سایههای ستونهای بلند بر قصر نیمهویران گسترده شده بود، و در میان خرابهها، نور غروب از بین شکستگیهای و پنجرهها به داخل نفوذ میکرد و فضا رو از همیشه روشن تر میساخت. اتاقی که زمانی شکوه سلطنت را در خود جای داده بود، اکنون پر بود از زخمهایی که جنگ بر جای گذاشته بود؛ اما زخمی که بین دو برادر افتاده بود، از جنس سنگ و خاک نبود،بلکه از جنس دلهای شکستهای بود که سالها از هم دور افتاده بودند.
چانیول کنار پنجره ایستاده بود، چشمان سیاهش خیره به ویرانههای قصری بود که زمانی براش مثل خورشید بود، اما حالا فقط سایهای بود دور و نامفهوم از اون گذشته.که جسمش درون این سایهها تنها مونده بود.
اما ذهنش در گذشتهای دور غرق شده بود.
پاهاش با وجود جادوی درمانگر ها هنوزهم از خستگی میلرزید، اما زخمهایی که درونش رو میسوزوندند، عمیقتر از اونچیزی بودند که به جادوی شفا پاسخ بدند. پشت سرش، در سکوتی سنگین، کای ایستاده بود و اورا تماشا میکرد.
دو برادری که روزگاری جدا نشدنی بودند، اما حالا... انگار به دو دنیا مختلف تعلق داشتند.سکوت بینشان، مثل درهای عمیق، دستنیافتنی و ترسناک بود.
سالها فاصله، سالها کینه، سالها نفرت و سوءتفاهم، در این لحظه میانشان ایستاده بودند، اما هیچکدام نمیخواستند اولین کسی باشند که سکوت را میشکند.
چانیول نفس عمیقی کشید و بالاخره، بدون اینکه نگاهش رو از منظره بگیرد،بیمقدمه آروم گفت
+چرا اینقدر از من متنفری، کای؟
صداش مثل نسیمی خسته در فضا پیچید.
کای، که همیشه در برابر دیگران مغرور و سرد بود، حالا احساس میکرد گلوش خشک شده باشه. این سؤال بارها در ذهنش پیچیده بود، اما حالا که چانیول آن را بلند پرسیده بود، پاسخ دادن بهش سختتر از چیزی بود که تصورش را میکرد.
~من...هیچ وقت متنفر نبودم.
چانیول بالاخره به سمت او چرخید،سیاهی چشماش در زیر نور سرخ آفتاب برق میزدند، نگاهش سرشار از زخمهایی بود که سالها بر روحش نشسته بود.پوزخند تلخی زد
+متنفر نبودی؟ پس اون دردها چی بود؟ اون سالها چی بود، کای؟ اون نگاههای سرد، اون سکوتها، اون شبهایی که بهم پشت کردی؟ اون لحظههایی که شمشیرت رو روی من بلند کردی؟نکنه اینا همش توهم منه؟چرا حتی نگفتی چرا؟ چرا یه روز بیدار شدم و فهمیدم که دیگه اون جونگینی که میشناختم، وجود نداره؟!
نام «جونگین» مثل خنجری در سینهی کای نشست. انگشتاش ناخودآگاه مشت شدند. نفسش کمی لرزید.سالها بود که برادرش اسمی از جونگین به زبون نیاورده بود.چهرهی کای درهم شد. مشتهاش رو محکم کرد، انگار میخواست لرزش دستاش رو پنهون کنه.نه اینکه اینکار هارو نکرده باشه نه...از اینکه حقیقت مثل سیلی به صورتش خورده بود اینقدر آشفته به نظر میرسید.
~میدونی چقدر سخت بود، چان؟
صدایش عمیق و زخمی بود.
~میدونی چقدر سخت بود وقتی میدیدم تو، برادر کوچکترم، داری به سمتی کشیده میشی که دیگه قابل برگشت نیست؟ همه دربارهی قدرتت حرف میزدن. همه میگفتن که تو باید وارث تاج و تخت باشی.و بعد اون زمزمهها اومدن. حرفهای بزرگان دربار، زمزمههایی که میگفتن که تو قدرت بیشتری داری، که شاید تو باید پادشاه باشی، که شاید... شاید تو یه روز جای منو بگیری.جایگاهی که تمام عمرم رو پاش گذاشته بودم..
حدقه چشمای چانیول گشاد شدن.
+من هیچوقت...
