50

33 13 0
                                        

آسمان هایانگ آبی‌تر و صاف‌تر از همیشه بود،برخلاف هر روز هیچ طوفانی در کار نبود،تنها نسیم‌ ملایمی بود که هوای خنک رو جابه‌جا می‌کرد.
اما در نگاه سهون، انگار ابری نامرئی سایه انداخته بود بر خورشید چشمانش، انگار چیزی در هوا سنگینی می‌کرد و اجازه ورود هوا به ریه‌هاش رو نمی‌داد.چیزی که فقط خودش می‌تونست حس کنه.
قصر، همان قصر همیشگی بود، راهروهای طولانی، دیوارهای بلند، و ستون‌هایی که از بلندی انگار به آسمان می‌رسیدند، اما حالا انگار بیش از همیشه،سهون رو به بند می‌کشیدند.هر قدمی که برمیداشت بار روی قلبش سنگین‌تر می‌شد.انگار که خودش رو از خونه‌ش جدا می‌کرد.تکه‌تکه و بدون خونریزی...
جادوگر در طول راهروی سنگی قصر قدم می‌زد، کفش‌هاش صدایی خفیف روی زمین صیقلی ایجاد می‌کردند. دست‌هاش رو در آستین‌های بلند لباس سورمه‌ای تیره‌اش پنهان کرده بود، لباسی که از جنس ابریشم نرم بود و با طرح‌های ظریف طلایی تزئین شده بود. هر بار که به کنج راهرو می‌رسید، مکثی کوتاه می‌کرد و برمیگشت،گویی منتظر چیزی نامرئی بود.
اما چیزی که انتظارش را می‌کشید، چندان هم نامرئی نبود.
در باغ روی لبه استخر قصر، کای را دید که زیر نور خورشید نشسته بود. لباسش ساده‌تر از همیشه بود، پیراهنی سفید با یقه‌ای باز و شلواری تیره که تا زانو تا خورده بود. آستین‌هاش تا آرنج بالا زده شده بودند و باد، موهای قهوه‌ای‌رنگش را آرام تکان می‌داد.
پاهاش تا زانو در آب فرو رفته بود و انگشت‌هاش سطح زلال آب رو لمس میکرد. اصلا هم شبیه اون شاهزاده‌ی مغرور همیشگی نبود.و سهون برای لحظه‌ای یادش رفت که چرا قلبش اینقدر بی‌قرار بود.مکث کوتاهی کرد و فقط تماشا کرد.
با وجود اینکه در طول روز هر جا که می‌رفت، سعی داشت کنار کای باشد، اما حالا که قرار بود نزدیکش بشه، پاهاش سنگین شده بودند. نمی‌خواست به این فکر کنه که شاید این آخرین روزی باشه که چنین فرصتی داره، اما ذهنش بی‌اجازه به آن سمت می‌رفت.
با قدم‌هایی آهسته به سمتش رفت.
کای که انگار متوجه حضورش شده باشه سرش. و چرخوند و لبخندی زد.نور خورشید توی چشم.های روشنش افتاد و برق انعکاسش دنیا سهون رو برای لحظاتی از حرکت بازداشت.
به زور جواب لبخندش رو داد و بی صدا کنارش نشست. دقایقی رو هر دو به سکوت گذراندند. و فقط به صدای جربا آبی که دست کای به راه می‌انداخت گوش میدادن
~چیزی شده؟
*تمام‌روز رو دنبالت بودم.فرار میکردی؟
کای سرش رو‌کمی به عقب متمایل کرد، اما همچنان به دوردست‌ها خیره بود.
~نه،فرار؟چای تعجب داره که این فکر رو میکنی
سهون بلند شد و کنار او ایستاد، فاصله‌ای نزدیک، اما نه آن‌قدر که برخوردی ایجاد شود. نگاهش رو از نیمرخ آروم کای گرفت و به باغ روبه‌رو دوخت.درست جایی که جفتش بهش خیره بود. نسیم،برگ‌های سبز رو از درختان جدا می‌کرد و اونها رو در هوا معلق نگه می‌داشت.
و باز هم‌ لحظاتی در سکوت گذشت.
کای بی‌مقدمه سکوت رو شکست.سرد و قاطع
~پس هنوز هم قصد رفتن داری.
سهون کمی چانه‌اش رو بالا گرفت.
*فکر نمی‌کردم بازهم این سوال رو بپرسی.
کای بالاخره به او نگاه کرد. نگاهش آروم بود، اما چیزی در عمق چشمانش پنهان شده بود، چیزی که سهون قادر به خواندنش نبود.
