیدی؟
چانیول نفس عمیقی کشید و سرش رو پایین انداخت.
+به چیزی که نباید...به یک ممنوعیت
بکهیون سکوت کرد. او هم همین کار رو میکرد.دقیقا همین فکرهارو توی سرش داشت.
چانیول نیمنگاهی به پری انداخت. نور آتش، سایهی نشانی رو که هوآن بر صورت بکهیون گذاشته بود، پررنگتر میکرد.همون طلسمی که باعث شد برای اولین بار، یکدیگر رو ببینند.نمیدونست چرا با اینکه اون نشانهی یک طلسم تاریک بود اما از اون طرح روی گونهی پری زیادی خوشش میومد..
+اگه اون روز پیدات نکرده بودم، چی میشد؟
صداش آروم اما سنگین بود.
بکهیون نفسش رو بیرون داد.
_در بهترین حالت احتمالاً هنوز کور بودم...
چانیول لبخند تلخی زد.
+احتمالاً هنوز دشمن بودیم...و احتمالا باید روبهروی من میایستادی نه درکنار من و برای من..
سکوت.
چانیول از پنجره فاصله گرفت و نگاهش رو روی بکهیون دوخت.
+چرا اینقدر آسون باهاش کنار اومدی؟
زمزمهاش محو شد.
+چرا وقتی فهمیدی من...که خون ما...
نتونست جملش رو کامل کنه،انگار که هربار به زبون آوردن این حقیقت فقط بکهیون رو ازش دور میکرد.
پری مستقیم به چشماش نگاه کرد.
_آسون به نظر رسید چون...من به سختی عادت دارم. هیچی از اولش هم آسون نبود
چانیول پوزخند زد.
+دروغگو....
بکهیون ابروهاش رو درهم کشید، اما قبل از اینکه چیزی بگه، چانیول ادامه داد
+اگه سخت بود، پس چرا رفتی؟شاید به سختی عادت داشته باشی،اما قطعا دوستش نداری....همه چیز هم سخت نبود!حداقل عاشقت شدن سخت نبود
بکهیون ساکت شد. چانیول یک قدم نزدیکتر رفت.
+چرا گذاشتی تنها بمونم؟ چرا نذاشتی حداقل با هم بفهمیم که قراره از این حقیقت متنفر باشیم؟
_چانیول...
واقعا چرا؟سوال خودش هم بود.چرا به این فکر نکرده بود که تنها رها کردن چانیول چقدر احمقانست؟
بکهیون آب دهنش رو به سختی قورت داد و گلوی خشک شدهاش رو تازه کرد. چیزی توی گلوش گیر کرده بود. کلماتی که همیشه از گفتنشون فرار کرده بود.
_چون اگه نمیرفتم، ممکن بود بگم که هنوز دوستت دارم.
و این جمله، مثل تیکهای از آتیش،از روح جادوگر عبور کرد.روشن و سوزاننده...
چانیول نفسش رو توی سینه حبس کرد. چیزی در قلبش فرو ریخت، درست مثل لحظهای که خنجر رو درون قلب خودش فرو کرده بود.چیزی که مثل گرمای خون دلنشین بود.اما میدونست که همین گرمای دلنشین جونش رو میگرفت
+دوستم داشتی حتی بعد از اینکه فهمیدی؟
صداش آروم، خراشیده و بیرمق بود.
بکهیون نگاهش رو از چانیول دزدید.
_باید بهت بگم که احساسات، منطق نمیفهمند جادوگر
چانیول چند لحظه فقط نگاهش کرد. بعد، آروم خندید. تلخ، شکستخورده، درست مثل سرنوشتی که از ابتدا برایشان نوشته شده بود.
+ولی ما مجبوریم بفهمیم.
بکهیون چشمهاش رو بست.انگارکه دیگه دیدن هیچ فایدهای نداشت.
چانیول خواست چیزی بگه.
