سپیدهدم آروم آروم از افق سربرمیآورد، اما روشنیاش مثل امید نبود، تیغی سرد بود که بر پوست میخراشید. آسمان، ترکیبی از خاکستری و سرخ بود، انگار که شب، زخمی شده باشه و خونش افق رو رنگین کرده باشه. هوای نمناک جابجونگ بوی دریا رو با خودش حمل میکرد،هوای صبحگاهی خنک بود، آنقدر که پوست را میگزید. کشتی آرام روی امواج حرکت میکرد، صدای برخورد آب به بدنهی چوبی آن، لالاییای یکنواخت بود که تمام شب در گوش سهون پیچیده بود. اما حالا، آن موسیقی یکنواخت با صدای گرفتهای درهم میشد.اما در این بین، سایهای از چیزی دیگر هم در باد جاری بود چیزی قدیمی، چیزی سنگین.
~بیدار شو..
سهون، میان زمین و آسمان، میان خواب و بیداری، میان رویا و واقعیت، سقوط کرد.و بعد، پایش محکم بر روی زمین فرود آمد.
آرام چشمانش را گشود. اولین چیزی که دید، چهرهی کای بود که کمی خم شده، از بالای سرش به او خیره شده بود. چشمهای کهرباییاش، که معمولاً درخشش خاصی داشتند، حالا خالی و بیحوصله به نظر میرسیدند.
~رسیدیم
سهون که هنوز گیج از جابجایی ناگهانی بود، اطرافش رو نگاه کرد. اونها درست مقابل دروازههای سنگی جابجونگ ایستاده بودند.
دیوارها بلند و خاموش که در سپیدهدم قد علم کرده بودند، پوشیده از نقشهایی که با نوری ضعیف میدرخشیدند؛ اژدهایان درهم پیچیده، امواج خروشان، و نمادهای سلطنتی که با گذر زمان رنگ باخته بودند. پرچمهای سلطنتی در باد صبحگاهی تکان میخوردند، اما رنگشان ماتتر از گذشته به نظر میرسید مثل سرزمینی که هنوز ایستاده بود، اما روحش مدتها پیش مرده بود.
کای کنارش ایستاد، به دریا نگاه کرد، دستهاش رو در آستین بلند ردایش فرو برد و با لحنی خشک گفت
~هنوز هم دیر نشده...
سهون ابرو بالا انداخت.
*برای چی؟
~برای اینکه برگردیم.
اخم کای غلیظتر شد. سکوت بینشون افتاد. ماه هنوزم دیده میشد و سایهی اون روی دریا میرقصید. سهون انگشتاش رو روی چوب عرشه کشید. انگار با خودش میجنگید.
*برگردم؟ به کجا، کای؟ به سرزمینی که برای من نیست؟
کای جلوتر آمد. نزدیکتر از قبل. آنقدر که سهون میتوانست بوی آشنای او را در هوا حس کند.
~به جایی که حداقل قرار نیست کشته شی
سهون با تلخی خندید.
*تو از چیزی میترسی؟
کای صورتش رو جلو برد و زمزمه کرد
~من از این میترسم که نمیدونم در آینده چه اتفاقی برای تو خواهد افتاد.
سهون چشمهاش رو بست. نفس عمیقی از یاس کشید و بعد، در سکوت، گردنبندها رو محکمتر در مشتش فشرد.
*پس بیا باهم اونو بفهمیم...
کای نگاهش کرد، نگاهی که شاید چیزی میان تسلیم و پذیرش بود. سرش رو عقب برد.
*چطور...
صدای سهون خشدار بود.
*چطور اینجا اومدیم؟
کای که هنوز ضربان قلبش رو آروم نکرده بود، با اخم به او نگاه کرد.
~فکر میکنی من میدونم؟چشمای منم مثل تو تمام راه بسته بوده.
دروغ گفت که خواب بوده...مشخص بود و اینو قرمزی چشمهاش فریاد میزد
قبل از اینکه سهون فرصتی برای پردازش پیدا کنه، سایههایی بر بالای دیوارهای بلند نمایان شدند.
سربازان جابجونگ.
