نسیم سردی، مانند نغمهی ناتمام شب، از لای شکاف باریک پنجرهی نیمهباز میگذشت و فانوسهای آویخته از سقف را به رقصی مبهم و اجباری میکشید. شعلهها بیتاب و لرزان، گویی ارواحی در بند، با هر لرزش تلاش میکردند از قفس شیشهایشان آزاد شوند.
زندان...
این دخمهی سرد و مرموز،اینبار برخلاف هر بار، بوی مرگ و رهایی نمیداد، اما سکوتش سنگینتر از همیشه بود، چنان که گویی لحظهها خود را در آنجا به زنجیر کشیده بودند.
بکهیون با گامهایی آرام و موقر، همچون پادشاهی که سرنوشت تمام اجداد و سرزمینش رو به دوش میکشد، در میان سایهها جلو میرفت. تاج سنگین سلطنت رو چنان در دستانش گرفته بود که انگار میخواست اون رو از نگاه جهنم زیر قصر مخفی کند؛ شاید از ترس این که عظمتش در این تاریکی گم میشد...
در انتهای سلول، چانیول، جادوگری که آتش را در رگهایش داشت،اتشی که خوب با تاریکی آشنا بود! و تاریکی که این روزها کابوس نورن بود...
پشت به دیوار ایستاده بود. ردّ خاک و دوده تا شانههایش خزیده بود،و زخمهای شکاف خوردهی پوستش همچون رد خاموشی و نقشی اسرارآمیز روی پوستش موج میزد. چشماش اما هنوز در دل سیاهی، شعلهای پنهان از خاطرات روشنایی رو در خودش داشت.
بکهیون نزدیکتر شد، لبخندی نرم بر لبانش نشاند؛ لبخندی که نه از سر پیروزی، بلکه از سر اطمینان به تصمیمی سخت و محتوم بود.
+هیون...
چانیول با چرخاندن سر، اخمی سنگین بر پیشانیاش نقش بست، گویی تمام وزن جهان را روی شانههایش حس میکرد.
پادشاه لبخندش رو عریضتر کرد
_میدونی چرا اومدم؟
چشمای چانیول برای لحظهای روی لبهای بکهیون ماند و در دل آن نگاه، تردید و درد موج میزد...
یا شاید هم نیاز
+شاید... دربارهی طلسمسازهاست؟به مشکل خوردی؟
بکهیون مکث کرد، اما لبخندش همچنان تابناک بود.
_مشکل طلسمسازها حل شده، چانیول... من اینجام که خاموشی رو از تنت بیرون بکشم. آتیشت رو دوباره روشن کنم. فقط کافیه با من از این دخمه بیای بیرون...هوم؟
پری سر انگشتاش رو با لرزشی آروم به سمت جادوگر دراز کرد،و انتظار داشت همانطور که شب به آغوش صبح میرسید انگشتهای یخزدهش با گرمای دست چانیول آروم بگیرن. اما چانیول، مثل باد بارانی، نفس عمیقی کشید و این نفس لبخند پادشاه رو درهم شکست.
+نمیخوام!
بکهیون، تاجش رو محکمتر در دست گرفت، نگاهش پر از آتش و سردی شد، اما ناامید نبود.
_چی؟یعنی چی که نمیخوای؟ نمیخوای دوباره بجنگی؟ کنار من، برای نورن... برای من؟
چانیول چشمهاش رو بست و صداش محکم نبود،لرزون و خشک مثل برگ زردی که در باد پاییزی میلرزید.
+من خودم طلسمسازم، هیون. قانون اول را خوب از بَرَم
صداش رو کمیبالا برد و محکم گویی که از روی کتاب چیزی میخواند
+طبیعت هرگز هیچ چیزی را بیغرامت نمیبخشد. وقتی ندانی دقیقاً قرار است چه چیزی از تو بگیرد، حق نداری چیزی از او بخواهی!و اگر خواستی با تاوانش روبهرو شو!
بکهیون جلوتر آمد. نفسش به پوست چانیول خورد، ترسناک و شیرین و به شدت ممنوعه.
_جداً؟ پس چرا تو ازش خواستی؟ چرا وقتی فهمیدی میخواهد نور رو از وجودت بگیره و تو رو توی خاموشی ذرهذره غرق کنه، باز هم معامله کردی؟ چرا روشناییت رو فروختی،فقط برای انعکاسش توی چشمهای من؟
چانیول انگار از ضربهای سهمگین مبهوت شده باشه، تکون خورد.