بگه که چطور این حقیقت، مثل یک زهر آروم در رگهایش جریان پیدا کرده بود. که چطور وقتی تنها موند و اونقدر ضعیف شد که هیولا درونش اونو بلعید،اما چطور هنوز اسم بکهیون رو فریاد میزد. که چطور وقتی بکهیون برگشت، آخرین چیزی که میخواست این بود که پری رو در آغوش بگیره درحالی که خودش توی آتیش میسوخت.
اما نگفت.
چانیول فقط عقب رفت، و دوباره ازش فاصله گرفت، درست همانطور که باید.
بکهیون سرش رو پایین انداخت.
_فکر میکنی هیچوقت بتونیم فراموش کنیم؟
چانیول به دستهای پری نگاه کرد نگاه کرد. همان دستی که روی زخم چانیول نشسته بود. همان دستی که از درد آتشین او لرزیده بود.
+فراموش کنم؟بکهیون،عشق تو توی رگهای من جریانداره.چجوری میتونم چیزی رو فراموش کنمکه ازش ساخته شدم؟
چانیول انگشتاش رو توی موهاش فرو برد، انگار که میخواست از میان اونا پاسخی برای تردیدهاش پیدا کنه.
+بکهیون، من نمیدونم... این درسته؟ ما نباید...
بکهیون آهسته پوزخند زد. اما توی اون لبخند، چیزی از طعنه نبود. فقط اندوه بود، اندوهی که به شیرینیِ حقیقت میمانست.
_اگه از درستی خودمون مطمئن نیستی،پس بگو چی درسته چانیول؟اینکه کنار هم نباشیم؟ اینکه من تو رو فراموش کنم؟ یا تو من رو؟ اینکه وانمود کنیم هیچچیز بین ما نیست؟یا هرچی که بوده اشتباهه؟
چانیول به سختی آب دهانش رو قورت داد. نگاه بکهیون در عمق وجودش فرو میرفت، همانجایی که هیچ نقابی نمیتونست پنهونش کنه.
+متوجه نیستی
صداش آروم بود، اما زخمی که درونش نهفته بود، در هر کلمه حس میشد.
+من همهی زندگیم رو جنگیدم بکهیون، برای مردمم، برای انتقامم، برای زنده موندنم... ولی برای تو...برای تو نمیخوام بجنگم. نمیخوام تو رو مثل یه میدون نبرد ببینم.من هیچ وقت درمورد تو به یک قهرمان نیاز نداشتم...من خودت رو میخوام،برای بودن..
بکهیون سرش رو تکون داد، نفسش لرزید.
_من هم همیشه جنگیدم چانیول! برای هر لحظهای که کنار تو بودم. برای زنده موندن توی دنیایی که من رو نمیخواست. و اگه قراره تو هم جزئی از اون دنیا باشی که من رو پس میزنه، پس بهم بگو... تو هم نمیخوای منو؟
چانیول پلک بست. بازدمش سنگین بود. دستهایش را دور بازوهای بکهیون حلقه کرد، نه برای کشیدنش، بلکه انگار که خودش رو نگه داره.
+مشکل اینه که میخوام.از وقتی که شروع شد لحظهای نبوده که نخوامت
صدایش شکست.
+لعنتی، بیشتر از هر چیزی توی این دنیا!
بکهیون چشماش رو بست. سرش رو پایین انداخت، لبهایش لرزیدند.
_پس برای چی اینهمه سختش میکنی؟چانیول سرنوشت شاید بیرحم باشه اما عشق همیشه یه راهی برای زنده موندن پیدا میکنه
چانیول دستش رو بالا آورد، سر بکهیون رو بلند کرد تا نگاهشون در هم گره بخوره. نفسش بین فاصلهی کوتاهشون گرفت.
+چون تو تمام نورِ منی، بکهیون.
دستش روی گونهی بکهیون لغزید.
+و من...من همیشه آتیش بودم. تو تا حالا دیدی شعلهای که نور رو نسوزونه؟
بکهیون آروم خندید، خندهای که بیشتر شبیه اشک بود.