صدای پزتاب تیرهای هشداردهنده در هوا پیچید. سهون نفسش رو نگه داشت. چهرههای تاریک از فراز دیوار به پایین خیره شده بودند، مانند اشباحی که از دل گذشته برخاسته باشند.
؛کیستی؟!
صدای رسا و سختی از بالای دیوار بلند شد.
سهون قدمی به جلو گذاشت. گردنبندهای میهای و میسان رو از جیبش بیرون آورد و دستش رو بالا برد تا نور سپیدهدم روی اونها بتابه.
*من....
*پسر میسان هستم...میخوام پادشاه رو ببینم
سکوتی سنگین حکمفرما شد.
و بعد، صدای کوبیده شدن چفت و بستها، و باز شدن آروم دروازهی سنگی، آغازگر مسیری شد که بازگشتی براش وجود نداشت.
سهون نمیدونست که بازی، خیلی پیشتر از این، آغاز شده بود.
خورشید هنوز به طور کامل بالا نیامده بود، اما نور طلاییاش روی آبهای کمعمق کنار ساحل میرقصید. کشتی، آروم روی امواج لغزید و به تختهسنگهای ساحلی نزدیک شد. بوی جلبکهای نمناک و چوب کهنهی کشتی، هوای سپیدهدم رو پر کرده بود.
سهون همانجا ایستاده بود، نگاهش به ساحل دوخته شده بود، به سنگهای پوشیده از خزه و جلبک، به دیوارهای عظیم و سرخرنگی که در دوردست، همچون کوهی تسخیرناپذیر ایستاده بودند.
کای پشت سرش بود، سکوت کرده بود، اما سهون احساسش میکرد. حضورش مثل سایهای داغ در پشت سرش شناور بود، پر از اضطراب پنهان، اما دستهاش رو در آستین بلندش فرو برده بود و نگاهش رو از دروازهی جابجونگ میدزدید.
سهون به سختی آب دهانش رو قورت داد. قلبش کوبشهای آروم و سنگینی داشت. آنها به این سرزمین نمیآمدند که مورد استقبال قرار بگیرند.
آمده بودند که سرنوشت را به چالش بکشند.
کای، در نهایت، سکوت رو شکست.
~تو آمادهای؟
سهون سرش رو به آرومی تکون داد، اما پاسخ کای تنها یک پوزخند کمرنگ بود.
~فکر نمیکنم آماده شدن برای این چیزها اصلا معنایی داشته باشه.
............................
کای کنار او بیصدا حرکت میکرد، چشمهاش زیر سایهی موهایش کمین کرده بودند، انگار که منتظر حرکتی از سوی دشمن باشد. اما هیچ حملهای در کار نبود. فقط سکوت بود... و نگاههای خیره. درست مثل ۲۵سال پیش!
سربازان، صف کشیده در دو سوی راهرو، به آن دو خیره شده بودند.
چهرههایشان بیحالت بود، اما چیزی در نگاههایشان بود که سهون را مضطرب میکرد. بعضی از آنها زمزمههای آرامی میان خود رد و بدل میکردند. نامی زیر لبشان جاری شد... نامی که سنگینتر از هوای آنجا بر شانهی سهون نشست.
«میسان...»
سایهی پدرش، مانند اشباحی که هرگز از این دیوارها رخت نبسته بودند، در هوای میانشان شناور بود.
سهون گلویش را صاف کرد، صدایش خشک و محکم بود *باید پادشاه رو ببینم.
سربازان هیچ پاسخی ندادند، اما از هم کنار رفتند و مسیر رو براشون باز کردند.
کای نجوا کرد
~این حس خوبی بهم نمیده.
سهون لبش رو تر کرد.
*نباید هم بده.
با هر قدم که برمیداشتند، صدای چکمههایشان در تالار بلند میشد. دیوارهای سنگی از نقوش ظریف پوشیده شده بودند؛ تصاویری از امواجی که به سمت خورشیدی درخشان میدویدند، جنگجویانی که با اژدهایان میجنگیدند، و تاجی که در میان شعلههای آبی رنگ محاصره شده بود.
سکوت، آنجا سنگینتر از هر جایی بود.