_چیه؟زیادی از طلسمها خبر دارم؟
بکهیون دستش رو آروم روی گونهی جادوگر گذاشت؛ انگشتاش همچنان میلرزیدند، نه از تردید، بلکه از دوگانهای تلختر
فریب دادن یا از دست دادن!
+هیون...آروم باش... یک راهی پیدا میکنیم.
_لارمنیست،من پیدا کردم!
چانیول با صدایی کلافه یا شاید هم نگران جواب داد
+بکهیون! معامله با طبیعت راه رفتن روی لبهی تیغه که هر لحظه ممکنه به خونت آلوده بشه. همون طبیعتی که روشنایی چشمات رو با طلسم به تو داد، همون بود که در ازاش آتیش منو خاموش کرد. این طلسم...از جنس خاموشی فراموششده است. نمیخواهم غرامت خاموشی رو بپردازیم.
بکهیون نزدیکتر رفت. نگاهش پر از تردید و عشق درهم آمیخته بود.
_اگر صبر کنیم، خاموشی کامل تو رو خواهد بلعید. دیگه برنمیگردی... و من نمیتوانم شاهد خاکستر شدن تو باشم.چان...میفهمی؟
چانیول دهانش رو باز کرد تا چیزی بگه، اما وقتی نگاه نرم و اشکآلود بکهیون رو دید، کلماتش قفل شدند.
دنبال جملهی بهتری بود شاید
>فقط یک لحظه به من اعتماد کن...همون یک لحظه کافیه!
جادوگر سرش رو تکون داد و روی برگردوند.
+نمیتونم...هیون،نمیتونم به خاطر جفتمون نمیتونم!
اما پیش از آن که کاملاً برگردد، بکهیون چند قدم برداشت و فاصلهی بینشون رو با اشتیاقی وصفناپذیر پر کرد. دستش قاب صورت چانیول رک گرفت.
صورتها نزدیک شدند، نفسها به هم آمیختند، و لبها به آرامی در هم نشستند.
شعلهی کوچکی در دل نگاهشان زبانه کشید.و چانیول، بیاختیار پلکهاش رو بست، و درست لحظهای که لبهای بکهیون به لبهایش رسید، نوک انگشت سبابهی پادشاه نماد پیچیدهی طلسم شعلهی ثانیهزاد را کنار گوشهی چشم جادوگر رسم کرد. طلسم، آرام و بیصدا، فعال شد.
رشتهای از نور، طلایی و روان، از زیر پوست چانیول خزید، همچون شعلهای که در سنگ نفوذ میکند. آتش درونش زبانه کشید، با شتابی که حتی جان جادوگر رو لرزوند.
چانیول که نفسش رو حبس کرده بود،حالا با صدایی بلند آن را رها کرد، عقب رفت، اما برای عقب کشیدن دیر شده بود.
آتش... درونش شعلهور شد!
او زانو زد، دستهایش را به سینهاش فشرد و پوستش داغ شده بود. زخمهای کهنه روی بازوهایش درخشان شدند، رد خاموشی که مدتها سایه انداخته بود، با سکوتی مقدس و سنگین از جانش بیرون کشیده شد و آتش از نوکانگشتاش بیرون خزید.
دستش رو تکون داد و آتش سرکش رو خاموش کرد و با نگاهی حیرتزده به پری نگاه کرد
+تو...
بکهیون با ابروهای بالا رفته، همچون پریای مغرور، نگاه کرد.
_فکر نمیکردی که خودم طلسم را انجام بدهم
به جادوگر فرصت ماسخ داده نشد.چشماش بسته شد و جانش به آتش تازهاش سپرده شد و از حال رفت.
درست مثل جادوگری که برای اولین بار با عنصرش روبهرو میشد
بکهیون آروم کنار جادوگر نشست. دستهاش رو روی صورتش گذاشت. او هرگز اهل فریب نبود، اما این بار، برای نجات کسی که دوستش میداشت،او را فریب داده بود وهمچنان از کارش راضی بود.
اما چیزی در عمق سینهاش میلرزید. لرزشی خاموش و مرموز.که نمیدانست اسمشرو گناه بزاره یا پیروزی...
همان لحظه، صدایی ناشناخته در ذهنش پیچید، صدایی از دل طبیعت، از توازنی اسرارآمیز که طلسمها را بر دوش میکشد.