برادر بزرگتر وسط حرفش پرید
~میدونم!
کای محکم گفت. اما نفسش سنگین بود.
~من میدونستم که تو هرگز اینو نمیخواستی. اما اون زمزمهها فقط یه بار شنیده نمیشدن، چانیول. هر روز، هر ساعت، توی هر جلسهی دربار، توی هر راهروی این قصر. پشت هر پنجرهی برجها
چانیول سرش را به نشانهی انکار تکان داد.امه حتی خودشهم همهی اینهارو شنیده بود.
کای ادامه داد. صداش حالا آرومتر بود، اما سنگینتر از همیشه.
~و من وحشت کردم. نه از اینکه تاجمو از دست بدم. بلکه از اینکه، اگه اون تصویر درست باشه... اگه یه روز واقعاً اون اتفاق بیفته، من چطور باید جلوتو میگرفتم؟اصلا میتونستم اینکار رو بکنم یا فقط تماشا میکردم که چطور تاجت و سرزمینمون رو توی آتیش میسوزونی؟من تصمیم گرفتم که خودم رو به هیولای دیگهای تبدیل کنم، چانیول.
کای نفسش رو لرزون بیرون داد.
~مغرور و سرد بشم، اونقدر که تو ازم متنفر بشی. اونقدر که تو هیچوقت به من نزدیک نشی. اونقدر که اگه یه روز... اگه یه روز اون اتفاق افتاد، دلم برای از دست دادنت نشکنه....ولی نمیدونستم که دارم با دستای خودم، چیزی که ازش میترسیدم رو به حقیقت تبدیل میکنم.و بعد اون پیشگوی خرفت از فرصت استفاده کرد...
چانیول چشماش رو باریک کرد. پیشگویی. همان زهر قدیمی که ریشهی جداییشان شده بود.همون خنجری که زخمهاش رو با مهارت زیادی بر تن روحش نقاشی کرده بود زمزمه کرد.
+تو حرف اونو باور کردی...
چه انتظاری داشت؟چانیول حتی خودش هم حرفهای هوآن رو باور کرده بود.کای، با اندوه سرش رو پایین انداخت.
~من دیدمش، چان. من حسش کردم. شبهایی که از ترس به سراغم میومدی و کنار هم میخوابیدیم، یادته؟ وقتی بچه بودیم. تو همیشه یه جورایی مثل آتیش بودی، گرم، اما خطرناک. یادته وقتی از پلهها افتادی، وقتی تو رو گرفتم و دستم سوخت؟ اون اولین باری بود که قدرتت داشت خودش رو نشون میداد.تو ذوق کرده بودی اما من ترسیده بودم.از اینکه اگه ولت کنم از پلهها سقوط میکنی و اگه نگهت دادم دستم میسوزه...اما نگهت داشتم! اون موقع فکر کردم که تقصیر خودته، که تو نباید اونقدر احمقانه از نردهها بالا میرفتی. اما بعد.....اون خوابها شروع شد. کابوسها،خوابی که توی اون، تو تبدیل به یه هیولا شده بودی، به همه حمله میکردی، حتی به من که اینقدر دوستم داشتی.
چانیول آروم پلک زد. چیزی درونش پیچ خورد.اون شبها رو به یاد میآورد. زمانی که هنوز کای براش سپری شکستناپذیر بود، برادری که به او عشق میورزید و همیشه در کنارش بود. اما یک روز، همه چیز تغییر کرد.
صداش مثل چهرهش بیروح بود.
+بعد هوآن به سراغت اومد، نه؟
کای سرش را بلند کرد، نگاهش تاریکی درونش را فریاد میزد.
~اون نشونم داد،اون آیندهای رو نشونم داد که تو...که تو به کسی که بیشتر از همه دوستش داشتی، آسیب میزدی. و من میدونستم که اگه اون روز برسه، تو خودت رو هرگز نمیبخشی. میدونستم که تو از دردی که به عزیزانت میدی، ذره ذره از درون میمیری. و من نمیتونستم بذارم اون اتفاق بیفته.
چانیول تلخ خندید.
+پس بهجای اینکه کنارم باشی، بهجای اینکه کمکم کنی، بهجای اینکه بهم ایمان داشته باشی... منو تنها گذاشتی؟مثل همه.اون آینده؟ همون آیندهای که هوآن توی سرت کاشت؟ همون دروغهایی که باعث شد ازم روی برگردونی؟ لعنتی، کای! من به تو نیاز داشتم، اما تو... تو فقط ترسیدی.