_تو دیدی تاریکیای که بدون نورش زنده بمونه؟اگه قراره تورو ببازم بزار اخرینکسی باشم که دستهاش عطر تورو داره
سکوت شد. برای لحظهای، تنها چیزی که بینشون بود، نفسهاشون بود.
+اگه دوباره هیولا به سراغم بیاد...اینبار دیگه برگشتنی وجود نداره...بهم بگو که نور همیشه در کنار تاریکی میمونه!
گاهی جواب سوالات رو نمیتوان با کلمات داد....
بلکه باید با قلب با روحت حسشون کنی
پری آروم جلو رفت و فصلهی بینشون رو از بین برد. انگشتاش رو روی گردن چانیول گذاشت، احساس کرد که چقدر قلبش تند میتپید.
لبهایش رو روی لبهای چانیول گذاشت.
نه از سر هیجان، نه برای فرار از حقیقت، بلکه چون هیچ حقیقتی از این واضحتر نبود.
اونا هر دو در ویرانی یکدیگر، خانهای ساخته بودند.خانهای که بر ویرانی ساختند، نه بر سنگ استوار بود و نه بر خاطره، بلکه بر عشقی که حتی ممنوعیت نیز توان درهمشکستنش رو نداشت. دیوارهاش از نجواهای گناهآلودی بنا شده بود که جهان رو نادیده میگرفتند. در این خانه، عشق از قانون پیشی میگرفت و تقدیر رو به زانو درمیآورد
چانیول لحظهای خشکش زد. انگار جهان از حرکت ایستاد، انگار شعلههای درونش برای اولین بار در تمام عمرش، به جای سوختن، آرام گرفتند.
بکهیون نفسش رو روی لبهای چانیول رها کرد، لبهایی که هنوز از تردید سفت بودند، انگار که جادوگر رو به لبهی پرتگاه کشانده بود و منتظر سقوطش مانده بود.
چانیول اما، سقوط نکرد. نه، بکله او خودش رو برای پری به آتش کشید.
دستهایش بالا رفتند، انگشتانش روی کمر بکهیون فشرده شدند و لبهاش در نهایت تسلیم شدند. تسلیم وسوسهای که مدتها در رگهاش جریان داشت، تسلیم حقیقتی که همیشه ازش فرار میکرد.
لبهاشون به آرامی به هم فشرده شد، حرکتش ابتدا محتاطانه بود،انگار که هنوز در باورش نبود.اما بکهیون عقب نکشید. آتش رو با آتش پاسخ داد، لبهاش رو نرمتر روی چانیول فشرد، کمی بیشتر، کمی عمیقتر، تا وقتی که اونو مجبور کرد پاسخ بده.
چانیول نفسش رو میان بوسه از دست داد. انگشتاش از میان لباس بکهیون راه خودشون رو پیدا کردند، چنگ زدند، انگار که اگر رهاش کنه، ناپدید میشه...
بکهیون زمزمهای در میان لبهاش کرد، چیزی بین اشتیاق و نیاز، و همین کافی بود تا چانیول بیشتر اونو به خود بفشارد. زاویهی بوسهشان کمی تغییر کرد، عمق بیشتری گرفت، زبانهایشان سر خوردند، طعم یکدیگر را چشیدند.
چانیول حس کرد که قلبش داره دیوانهوار توی سینهاش میکوبه.حس کرد که بکهیون هم همینطوره،انگشتای پری روی بازوی او محکمتر شده بودند،نفسش بریده شده بود، تمام وجودش تسلیم شده بود.
و در میان اون لحظههای پرشور، حقیقتی که از آن فرار میکردند، آروم در بین بوسهشان حل شد،اینکه این عشق هرچقدر ممنوعه، هرچقدر اشتباه، هرچقدر ویرانگر باشد....برای اونا، تنها چیزی بود که حقیقت داشت.