صدایی که فقط یک بار در زندگیاش، از یک آناوی ، شنیده بود.
«غرامت انتخاب شد... در ازای یادآوری آتش، تو عشق را فراموش خواهی کرد.»
لبخند بکهیون خشک شد. مشت بر سینهاش کوبید.
_چی؟ نه...نه
اما طبیعت پاسخ نداد. فقط آگاهیای آرام و سنگین بر دلش نشست، مانند بوی نم در شبهای بارانی.
او این انتخاب را کرده بود و حالا باید بهایش را بپردازد.
از این پس، عشقش به چانیول، آهسته و بیصدا، خواهد محو شد؟
نه با فریاد و درد؟بلکه با لبخندهایی که دیگر معنایی نداشتند؟خاطراتی که رنگ میباختند؟احساساتی که جای خود را به وظیفه میدادند؟
قلبش تیر کشید، معدهاش پیچ خورد، اما خودش رو کنترل کرد. تاج رو از کنارش برداشت و توی سینش پنهان کرد،و بعد روی سرش گذاشت تا سرگیجهاش را به گردن سنگینی تاج بیاندازد
خم شد، دست جادوگر را در دست گرفت، پیشانیاش را به پیشانی چانیول چسباند و آهی کشید.
_وقتی بیدار بشی... آتش سلطنت منی! از دستت نمیدم، هرگز!
و در دلش، صدایی خاموش، همچون فریادی در تاریکی، پیچید:
«دوباره عاشقت خواهم شد... حتی اگر هر بار فراموشت کنم.»
بلند شد، ردایش را صاف کرد، چرخید و به نگهبان زندان نگاه کرد.
_اونو به اتاقش منتقل کنید. یک دست لباس سلطنتی هم براش آماده کنید...
نگهبان، در برابر نگاه آتشین پادشاه، تنها تعظیم کرد.
اکنون، در دل بکهیون، آتشی میسوخت که هیچ نیرویی قادر به خاموش کردنش نبود...
..................................................................................
مه، مثل هزار دست نامرئی، تالار زیر زمینی رو در آغوش گرفته بود. تالاری که ستونهای مرمرش ترک خورده و از سقفش قطرات آب میچکید؛ شبیه به قلبی که قرنهاست زیر فشار زمان میتپد. روشنایی کورکننده زیر زمین باور کردنی نبود
در مرکز تالار، هستهی مهوریا میدرخشید؛ تودهای از نور آبی و نقرهای، مثل ستارهای غرقشده در اعماق زمین.
سهون بهسختی نفس میکشید. هر دم، هوای خیس مثل چاقو از گلوش پایین میرفت. نیاز داشت که سرفه کند اما حتی نمیتونست درست نفس بکشد.
پدربزرگ با صدایی شکسته گفت
:اینجاست... راز خون ما...نفرین ما. زمانی پیوندش با دریا بود، با آزادی. اما وقتی هوآن اونو کشف کرد، پادشاه جابجونگ مجبور شد مهوریا رو به او گره بزند. از اون روز،هر نفسی که ما نفس میکشیم و اون قویتر میشه!
سهون جلوتر رفت. نور هسته روی صورتش افتاد، خطوط جوان اما خستهاش را برجسته کرد.
تپشهای قلبش که با تپش مهوریا هماهنگ شده بود حالا نفس کشیدن رو براش آسونتر میکرد.
از مهوریا دو راه به زمین میرسید، یکی مستقیم که جریانی در آن وجود نداشت و احتمالا برای پیوند دریا بوده و دیگری که تمام جریان رو دزدیده بود!
:تو وارث دریایی دستت رو به جریان بگیر تا پیوند هوآن شکسته بشه...اما یادت باشه اون با هر نفس تو قوی تر میشه،مقاومت در برابرش بیفایدهس فقط بزار مهوریا تورو همراهی کنه...مطیع باش سهون
*من وارث چیام؟ وارث قفس؟ وارث خفت؟
کای پشت سرش ایستاد، شمشیر رو در دست فشرد. صداش مثل آتش میان باد لرزید
~نه، سهون. تو وارث آزادیای. فقط باید زنجیر رو بشکنی همین!
سهون برگشت، به چشمهای روشن و عمیق کای نگاه کرد.
*و اگه این زنجیر خون بخواد چی؟
کای سکوت کرد. شمشیرش لرزید. بعد آهسته جواب داد
~خون یک جادوگر اصیل اینجاست. این بار دیگه نمیذارم همهچیزم از دست بره!