~فکر میکنی برام آسون بود؟ فکر میکنی شبهایی که تو تنها توی قصر پرسه میزدی و من مجبور بودم خودم رو از دیدنت دور نگه دارم، قلبم تکهتکه نمیشد؟ فکر میکنی هر بار که میشنیدم دارن در مورد قدرتهای تو که تهدیدن حرف میزنن، نمیخواستم فریاد بزنم که لعنتیها چانیول تهدید نیست؟ که اون فقط… فقط برادر منه؟ اما نمیتونستم...نمیتونستم اجازه بدم اون کابوس، اون تصویر، واقعی بشه.میخواستم ازت محافظت کنم...
+پس برای محافظت از من، من رو شکستی؟ من رو نابود کردی؟! هیچوقت از خودت پرسیدی که توی همهی اون سالهایی که تو کنارم نبودی، من چه حالی داشتم؟ وقتی پشتم رو بهت کردم و تو حتی یه بار صدام نزدی؟!میخواستی از من محافظت کنی؟ولی تو محافظتم نکردی، کای... تو من رو تنها گذاشتی!منو فراموش کردی!
انتهای صداش غم زیادی رو همراه خودش وارد وجود کای کرد.اتیش بینشون خوابیده بود و فقط این احساسات و دردها بودن که بینشون جریان داشت
هیچوقت از یاد نرفته بود.
کای میتوانست هزاران بار به خودش بگه که این دوری برای محافظت از چانیول بوده، اما حقیقت رو که نمیتونست انکار کنه
هیچ لحظهای، هیچ روزی، هیچ شبپرهای که از برابر فانوسهای اتاقش میگذشت، بدون فکر کردن بهش نگذشته بود.
چانیول خیال نبود که از ذهنش پاک بشه
هر بار که از تالار سلطنتی رد میشد و سایهی پسرکی را که روزی پشت سرش میدوید، به یاد میآورد، سینهاش میسوخت.
هر بار که خوابهاش رو زمستانی سرد میپوشوند و کابوسهاش چهرهی همان کودکی را که از پلهها افتاده بود رو برایش زنده میکرد، دستهاش میلرزید.
هر بار که میشنید چطور چانیول در میان دیوارهای قصر، تنهاتر و شکستهتر میشود، دلش میخواست همه چیز را کنار بگذارد و برگردد.
اما نمیتونست.
نمیتونست، چون اگر برمیگشت، اگر اجازه میداد دوباره قلبش نرم بشه، بعدش چی میشد اگه اون تصویر حقیقت داشت؟
چی میشد اگه واقعاً چانیول روزی هیولا میشد؟ چه میشد اگر واقعاً، روزی مجبور میشد برای نجات مردمش، شمشیرش رو به سمت تنها کسی که برایش باقی مانده بود، بلند کنه؟اون همدرحالی که هر لحظه جونش براش درمیرفت.اونوقت، چطور میتونست زنده بمونه؟
اما چیزی که در این میان نفهمیده بود، این بود که خودش هم کمکم داشت از درون از بین میرفت.
هر روزی که میگذشت، خودش را بیشتر در لبهی یک پرتگاه میدید. سرد شدنش، غرورش، فاصلهای که بین خودش و چانیول کشیده بود، همه چیز را از او گرفته بود.
دیگه لبخندهای واقعی نمیزد.چون دیگه صدای خندهی برادر کوچکش را در تالارهای قصر نمیشنید. دیگر، حتی خودش رو هم نمیشناخت.
~فکر میکردم این تنها راهه. فکر میکردم اگه ازت فاصله بگیرم، اگه ازت متنفر باشم، میتونم اون موقع جلوتو بگیرم.اونقدر احمق بودمکه فکر میکردم میشه
+برای همینه که چند بار سعی کردی منو بکشی؟
کای نفسش را حبس کرد، انگار چاقویی در سینهاش فرو رفته باشه.ای تلخ ترین حقیقت تمام عمرش بود و هیچ دلش نمیخواست دوباره باهاش روبهرو بشه. اما برادرش جدیدا زیادی بیرحم شده بود.