~نپرسیدم که، فقط گفتم.
سهون لب‌هاش رو به هم فشرد. حس می‌کرد انگار چیزی در رفتار کای فرق کرده است، چیزی که باعث می‌شد نتونه راحت باشه. انتظار داشت که بازهم مخالفت کنه، بحث کنه، اونو به چالش بکشه... اما هیچ‌کدوم از این‌ها اتفاق نیفتاد.
*فکر می‌کردم شاید بخوای نظرمو عوض کنی.
~می‌تونستم، اما تو‌ کسی نیستی که با حرفای دیگران نظرت عوض بشه.
بیشتر دست‌هاش رو داخل آستینش فرو برو
*پس برات مهم نیست.
کای لحظه‌ای خیره بهش موند. بعد، با حرکتی آهسته، پاهاش رو از دخل آب بیرون آورد. شروع به باز کردن تای پاچه‌ی‌ شلوارش کرد.
~مهمه.
سهون نگاهی سریع به او انداخت.
کای ادامه داد
~خیلی هم مهمه.
و بعد لبخندی محو روی لب‌هاش نشست.
~اما من هیچ‌وقت به اجبار چیزی رو نگه نداشتم.
*فکر‌ کردم برات فرق دارم.
بلند شد و روبه‌روش ایستاد. به چشم‌های تیره‌اش خیره شد
~نه، فرق نداره. فقط هر بار چیزی که قرار بود کنارم باشه رو به زور ازم گرفتن این بار، چیزی که می‌خوام نگه دارم... داره خودش از دستم می‌ره.
*اگه اینقدر میخوای بمونم چرا اینقدر راحتی؟ چرا سعی نمیکنی منصرفم کنی
~گاهی وقتا‌ باید بری تا بفهمی چیزی که پشت سر گذاشتی، ارزش موندن داشت یا نه.برو. ولی وقتی برگشتی... نذار این جای خالی، چیزی باشه که به نبودنش عادت کرده باشم.
اخم‌کرد و دستش رو مشت‌ کرد. واقعا اینقدر بی‌تفادت بودن کای داشت آزارش میداد.البته که بهش حق میداد دلخور باشه اما‌ نمیتونست این‌رفتارش رو هم‌ پذیره حداقل ای‌کاش کمی ناراحتیش رو نشون میداد
*جونگ..قول می‌دم برگردم.
کای چشم‌هاش‌ رو بست
~مشکل همین‌جاست، سهون. قول‌ها، فقط کلماتی هستن که باد با خودش می‌بره.اونی‌که بیاد و همراهت بمونه مهمه.
کای برای لحظه‌ای نگاهش رو ازش گرفت. بعد، انگشتاش رو بین موهاش کشید و آهی آروم کشید.
سهون اخم کمرنگی کرد.
*اما تو همین‌ قول ساده رو هم‌ نمیدی‌.قول نمیدی ‌که به خاطرم‌ صبرکنی
کای لبخند محوی زد.
~فایده‌ای درونش نمیبینم...
سهون نفسش رو آروم بیرون داد.
سکوت، بینشون نشست. نه از آن سکوت‌های سنگین، بلکه سکوتی که پر از چیزهای گفته‌نشده بود.
~میدونی تو... تو از اونایی هستی که وقتی تصمیمشون رو گرفتن، دیگه هیچ‌چیزی نمی‌تونه مانعشون بشه.مگه نه؟منم کسی نیستم که مضاعف حرف بزنم.من فقط‌ انجام‌ میدم
بعد سرش را پایین آورد و مستقیم به چشمای سهون نگاه کرد.
~پس چرا باید سعی کنم؟
کای لبخند محوش رو دوباره تکرار کرد؟لبخندی که بوی ماندن میداد...حتی در سفر
سهون پاسخی نداشت. شاید خودش هم نمی‌دونست چرا انتظار چنین چیزی رو داشت.
اما در دلش، این سکوت، تلخ بود.
کای ناگهان چرخید. حرکتش سریع بود، اما عجیب آروم به نظر می‌رسید. کمی لباسش رو صاف کرد و گفت
~باید آماده بشی.
سهون همچنان سر جاش ایستاده بود. تنها نگاهی به او انداخت.
کای به‌‌ آرومی دستش رو بالا برد و انگشتاش رو برای خداحافظی تکون داد
~می‌بینمت شکوفه یخی...
و بدون اینکه منتظر پاسخ بماند، قدم برداشت و از سهون دور شد.
سهون، برای لحظه‌ای فقط به رفتنش خیره ماند.