و بعد، ناگهان، در انتهای تالار، دروازهای طلایی رنگ نمایان شد.
تالار دربار شاهی.
دو نگهبان در مقابلش ایستاده بودند. آنها برای یک لحظه سهون و کای رو برانداز کردند، بعد، بدون کلامی، در سنگین رو باز کردند
نور آفتاب، طلایی و کمرمق، از شیشههای بلند تالار سلطنتی عبور میکرد. سایههای بلند، از ستونها بر روی زمین افتاده بودند، مانند اشباحی که برای قضاوت آمده باشند.
و در انتهای آن تالار، بر تختی از سنگ سرد و طلا، پادشاه نشسته بود.
سکوت، مثل موجی سنگین، در تالار سلطنتی جابجونگ جریان داشت. سهون، ایستاده در مقابل پدربزرگش، گردنبندهای نشانه رو توی دستش گرفته بود، چانهاش رو کمی بالا نگه داشته بود، و نگاهش در نگاه سخت و عبوس پیرمرد گره خورده بود.
کای کنار او ایستاده بود، مثل همیشه، نگاهش سرشار از هشیاری و آمادهباش بود، مثل شکارگری که هر لحظه آمادهی جهیدن باشد.
پدربزرگش بالاخره تکونی خورد. انگشتای استخوانیاش بر روی دستهی تاجنشان تخت پادشاهی کشیده شد. چشمان سرد و غبارگرفتهاش برای یک لحظه چیزی رو نشان داد که سهون رو به لرزه انداخت.
رغبت به نوهای که هرگز ندیده!
نه قدرت، نه سلطه، نه خشم. فقط یک ذره از چیزی شبیه به پذیرش. چیزی که سهون دنبالش تا اینجا اومده بود
:پس...
صدای پیرمرد خشک و کشیده بود.
:تو پسر میسان من هستی!
سهون دستاش رو مشت کرد.
*من بله من وارث پدرم میسان هستم!
زمزمههایی در میان درباریان پیچید. نگاههایی بین سربازان رد و بدل شد. اما کسی جرات نکرد بلند سخن بگوید.
پدربزرگش پلک زد، و این بار، دقیقتر به او خیره شد.
:چطور زنده موندی؟
سهون لب باز کرد، اما قبل از اینکه حرفی بزند، صدای نرم و کشداری در فضا پیچید
«چطور زنده موند اهمیتی نداره.
چشمهای کای روی صاحب شده چرخید.
جیهون...
خودش بود. با موهای بلند تر و چهرهای پخته تر.
پسرعموی میهای، پادشاه کنونی جابجونگ.
شبحی از لبخندی محو روی لباش نشست. اما نگاهش سرد بود. خطرناک.
«موضوع اینه که چرا حالا برگشته.
سهون سرش را بالا نگه داشت.
:برای گرفتن حقی که برای منه...برای خانوادهام
جیهون سرش رو کج کرد.
«گرفتن؟
او نگاهش رو با تعمدی مسخره به سربازان اطراف چرخاند.
«با چه چیزی؟ شجرهای که نداری؟ یا خونت رنگ متفاوتی داره و میخوای بهمون نشون بدی؟
دست کای حرکت کرد و به سمت قبضهی شمشیرش رفت که سهون مانع لمس اون فلز تیز و برنده شد
سهون دستش رو بالا آورد و گردنبندها رو به نمایش گذاشت.
*با حقیقت.
پدربزرگش دوباره چشماش رو به اونها دوخت. سایهای از چیزی قدیمی، چیزی تلخ، در عمق نگاهش غلتید. قلبش فشرده شد از تمام آنچیزی که سالها بود که نداشت.
برای لحظهای آرزو کرد که ایکاش ارزشمندترینهاش رو بیشتر دوست میداشت.
اما درست در لحظهای که سهون فکر کرد شاید ذرهای از حقیقت در وجود او بیدار شده باشد، صدای کف زدن آرام جیهون در تالار طنین انداخت. با لحن کش داری گفت
«که حقیقت؟
جیهون پوزخندی زد.