حقیقتی که همیشه ازش گریخته بودند، بیهیچ رحمی خودش رو آشکار کرد.
این عشق، هرچند نادرست بود در چشم جهان،اما توی قلبشون یگانه حقیقت بود.
مثل گناهی که شیرینتر از فضیلته، مثل زخمهایی که از دوست داشتن بودند و نه از نفرت.
انکار که تقدیر، پیش از اینکه نفرینشون کنه، مهرشون رو در تار و پود یکدیگر تنیده بود.
و حالا، دیگه نه راهی برای فرار بود، نه میلی برای بازگشت.
تنها ویرانیای که به ارادهی خود،هر دوی آنها در آغوشش فرو میبرد....
و حالا زمانش بود که پری رایحهی عشق رو استشمام کنه..
بویی از انتها جنگل سرد.
آتیش،دود و چوب کاج..
وحشی اما گرما بخش...
..................................................................................
نیمه شب گذشته بود.محوطهی قصر، جایی میان ستونهای سنگی و سایههای شب. باد سردی که از شمال میوزید، رایحهی گلهای برفی و یاس وحشی را در هم میآمیخت.نور نقرهای ماه از لابهلای ابرها روی سنگهای سفید مرمرین قصر میرقصید. جایی که کای کنار آرامشش نشسته بود.
گل برفی رایحهی تندی داشت و حدس میزد که فکرهای توی سرش احساساتش رو برانگیخته کردن.
~به نظر آشفته میرسی...حرف بزن سهون!من اینجام
سهون به آرامی نفس میکشید، اما انگار وزن اونچه که میخواست بگه، بر سینهاش سنگینی میکرد. دستاش رو مشت کرد، نگاهی به کای انداخت که در سکوت، با اخمی محو در چهرهاش،بهش خیره شده بود.
*من باید برم
ابروهای کای در هم گره خوردند، چانهاش اندکی بالا رفت، انگار که جملهی سهون رو درست نشنیده باشه.
اما تو نگاهش به هیچوجه شوخی درکار نبود.سکوت کوتاهی میانشان افتاد.با لحنی که به سختی آرام نگه داشته بود،پرسید
~کجا؟
سهون نفسش رو آروم بیرون داد، انگار که خودش هم در برابر کلماتش مردد بود.
*به سرزمین مادریم،قلمرو فراتر از آب..
کای چشماش برای لحظهای درخششی خطرناک پیدا کرد، چیزی میان ناباوری و خشم در نگاهش شعله کشید. اما هنوز کنترلش رو از دست نمیداد، فقط نفسش رو سنگین بیرون داد و زمزمهوار میپرسد
~اونوقت چرا؟
انتظار سؤالش رو داشت،سهون چشم از او گرفت، نگاهش رو به زمین دوخت، به سنگفرشهایی که زیر نور ماه سرد و خاموش به نظر میرسیدند. کلماتش وزنی از گذشته داشتند، چیزی که سالها بر شانههایش سنگینی کرده بود
*چون باید بدونم... باید ببینم که چی از اون گذشتهای که هرگز نداشتم، باقی مونده
کای تلخ خندید، اما توی چشماش هیچ نشانی از خنده نبود.
دستهاش را روی سینهاش گره رد، سرش رو اندکی به سمت جفتش خم کرد
~گذشتهای که نداشتی؟گذشتهی تو اینجاست تو اینجا بودی، با یونوو...با من. اینجا خونهی توعه، سهون.
سهون سرش رو بلند کرد، نگاهش آروم بود، اما در عمق آن چیزی درهمآمیخته از تردید و اضطراب موج میزد *خونهای که روی زمین دیگری ساخته شده باشه، همیشه در لرزشه کای...