و آن‌گاه که از نظرش محو شد، حس کرد دلتنگی، خیلی زودتر از آنچه که باید، شروع شده است.و اونجا بود که فهمیدم دلتنگی میتونه حتی قبل از رفتن هم وجود داشته باشه.
...........‌‌‌‌.......‌................................................................
نسیم سرد غروب، در میان شاخه‌های خشکیده‌ی درختان باغ خزیده بود و پرده‌های اتاق سنگی یورا را به رقص درآورده بود. از پنجره، می‌تونست رنگ باخته‌ی آسمان را ببیند؛ جایی که خورشید در افق، آخرین نفس‌هایش را می‌کشید،سرخ و خونین،درست مثل یون‌وو...
از هجوم احساساتش چشم‌هاش رو بست. اما اون تصویر، مثل خنجری زهرآلود، از تاریکی ذهنش سر برآورد.
سهون روی زمین زانو زده بود. زره خون‌آلودش، در زیر نور سرخ آتش‌ها می‌درخشید. یون‌وو در آغوشش بود، چشمانش نیمه‌باز، نگاهی تار اما پر از آرامش. انگار که می‌دانست پایان رسیده است، که نباید برای چیزی بیشتر بجنگد.خون از کنج لب‌هایش جاری شد و دستان لرزانش، روی گونه‌ی سهون نشست.
"شاید مرگ‌ من دلیل محکم دیگه‌ای داره" صدایش از میان نفس‌های بریده و زخم‌های باز، بیرون خزید. "زنده بمون..به خاطر جنگی که هنوز...تموم نشده!"
اما یورا اونجا نبود.درحالیکه باید می‌بود. باید خودش رو به جلو پرتاب می‌کرد، دست یون‌وو رو در آخرین لحظه‌ی زندگی‌اش می‌گرفت. باید چیزی می‌گفت، چیزی که شاید درد نبودنش رو کمتر می‌کرد.
اما نرفت....
نرفت،چون اگر نزدیک‌تر می‌رفت، باید با حقیقت روبه‌رو می‌شد.باید حقیقت رو همون دم می‌پذیرفت.
اینکه یون‌وو داشت در جنگی که خود یورا آغاز کرده بود، می‌مرد.اینکه شاید میتونست آرامش رو درکنار پسرش در جنگل انتخاب کنه اما به خاطر اون نکرد..
نفسی عمیق کشید. بوی خاک، بوی باران، بوی خون،هنوز در خاطره‌اش تازه بودند. انگشتاش روی لبه‌ی سنگی پنجره فشرده شدند.
اگه این جنگ هیچ‌وقت اتفاق نمی‌افتاد، یون‌وو هنوز زنده بود؟ هنوزم می‌توانست بخنده؟با همان لبخندهای زیرکانه‌اش که انگار همیشه چیزی بیشتر از بقیه می‌دونست؟
"فکرش رو می‌کردی یورا؟زمانی برسه که تو برای آینده‌ی سرزمینت بجنگی،توکه تمام عمرت پس زده شده بودی؟"
حقیقت تنها چیزی بود که همیشه از زبونش جاری میشد
"اگه یه روزی من نبودم،تو همچنان میجنگی مگه نه؟"
صداش تو ذهن یورا می‌پیچید در اون روز‌ها فقط لبخند زده بود و با لحنی مطمئن گفته بود"تو همیشه خواهی بود"چقدر احمقانه و چقدر ساده‌لوح...
آهسته زمزمه کرد: "اگر به عقب برگردم... باز هم همین مسیر رو انتخاب می‌کنم؟"
"به گذشته نگاه نکن یورا،اون فقط زخم‌های عمیقت رو یادآور میشه"
اما چه فایده‌ای داشت؟ گذشته، مثل سایه‌ای بی‌رحم، چیزی نبود که بتوان تغییرش داد.
حالا نبودنش، نبودن بسیاری چیزها را در پی داشت. نبود آن نگاه تیزبین، نبود آن صدای محکم که در لحظات ضعف به او هشدار می‌داد، نبود آن دستانی که در تاریکی سیاست، راه را نشان می‌دادند. یون‌وو، مشاور نبود. او ستون بود، سایه‌ای که در پس تمام تصمیمات یورا، حضوری غیرقابل انکار داشت.
چینی به پیشانی‌اش انداخت. درست همان‌طور که سرنوشت یون‌وو حالا دیگر در گذشته دفن شده بود، سرنوشت سرزمینشان هنوز میان دود و خاکستر، معلق مانده بود.
چه کسی باید این حکومت جدید رو رهبری می‌کرد؟

WrongWhere stories live. Discover now