«میتونم بپرسم چه حقیقتی، سهون؟ اینکه تو پسر یک خائن هستی؟کسی که همهی مارو به خاطر یک دختر نورنی دور زده؟
زمزمهها در میان جمعیت بلندتر شد.
سهون متوجه شد که نگاهها حالا بین او و پدربزرگش جابهجا میشوند.
پدربزرگش زیادی شکسته به نظر میرسید..
انگار که فقط عروسکی باشه که باید روی تخت بشینه
جیهون اینو حس کرد. قدمی جلوتر آمد و صداش رو پایین آورد، اما هر واژه مثل خنجری بود که در فضا میچرخید.
«تو کسی نیستی که تاج جابجونگ رو روی سرش بذاره.
*من از خون این سرزمینم!من برای تاج نیومدم
«خون تو پاک نیست....
نگاهش رو به تخت پادشاهی و پیرمرد روش انداخت و بعد بدون اینکه سرش رو یه سمت سهون برگردونه پوزخندی زد
«که برای خانواده اینقدر سر وقت مرگ اومدی؟
به سهون نگاه کرد
«قابل باوره...
سهون فکش رو فشرد.
پدربزرگش ساکت بود. بیش از حد ساکت.
به چشمهای یخی رنگ پیرمرد نگاه کرد...
لحظهای میان آنها جریان داشت، لحظهای که ممکن بود با یک جمله، با یک کلمه، سرنوشتش رو تغییر دهد.
و بعد...
پدربزرگش نفس عمیقی کشید.
سهون احساس کرد که آن نگاه سرد و سخت برای نخستین بار، حتی اگر اندک، نرمتر شد.
اما پیش از اینکه این تغییر کوچک به چیزی بزرگتر تبدیل شود، جیهون نگاهش رو بین سربازان چرخوند و لبخندی نیشدار زد.
«یه نوزاد گمشده، یه وارث خودخوانده، و یه شاهزادهی خیانتکار نورنی که اصلا هم معلوم نیست که آیاحقیقت رو میگه؟یا فقط چند تیکه سنگ و بند رو از روی جسدها دزدیده؟...فکر کنم خیلی بیش از چیزی که باید، اجازه دادیم این نمایش مسخره ادامه پیدا کنه.
و بعد، با یک حرکت سریع، دستش رو بالا برد و جلو چشمهای حیرت زدهی پیرمرد فریاد زد
«بگیریدشون.
همهچیز در یک لحظه اتفاق افتاد.
شمشیرها از غلاف بیرون کشیده شدند. سربازان به حرکت درآمدند. صدای فریادها تالار رو پر کرد.
اما پیش از آنکه حتی یک نفر به آنها نزدیک شود، کای حرکت کرد.
سهون فقط گرمای ناگهانی بازوهای کای رو حس کرد که دور بدنش حلقه شد.
و بعد...
دنیا، تکهتکه شد.
نور، سایه، باد، آسمان، زمین... همهچیز در یک چشم به هم زدن در هم پیچید. صدای چکمههای سربازان، نعرهی جیهون، و حتی نگاه نیمهمردد پدربزرگش... همگی در تاریکی غلیظی فرو رفتند.
و ناگهان، تنها چیزی که باقی ماند، آغوشی بود که از او محافظت میکرد.
..................................................................................
خورشید نیمروز، نورش رو از میان پنجرههای بلند تالار عبور میداد و درخشش آن روی کاشیهای مرمرین مثل تلالوی آبهای آرام دریا منعکس میشد. هوا هنوز گرمای ظهر رو در خودش نگه داشته بود، اما سکوت میان مادر و پسر سنگینتر از هر گرمایی درون کاخ رو فرا گرفته بود.
بکهیون کنار پنجره ایستاده بود، دستاش رو بهآرومی پشت سر قفل کرده، و با چهرهای که سعی میکرد بیاحساس به نظر برسد، به مادرش نگاه میکرد.
یورا، با همان آرامش و وقار همیشگی، روی صندلی نشسته بود، انگشتای کشیدهش روی دستهی صندلی قفل شده بودند، اما چیزی در آنها کمی تنش رو نشون میداد.