~هر بار که شمشیرم رو بلند کردم، یه چیزی توی قلبم فریاد میزد که متوقف شم. اما ذهنم میگفت که این تنها راهه. و بعدش، وقتی اون لحظهها تموم میشدن، وقتی تو زنده میموندی و من زنده میموندم، هر بار بیشتر از قبل از خودم متنفر میشدم. چان، من هر شب با کابوسهای مرگ تو بیدار میشدم. با ترس از اینکه یه روز اون کابوس واقعی بشه. با این وحشت که نکنه یه روز واقعاً شمشیرمو توی قلبت فرو کنم و بفهمم که همهی این مدت، اشتباه کرده بودم.از طرفی روزهامو با ترس از هیولایی که درونت بود میگذروندم...
چانیول به کای خیره شد. قلبش سنگین بود، زخمی که سالها در سینه داشت، همچنان میسوخت، اما حالا، حقیقت رو میدونست.
~من از تو متنفر نبودم،از خودم متنفر بودم. از اینکه اونقدر ضعیف بودم که نتونستم تو رو باور کنم. از اینکه اجازه دادم ترس، عشقم رو به تو آلوده کنه.
سکوت سنگینی بینشون افتاده بود. چانیول نفسش رو به سختی بیرون داد. نگاهش تو چهرهی برادرش دوید، در خطوطی که خستگی و اندوه روی اونها حک شده بود.
+اگه واقعاً فکر میکردی من هیولا میشم، چرا حالا اینجایی؟چرا از اولش تصمیم گرفتی سفرت رو همراه من بیای؟
کای لحظهای سکوت کرد. انگشتانش بیهدف روی دستهی شمشیرش فشرده شدند، نفسش عمیق شد، اما در چشمهاش چیزی میان تردید و حقیقت درهم پیچید. نگاهش رو از چانیول دزدید و به زمین خیره شد، انگار که دنبال جواب در خاکسترهای گذشته میگشت.
~روزی که پس از مدتها دیدمت حقیقت دور گردنم حلقه زد.اگه واقعاً قرار بود هیولا بشی، پس باید همون روزی که قدرتت آزاد شد،کارو تموم میکردم. ولی نکردم... چون هرچقدر هم که ترسیده بودم، هرچقدر که ازت فاصله گرفتم... یه حقیقت هیچوقت ولم نکرد... اینکه تو قبل از هر چیزی، برادر من بودی. همون بچهای که پشت سرم میدوید، از پلهها زمین میخورد و دستش رو برای من دراز میکرد تا کمکش کنم. همون کسی که توی تاریکیهای شب، وقتی که از سایهها میترسید، توی تخت من میخوابید. همون کسی که وقتی زخمی میشدم، گریه میکرد انگار که درد رو خودش حس کرده...
نفسش رو سخت بیرون داد،انگشتاش رو در هم گره کرد، انگار که از بیان احساساتش واهمه داشت. اما دیگه هیچ راهی برای فرار نبود.دیگه نمیخواست که فرار کنه!
~من ازت دور شدم چون از دست دادن تو برام غیرقابل تحمل بود، چانیول... نه فقط بهعنوان یه برادر، بلکه بهعنوان کسی که وجودش، همهی چیزهایی رو که توی این دنیا بهشون باور داشتم، معنی میکرد. میترسیدم که ببینم تو تبدیل به هیولا میشی و نتونم کاری بکنم. میترسیدم که تو بمیری و من زنده بمونم. و بیشتر از همه، میترسیدم که خودت هم از خودت بترسی!میتونستم خودم قبلش بکشمت
صداش لرزید. قلبش محکمتر از همیشه میکوبید.
~ولی نکردم، چانیول.هیچ وقت نتونستم عشقم به تو رو زیر پاهام بزارم. حتی وقتی که همه میگفتن باید، حتی وقتی که هوآن نشونم داد آینده چجوری میتونه باشه، حتی وقتی که خودم باور کرده بودم که یه روز مجبور میشم... باز نتونستم.
بالاخره به چانیول نگاه کرد، چشمانش خسته، اما پر از چیزی که در تمام این سالها از خودش پنهان کرده بود عشق، پشیمانی، و حقیقت.
~برای همین اینجام. برای اینکه شاید برای اولین بار، قراره انتخاب کنم که به ترسهام گوش ندم. که کنار تو باشم، نه روبهروت. که اگه قراره سقوط کنی، بذار من کسی باشم که دوباره دستت رو بگیره، نه کسی که توی تاریکی تنها رهات کنه.
لبخند تلخی زد.