نگاه کای به سایههای لرزون مشعلها دوخته شد. شب، سنگین و خاموش، بر سرزمینشون سایه انداخته بود.و حالا رایحهی یاس تمام عطر گل برفی رو درخود حل کرده بود، رایحهای که در تنهایی و اضطراب، بیشتر از همیشه حس میشود. سهون قدمی عقب تر رفت، انگار که برای خودش حصاری نادیدنی کشیده باشه. کای قدم دور شده رو جبران کرد، با شانههایی که از خشم و اضطراب منقبض شدهاند. نگاهشان در تاریکی در هم گره خورده، مثل دو شمشیر که آمادهی نبرد بودند
کای نگاهش باریک شد. صداش آروم بود اما در آن آتشی نهفته بود که هر لحظه امکان زبانه کشیدن داشت
~یک بار دیگر بگو، سهون. تا مطمئن بشم که واقعا اینقدر احمقانه تصمیم گرفتی.
عمیق نفس کشید، ولی انگار که حتی هوا هم توی سینهاش سنگینی میکرد. اما تسلیم نشد، سرش رو بالا گرفت و یکبار دیگه به آسمون ابری نگاه کرد.به ماهی که پست سیاهی پنهان شده بود
*جونگ.....من باید برم
چشمای کای یکبار دیگه درخشیدند، اما درخشش آن چیزی از نور نداشت. بیشتر شبیه تهدیدی از تاریکی بود. باز یکقدم جلوتر رفت و به او نزدیک شد، آنقدر که گرمای بدنش رو بتونه حسش کنه.پوزخند کوتاهی زد
~باید؟ این چه کلمهی مضحکیه سهون؟!کی تو رو مجبور کرده؟ کدوم سرنوشت لعنتی این حرف رو توی دهنت گذاشته؟!مجبور نیستی نه....تو میخوای که بری
سهون نگاهش نمیلرزید، اما دستهاش رو مشت کرده بود تا خودش رو کنترل کنه
*این موضوع فقط دربارهی من نیست.دربارهیما و این چیزی که بینمون هست هم نیست...دربارهی چیزیه که از دست دادم،یا شاید چیزی که هرگز نداشتهام...خانوادهای هرچند ناقص!
خندید،سرد هم خندید، خندهای که هیچ شادیای در آن وجود نداشت. به سمت سهون خم شد، صداش آروم بود و در عین حال، تیز و بُرنده مثل لبهی شمشیری که در نور ماه میدرخشید
~و فکر میکنی وقتی به اونجا برسی، اونو پیدا خواهی کرد؟ فکر میکنی که خاطرهای که هرگز از آنِ تو نبوده، حالا ناگهان در آغوشَت کشیده خواهد شد؟!
سهون لبهاش رو به هم فشرد، اما سرش رو پایین ننداخت. چشماش در تاریکی میدرخشید، آمیختهای از خشم و التماس در نگاهش موج میزد
*حداقل باید بدونم.
کای کمی به جلو خم شد و اینبار، دیگه هیچ فاصلهای بینشون باقی نموند. دستاش کنار بدنش میلرزیدن، انگار که به سختی خودش رو از گرفتن بازوی سهون و متوقف کردنش باز میداشت
~و اگه اونچه که پیدا میکنی تو رو ازم دور کنه، چی؟ اگه اونجا چیزی باشد که دیگه تو رو بهم برنگردونه چی؟
صداش کمی لرزید، اما جوابش محکم تر از هرچیزی بود
انگار که با خودش در جدال بود. نگاهش به زمین افتاد، اما بعد دوباره بالا امد، مستقیم در چشمهای کای.
*اگر چیزی که پیدا کنم قراره منو از تو دور کنه...پس چرا هنوز هر راهی که تصور میکنم، در نهایت به تو ختم میشه؟
کای نفسش رو به تندی بیرون داد، نگاهش برای لحظهای نرمتر شد، اما فقط لحظهای. بعد، انگشتاش رو لای موهاش فرو برد، مشخص بود که سعی میکرد خودش رو کنترل کنه. صداش، وقتی دوباره حرف میزد، خسته و تلخ بود
~تو دیوونهای، سهون. تو نمیدونی اون سرزمین چطور جاییه...حداقل به اندازهی منی که دیدم نمیدونی!متعجب، و شاید کمی نگران شد و با شک از کای تایید خواست
*تو اونجا بودی؟
لبخندی کمرنگ، اما سرشار از تلخی گوشهی لبش نشست. نگاهش برای لحظهای در گذشته گم شد
~بودم. و هیچچیز جز خاکی تشنه به خون و مردمانی که بیشتر شبیه سایهاند، ندیدم.