-چرا خواستی من بیایم؟
صدای بکهیون نرم و آروم بود، اما کنجکاوی نهفته درونش رو نمیشد نادیده گرفت. یورا نگاهش رو از صورت پسرش برنداشت.
<میخواهم درمورد آینده باهام صحبت کنیم.
بکهیون اخمی نامحسوس کرد، اما در اون لحظه سرش رو بهنشانهی فهمیدن تکان داد.
-متوجهام. ولی چه آیندهای، مادر؟
<آیندهی تو!
-منظورتون از من تاج و تخته.
یورا سکوت کرد.
بکهیون با صبوری سری تکان داد و لبخندی محو زد.
-پس این دربارهی هایانگه،نه من...خوب گوش میکنم مادر
<هایانگ خانهی توعه، بکهیون.نمیتونی خودتو ازش جدا بدونی
-من اینو رد نکردم.
صدایش هنوز آرام بود، اما سردیای در آن پنهان بود.که یورا برای اولین بار بود که اینو میدید
-فقط فکر نمیکنم این بحث لازم باشه.
<لازمه
یورا بالاخره کمی از صبوریاش رو کنار گذاشت.
<دیر یا زود، باید انتخاب کنی.
بکهیون یک لحظه به مادرش خیره شد، گویی که در حال سنجیدن چیزی در نگاه او باشد. سپس آهی کوتاه کشید و گفت
-انتخاب کنم؟دقیقا بین چه گزینههایی؟پادشاه شدن به خواست خودم و پادشاه شدن به اجبار شما؟
<بین آنچه تو را میخواهد و آنچه تو میخواهی.
چند لحظه سکوت شد. انگار حتی پرتوهای آفتاب نیز برای لحظهای بیحرکت ماندند.
-مادر،قبلا هم گفتم من تاج و تخت را تا زمانی که امادگی قطعی در خودم نبینم نمیخوام. میتونی از گزینههای دیگه برای فرمانروایی استفاده کنی
بکهیون آروم گفت. اما سوال مادرش اصلا هم آروم نبود
<تاجوتخت رو تا زمانی که آمادگی نداشته باشی نمیخوای؟اونوقت بعد آمادگیت کی میخواد اونو بهت بده؟اصلا میتونم در حال حاضر چی میخوای؟
-من آزادی میخوام
صداش محکمتر شد.
-علایق خودمو میخوام. قوانین مزخرف پادشاهی رو نمیخواهم. نمیخواهم مثل یک مهرهی بیارزش توی این بازی باشم.
یورا لحظهای چشم از او برنداشت. اما بعد، انگار چیزی در درونش شعله کشید، چیزی که او را به سخن واداشت.
<تمام عمر خودت ومن و بقیه رو سر این موضوع گذاشتی که حالا بگی نمیخوام؟که میخوام قوانین خودم رو داشته باشم؟این قوانین مزخرف...
یورا دستهاش رو مشت کرد.
<همون قوانینی که به تو اجازه میدهن داییات رو ببوسی؟
تالار یخ زد.
بکهیون نفسش رو در سینه حبس کرد، اینبار حتی زمان هم انگار ایستاده بود. لحظهای که برای همیشه در ذهنش حک میشد.
-تو...
صداش لرزید، بیش از آنکه از خشم باشد، از شوک.
-تو میدونستی.
یورا انگار تازه متوجه چیزی که نباید میگفت شد. دستش رو روی دهانش فشرد و نفسش رو حبس کرد، مثل کسی که ناخواسته رازی رو فاش کرده باشد. نگاهش لحظهای نرم شد، اما تنها لحظهای.
-چند وقته که میدونی؟
'«مادر، آیا فرزندت رو سزاوار چنین مراقبتی میدانی؟ چه چیز تو رو مجبور کرده که اینچنین مرا زیر نظر بگیری؟منو مثل یک بیگانه میپایی،مثل یک خائن که باید زیر نظر گرفته بشه؟
صدای بکهیون، این بار تیزتر و برندهتر بود.
<بکهیون، من...
-چند وقت، مادر؟!
یورا نگاهش رو از او گرفت.
<مدتی.