~و اگه قرار بود یه هیولا بشی، چانیول... من حاضر بودم اولین قربانیش باشم. ولی هیچوقت نتونستم اینو باور کنم. هیچوقت.
چانیول چیزی نگفت. اما بعد از لحظاتی که به نظر ابدی میرسیدند، به آرامی جلو رفت. برای اولین بار در سالها، فاصلهای که بینشان بود، شکسته شد.
و وقتی چانیول دستش را روی شانهی کای گذاشت، برای اولین بار بعد از سالها، دو برادر دوباره کنار هم ایستادند.
......................
اخرین پرتوهای آفتاب روز از پنجرههای بزرگ تالار سلطنتی عبور میکرد و روی سنگهای صیقلی زمین، بازی نور و سایهی زیبایی رو به راه انداخته بود. فضای تالار در سکوتی عجیب فرو رفته بود، سکوتی که از هیاهوی دنیای بیرون جدا بود، گویی زمان برای او متوقف شده بود.
زن ایستاده بود، در فاصلهای که نه نزدیک بود، نه دور. دستهایش را به هم فشرده بود، انگشتاش لرزشی خفیف داشتن. از دور نظارهگر دو برادری بود که پس از سالها کینه و فاصله، حالا در حال شکستن دیوارهای بینشان بودند.و نمیدونست که حضورش اونجا میتونه کمککننده باشه یا نه مزاحمت ایجاد میکنه؟
نگاهش به چانیول افتاد به آن چهره که هنوز هم همان بود، همان خطوط آشنایی که در ذهنش حک شده بود. اما او... دیگر همان یورای گذشته نبود.
نفس عمیقی کشید. دیدن چانیول پس از اینهمه سال باید برایش خوشحالکننده میبود، اما تمام اونچه که در دلش میجوشید چیزی جز اضطراب نبود. چطور میتونست به او نزدیک شود؟ چجوری میتونست با او روبهرو بشه، در حالی که بیست و پنج سال گذشته بود و او پیر شده بود، اما چانیول هنوز همان پسری بود که در آخرین روز جداییشان دیده بود؟انگار که حتی یک هفتههم نگذشته بود.
بیاختیار دستش را روی صورتش کشید. چروکهای ظریفی که در گوشهی چشمانش نقش بسته بود،تار موهاش شروع به سفید شدن کرده بودن و دیگه بلندی و زیباییای در اونها وجود نداشت.
اینها یادآور تمام روزهای سختی بود که بدون چانیول سپری کرده بود. چگونه میتونست همان یورایی باشد که چانیول میشناخت وقتی که حتی یک روز هم در آسایش نبود؟
صدای چانیول که کمی از حد معمول بیشتر شده بود اونو از افکارش بیرون کشید.
+منو تنها گذاشتی؟مثل همه.اون آینده؟ همون آیندهای که هوآن توی سرت کاشت؟ همون دروغهایی که باعث شد ازم روی برگردونی؟ لعنتی، کای! من به تو نیاز داشتم، اما تو... تو فقط ترسیدی.
صدای شکستهی او، درد پنهانی که در کلماتش موج میزد، انگار مستقیم درون یورا رو سوزوند. به چهرهی کای نگاه کرد که حالا، بیشتر از همیشه، شبیه مردی بود که بار سنگین یک عمر اشتباه رو به دوش میکشید. اما او این اشتباه رو به تنهایی مرتکب نشده بود. یورا نیز در سکوتش، در ترسهایش، شریک این گناه بود.همه شریک بودن و تنها احساس گناه کردنش و تنها جواب پس دادنش واقعا ناعدالتی روزگار بود!
چانیول همچنان درگیر مکالمه با کای بود، اما ذهن یورا دیگه هیچچیز رو نمیشنید. تنها خاطرات گذشته در ذهنش زنده میشدند روزهایی که همه به او پشت کرده بودند، وقتی که هیچکس او را نمیخواست، جز چانیول.
ВЫ ЧИТАЕТЕ
Wrong
Фанфикшн+ببخشید اما دیگه نمیتونم به کسی اعتماد کنم، دیگه هرکی نگام کنه و بگه همیشه کنارتم، چپ چپ نگاش میکنم و واسه رفتنش لحظه شماری میکنم،برای زخم زدنش خودمو آماده میکنم تا دوباره دلم نشکنه، دیگه بودنِ کسی حالمو خوب نمیکنه. دیگه قصد ندارم برای اینکه کسی رو...