مکثی کوتاه میکند، بعد با لحنی نرم اما تهدیدآمیز ادامه میدهد
~و میخوای بری پیش اونا؟
*متوجه نیستی من... باید بدونم. باید بفهمم اونجا چه خبره، از کجا اومدم، چه چیزایی رو از دست دادم..
رایحهی یاس وحشیش، با عطر سرد گلهای برفی سهون در هم میپیچید و انگار که هر دوی اونا جنگ به هم برتری داشتن
~ من چی؟اگه رفتی و منو از دست دادی چی؟
سهون، پلک زد. انگار این سؤال از همه چیز سختتر بود. انگار اون زخمی رو که با چشم نمیدید، میتونست با قلبش لمس کنه.
*نمیخوام تورو از دست بدم.
چشمهای کای تیرهتر شدند، صداش آرامتر اما زخمیتر ~اما داری از دست میدی!
سکوت. تنها صدای باد میان سنگهای قصر میپیچد. کای دستش رو مشت کرد، انگار میخواست چیزی رو درون خودش دفن کنه. سهون دستش رو روی ساعد او گذاشت. سهون برای جنگ اینجا نبود.نباید اجازه میداد که کای هم جنگ رو شروع کنه.مشتش رو دور ساعد کای محکم تر کرد تا شاید بتونه آتیش دفن شده رو آزاد کنه.بلکه این آتیش کای رو از بین نبره.
با عصبانیتی که بیشتر از هر چیز درد داشت، ساعدش رو از چنگ سهون بیرون کشید.یکبار دیگه سعی کرد تا اونو از رفتن منصرف کنه
~میدونی اونجا چی در انتظارت نشسته؟ میدونی چه چیزایی از گذشتهی تو رو خاک کرده که الان میخوای حفاریشون کنی؟
*کای... تو اونجا بودی.وضعیت رو دیدی و اگه کسی باشه که بهم نیاز داشته باشه چی؟
~دیدم؟ آره، دیدم. سرزمینی که بیشتر شبیه یه ویرونه بود. یه تخت سلطنتی که صد نفر براش دندون تیز کردن. یه شاهزادهی مرده، و یه شاهدخت که فقط برای قدرت زندهبود.هیچ کس بعد از رفتنش دنبالش نیومد،اگه اومد هم دنبال خودش نبود دنبال قدرتش بود. تو چی فکر کردی؟ که همه اونجا منتظرن ولیعهد گمشدهشونن که برگرده خونه و تاج رو روی سرش بذارن؟ نه، سهون. اونجا نه خونهی توئه، نه سرنوشتت.اون سرزمین زخمیه، پر از دروغ، پر از خیانت.کسایی که برای قدرت، برای خون، توی لباس صلح همو رو میکشند. تو فکر میکنی که خانوادهات رو اونجا پیدا خواهی کرد؟ شاید. اما اونچه که پیدا میکنی، شاید چیزی باشه که تو رو از هم بدره!
سهون با صدایی که کمی میلرزید، اما هنوز سرشار از عزم بود جواب داد
*اما هنوز هم خانوادهی منن
کای چانهاش رو بالا گرفت، چشماش خشمگین میدرخشید، اما در میان اون شعلهها، چیزی از درد قدیمی هم وجود داشت.
~خانواده؟ خانواده کسانی هستند که کنار تو ایستادهاند، که تو رو انتخاب میکنند، که تو رو برای خودشان میخوان! نه کسایی که سرنوشت به اجبار تو رو بهشون متصل کرده.