سهون لبخندی تلخ زد.
*جونگ...تو همیشه فکر میکنی میتونی بار همه رو برداری،حتی اگه به قیمت خودت تموم بشه. اما حقیقت اینه که این بار... این بار فقط مال منه و هیچ کس نمیتونه حتی توی حملش بهم کمک کنه..
~پس اجازه بده دستت رو بگیرم،سهون اگه لازم باشه تو رو از اون جدا میکنم حتی اگه ذرهای به خطر نزدیک بشی
قدم برداشت، دستش رو به سمت نور هسته دراز کرد. اما درست همان لحظه، مه مثل موجی شکافت. صدایی از جنس سایهها به گوش رسید
■هرگز، سهون!
از تاریکی، هوآن بیرون آمد. لباسی از رنگ سایه و خون، چشمهایی که برق جنون داشتند. با هر قدمی که بر زمین می.گذاشت، سنگهای مرمر ترک بیشتری برمیداشتند.
■فکر کردی به همین راحتی میتونی پیوندم رو ببری؟ مهوریا نفس منه. بدون من شما هیچید!
سهون عقب نکشید.شاید چون دست گرمی رو توی دستهاش داشت
*نه...استباه میکنی شیطان!تو بدون ما،هیچی نیستی. ما خون این سرزمینیم. تو فقط مثل یک زالو انگل این خونی!
هوآن خندید، خندهای بلند و شکافنده.
■پدربزرگت سالهاست زانو زده. حالا تو، نوهی نحیفش، میخوای ناجی بشی؟ تو حتی نمیدونی مهوریا وقتی آزاد بشه چی ازت میگیره
کای جلو آمد، شمشیرش شعله گرفته بود. شعلهای که در هوای نمناک نفس میکشید و به هزار سختی روشن مانده بود.
~این انتخاب خودشه هوآن. و هیچ کس حق نداره جلوی آزادی سهون رو بگیره
هوآن با نگاهی سرد،اما لبخندی بیش از حد زنده به کای نگاه کرد.و بعد کف دستهاش رو به هم کوبید
■عالیه...از جفت حقیقی چیزی کمتر از این هم انتظار نمیره!البته چرا...تلاش کن تا زنده بمونه.
سرش رو کج کرد و لب زد
■برادرزادهی عزیزم.
لحظاتی بعد سایهها مثل مارهای هزارسر از دیوارها بیرون خزیدند و به سمتشان یورش بردند.
کای به جلو پرید، شمشیرش رو در هوا چرخاند. هر بار که تیغه فرو میرفت، برق کوچک میجهید و سایهای پاره میشد. اما سایهها دوباره شکل میگرفتند، مثل زخمی که از بستهشدن امتناع کند.
سهون وسط تالار مانده بود. نور هسته او را صدا میزد؛ رگهایش میلرزیدند. انگار قلبش با مهوریا همزمان میتپید.
نگاهش با پدربزرگش گره خورد که سایهها او را محاط کرده بودند و جان محافظهاش رو گرفته بودن
پدربزرگ فریاد زد
:سهون!پسرم پیوند رو بگیر! فقط تو میتونی...مهوریا رو آزاد کنی.امید مردمت باش
سهون اخم کرد روبه هوآن فریاد زد
*اجازه نمیدم بوی تعفنت بیشتر از این در دل مهوریا جاری باشه
دستش رو روی هسته گذاشت.
نور مثل صاعقه از میان بدنش گذشت.چشمهاش به سفیدی زد و انگار که روحش از بدنش خارج شد.
کای فریاد زد
~سهون! نه!
به سمتش دوید، اما موجی از باد جادوگر رو به عقب پرت کرد.
هوآن با وحشت به جلو خیز برداشت.
■نه نه... این پیوند مال منه! سالهاست مال منه!
سهون، نیمههوشیار، صدایش آرام اما نافذ بود
*نه دیگه...مهوریا مال سرزمینه...نه مال سایهها...
نور از کف دستش به هسته جاری شد. لحظهای همهچیز ایستاد. بعد، با انفجاری از درخشش آبی، تالار لرزید. سایهها فریاد کشیدند و فرو ریختند.
هوآن، نعرهزنان، در مه فرو رفت. صدایش هنوز میپیچید
■این پایان نیست... سهون!