بکهیون خندید. خندهای کوتاه، تلخ و از عصبانیتی که هنوز شکل واقعی خود را نگرفته بود.
-مدتی.
تکرار کرد، انگار وزن کلمه را مزهمزه میکرد.
-و چکار کردی که متوجه این قوانین شدی؟
یورا بلند شد.
<هیچ. فقط داشتم راه میرفتم
بکهیون لبهاش رو روی هم فشرد.
-هیچ.چرا جلومو نگرفتی؟
<چون امید داشتم که تو عاقل باشی.
بکهیون فریاد زد
-عاقل باشم؟!وسط عشق از من عقل میخوای؟
صدایش در تالار طنین انداخت. نفسش تند شده بود، بدنش از خشم میلرزید.
-پس این چیزیه که تو میخوای؟ منو در زنجیرهای سنت ببندی و وادارم کنی به راهی که برام چیدی؟
<این عشق پاک نیست بکهیون،میخوام که تو زندگیت رو نابود نکنی.
صدای یورا این بار لرزید، اما هنوز استوار بود.
-زندگی من؟!
بکهیون خندید.
-اگر تو میدونستی...اگر حتی ذرهای میفهمیدی که چانیول برای من چیه، هیچوقت این حرف رو نمیزدی. تو چی میفهمی از عشق؟
<بکهیون، تو درکی از چیزی که داری میگی نداری.
-نه بذار من توضیح بدم!
یورا نفسش را با خستگی بیرون داد.
<میدونم که دوستش داری.
-دوستش دارم؟
بکهیون پوزخند زد.
-من براش جون میدم
<از کجا میدونی که اونهم همینطور باشه؟
-از کجا میدونم؟چانیول قبلا این کار رو انجام داده نیاز به اثبات نداره
یورا لحظهای پلک زد. انگار چیزی در عمق چشمای بکهیون او رو ترسوند. اما نتونست یا نخوست بهش اعتراف کنه
<تو فکر میکنی دنیا اجازه میده که شما با هم باشید؟
-به درک...
یورا سر تکون داد.
<تو هنوز نمیفهمی.
-تو هم.
سکوت.
تنها صدای باد بود که در میان پردهها میچرخید، مثل زمزمهی شومی که از آیندهای نامعلوم خبر میداد.
بکهیون دیگر چیزی نگفت. چرخید، دستاش رو مشت کرد، و از تالار خارج شد.
و آن لحظهای که پا به راهرو گذاشت، برای لحظهای...
تنها یک لحظه...
قلبش یخ زد..
آیا این واقعا درست بود؟!
بکهیون از تالار خارج شد، اما پاهاش برای ایستادن بیقرار بودند. هنوز نفسهاش سنگین بود، انگار که بحث با مادرش هنوز ادامه داشت و کلمات در هوای اطرافش میچرخیدند، بیآنکه فرصتی برای فرار بدهند.
میخواست برود...نه، باید میرفت.
پیش چانیول.
قدمهاش، ابتدا لرزون و سپس مصمم، در امتداد راهرو طنین انداختند. دستهاش رو مشت کرده بود، و فکرهاش درهمریخته بودند. اگر چانیول رو میدید، اگر دوباره در نزدیکی او میایستاد، اگر صداش رو میشنید....
شاید میتونست این آشوب درونش رو خاموش کنه. شاید میتونست به خودش ثابت کنه که این عشق اشتباه نیست.
قوانین؟
چه اهمیتی داشت وقتی قلبش به این شدت میتپید؟
پلهها رو یکی پس از دیگری طی کرد. ذهنش همچنان درگیر بحث بود، صدای یورا در گوشش زنگ میزد
أنت تقرأ
Wrong
أدب الهواة+ببخشید اما دیگه نمیتونم به کسی اعتماد کنم، دیگه هرکی نگام کنه و بگه همیشه کنارتم، چپ چپ نگاش میکنم و واسه رفتنش لحظه شماری میکنم،برای زخم زدنش خودمو آماده میکنم تا دوباره دلم نشکنه، دیگه بودنِ کسی حالمو خوب نمیکنه. دیگه قصد ندارم برای اینکه کسی رو...