سهون لبهاش رو به هم فشرد، انگار که میخواست حرفی بزنه اما کلمات کافی نیستن.
*تو همیشه میگی که من به تو تعلق دارم، اما اگه بخشی از من هرگز به خودش تعلق نداشته باشه، چی؟
کای یکبار دیگه اما بدون تردید، جلوتر میآید. آنقدر نزدیک که نفسهاش به پوست سهون برخورد میکرد صداش نرم، اما پر از تهدید بود.
~اون بخش رو هم با عشق، با نفسهام، با خودم پُر میکنم.سهون لازم نیست برای پر کردن این خلا جایی بری
سهون چشماش کمی لرزش داشت. اما از عقبنشینی خبری نبود. لبخند کمرنگی گوشهی لبش نشست
*عشق و نفسهات همراهم خواهند بود؟حتی اگر من برم؟
کای چند ثانیه طول کشید تا جواب بده. انگشتاش رو محکم مشت کرد، انگار که خودش رو مجبور میکرد تا اونچه که میخواست بگه، به زبون بیاره. بالاخره، با صدایی که پر از سنگینی یک انتخاب بود،لب زد
~پس برو.برو و سرزمینی که هیچوقت ندیدی رو پیدا کن، گذشتهای که هیچوقت نداشتی رو لمس کن، و شاید تاجی که هیچوقت نخواستی رو روی سرت بذاری.اما اگر رفتی و خاطرت آسوده شد، اگر اونجا آروم گرفتی، هرگز به من و به خاطر من برنگرد
سهوننگاهش رو از جادوگر نگرفت، اما سکوتش چیزی از ترس رو در خودش داشت
*و اگر آروم نگرفتم؟
کای چشماش رو بست، انگار که چیزی درونش شکست. بعد، به آرومی، اما با لحنی که هیچ شکی توی اون نبود،افکارش رو به زبون آورد
~هر چقدر هم دور بشی... هر چقدر هم که بادهای شمالی تو رو از من ببرن... یادت باشه، من همیشه خونهی توام. هر وقت که خواستی،برگرد.
سهون آروم پلک زد، انگار که کلمات کای اونو توی خودشون غرق کرده باشن. اما هنوز چیزی باقی مانده بود، چیزی که میبایست بشنود
*و اگر آسیب ببینم؟
ابروهای آلفا در هم رفت اینبار دیگه توی صداش خبری از تسلیم نبود. این یک تهدیدی ساده نبود. این وعدهای بود که اگه لازم باشه، جهان رو به آتش میکشید تا اونو اجرا کنه.کمر سهون رو گرفت و اونو جلو کشید،دستش رو لای موهای مشکیجفتش فرو کرد و با صدایی که در تاریکی شب میپیچید.تهدیدش رو به گوش دورگه رسوند
~قسم میخورم سهون!که با تمام قدرتم، با تمام سپاهم، سرزمینی که تو رو زخمی کنه،و هرکسی که برای کم کردن تار موهات اقدام کنه...در آتش فرو میبرم.
سهون نفس عمیقی کشید، انگار میخواست تمام تردیدها، تمام جدالهایشان رو در سکوتی عمیق دفن کند. آروم سرش رو روی شونهی کای گذاشت، چشماش رو بست و لبخندی محو روی لبهایش نشست.نه از شادی، بلکه از تسلیم، از پذیرفتن حقیقتی که همیشه بینشون بود.عشقی که ثابت شده بود و تا ابد محکممیماند
کای نگاهش رو از آسمون شب گرفت، از ستارههایی که انگار بیقرارتر از همیشه میدرخشیدند، و سرش را کمی خم کرد. بوسهای نرم و آرام روی موهای سهون نشان.نه از روی مالکیت، بلکه از روی عهدی خاموش که هیچ فاصلهای، هیچ سرزمینی، قادر به شکستنش نبود.
سهون نفسش رو آروم بیرون داد، گرمای بوسهی کای هنوز روی موهایش حس میشد. پلکهاش رو بست، انگار میخواست لحظه رو در خاطرش حک کنه، انگار میترسید که اگه چشم باز کنه، این نزدیکی محو بشه. اما کای اونجا بود محکم، گرم و تسلیمنشدنی.
دستان کای دور او حلقه شدن، انگار که میخواست فاصلهای که بینشون افتاده بود رو با یک لمس از میان برداره. انگشتاش آروم از امتداد کمر سهون بالا رفت، لرز خفیفی که از پوست سهون گذشت، چیزی فراتر از سرما یا هیجان بود چیزی میان خواستن و ترسیدن.
سهون آرام زمزمه کرد
*فکر میکنی فردا،وقتی برم...چی میشه؟
کای جوابی نداد. بهجاش، سرش رو خم کرد، لبهاش رو نزدیک گردن سهون برد، نفس داغش رو روی پوست سردش رها کرد.
سهون چشماش رو بست، نفسهای عمیق کای رو کنار گوشش حس کرد. انگشتانش رو روی بازوی او فشرد، انگار که میخواست مطمئن بشه این لحظه واقعیه، که گرمای تن کای چیزی نیست که در میان رویاهای شبانهاش محو بشه.
کای سرش رو خم کرد، بینیاش رو روی پوست سهون کشید و زمزمه کرد
~دیگه دربارهی فردا حرف نزن...زمانی که رفتیم میفهمیم
سهون لبخندی محو زد، اما چیزی درونش فرو ریخت..
که کای اجازهی پروبال گرفتن بیشترش رو نداد
تمام آن جنگیدنها، تمام آن بحثها، حالا تنها در میان دستان کای حل میشد، مثل گل برفی یخزدهای که در شعلههای یاس وحشی ذوب میشد
نفسهاشون سنگینتر شد. کای انگشتاش رو میان موهای سهون فرو برد، دست دیگهش بهآرومی از امتداد ستون فقرات او پایین رفت، تا جایی که لرزش خفیف تن سهون رو حس کرد. سهون سرش رو بالا گرفت، نگاهشون در هم گره خورد، چیزی میان خواهش و تسلیم، میان عطشی که از جنس نیاز نبود، بلکه از جنس پیدا کردن چیزی گمشده بود.
کای لبهایش رو آروم روی گردن سهون گذاشت، بوسهای داغ، پر از چیزی که نمیشد در کلمات گنجاند. سهون لرزید و آه خفیفی کشید.چشماش رو روی هم فشرد و خودش رو نزدیکتر کشید. انگار این لحظه تمام چیزی بود که نیاز داشت، تمام چیزی که میتونست جای خالی چیزی نامرئی را در وجودش پر کند.
اون شب، سکوتشون از جنس سایههای در هم تنیده بود، از لمسهایی که آهستهتر، عمیقتر، پر از معنا میشدند. دستهاشون مسیرهایی رو میپیمود که از سالها قبل به هم تعلق داشت. نالههای آروم، بوسههایی که روی پوستشون حک میشد، و در میان این شعلهی خاموشنشدنی، میان گرمایی که در تاریکی شب سر برمیآورد، اونها دوباره یکدیگر رو پیدا کردند.
سهون میان آغوش کای، میان دستانی که به آتش و امنیت شبیه بودند، فهمید که گمشدنش در این شعله، تنها راه پیدا کردن خودش بود.
YOU ARE READING
Wrong
Fanfiction+ببخشید اما دیگه نمیتونم به کسی اعتماد کنم، دیگه هرکی نگام کنه و بگه همیشه کنارتم، چپ چپ نگاش میکنم و واسه رفتنش لحظه شماری میکنم،برای زخم زدنش خودمو آماده میکنم تا دوباره دلم نشکنه، دیگه بودنِ کسی حالمو خوب نمیکنه. دیگه قصد ندارم برای اینکه کسی رو...