و بعد تالار در سکوتی کر کننده فرو رفت،فقط صدای نفسهایی خسته از دو جان بیرمق
سهون روی زمین افتاده بود، شونههاش از نفسهای تند بالا و پایین میرفت. نور مهوریا هنوز مثل رگهای یخی روی پوست دستهاش میدرخشید. انگار زمستونی در تنش جریان داشت که تا مغز استخوان فرو میرفت و تیر میکشید
کای، نفسبُر و پریشان، خودش رو بهش رسوند. زانو زد، و جفتش رو به نرمی در آغوش گرفت؛ انگار میترسید لمسی اندکی محکمتر، این تن شکننده رو خرد کنه.
~سهون...هی..چشاتو باز کن،لطفا
لرزش انتهایی حرفهاش باعث شد پسر آهی لرزان بکشد. لبهاش رنگ نداشت. دانهای نور مثل برف ذوبشده روی مژهاش نشسته بود.
کای دستش رو به موهای خیس و سردش کشید، پیشونیشو به شقیقهی سهون چسبوند. صدایی که از گلوی آتشیاش بیرون اومد، شکسته و پر از التماس بود
~گل برفی من...بیدار بمون. تو طاقت سرمای دنیا رو داشتی، طاقت اینو هم داری. نذار این زمستون لعنتی تنهام کنه
سهون پلکهاش رو به سختی بالا آورد. نگاهش تار، اما لبخندی محو روی لبش نشست. زمزمهاش مثل وزش باد میان درختان برفی بود
*گل برفی...هر بار که... با این اسم صداممیزنی... آرزو میکنم...کاش...کاش اسمواقعیم...گل برفی بود.
کای نفسش برید. بوسهای کوتاه بر روی موهای سرد سهون گذاشت.
~گل برفی..آره تویی که وسط این سرما شکفتی. تویی که هنوزم میجنگی...
سهون، با تنی خسته، سرش رو روی سینهی داغ کای گذاشت. صدای قلبش رو شنید؛ قلبی که انگار جای قلب اون هم برای هر دوی اونها میتپید.
*تنت خیلی داغه،میشه... میشه بذاری برای همیشه... توی همین گرما بمونم؟
کای چشماشو بست. اشکی داغ روی گونهش لغزید. دستش رو محکمتر دور کمر سهون حلقه کرد و جسمشرو بیشتر توی آغوشش کشید،مثل کسی که قسم خورده هیچوقت نذاره برف و سرما دوباره گلش رو بگیره.
~یکم دیگه همینجا گرم بمون...بعد میبرمت پیش یکدرمانگر
لبخندی شیرین روی لبهای سهون نقشبست،اینبهتر از گرمای جادوی هر درمانگری بود
نگاهش به تاج بیصاحب روی زمین افتاد. پدربزرگش قربانی سایهها شده بود،و حالا اون تاج سهون رو صدا میزد.
*کای...
~جانم.
*میترسم...پیشم بمون...برای همیشه
جواب غرق شدن بیشتر توی گرمای دلنشین بود و همین کافی بود
..................................................................................
باد از شکافِ کوچکِ پنجره نیمه باز میآمد و لبههای آویزان ملافه کنار تخت را آرام میتکاند؛ انگار که جهان بیرون هم بیتاب بود و با ضرب پای پری هماهنگ شده بود.
بکهیون روی لبهی تخت نشسته بود؛ تاج سنگین در دستانش، اما نگاهش روی تاج نبود نگاهش روی آن که زیرِ لحافی گرم و سنگین دراز کشیده بود، ثابت مانده بود. هر نفسِ او مثل مروری دوباره روی گرههای سرنوشت بود،آرام و ساکن، و در عین حال سراسر لرزش.
دستش را زیر چانهاش گذاشت و برای هزارمین بار از خودش پرسید آیا این راه،راهِ درستی بود؟
شمعهای گوشهی اتاق نوسانِ نورشان را اندکانداخته بودند؛ نورِ لرزانِ آنها چروکهای کوچکِ ترس را روی پیشانیِ پری آشکار میکرد درست به اندازهی آرامش چهرهی جادوگر.
بکهیون تلاش میکرد تا عقل را بر احساس تحمیل کند، اما عقل مثل آدمی خسته بود که زورِ دل را نداشت.
ذهنش، مثل تالاری که بیوقفه پژواکِ گذشتهها را بازمیخواند، تصویر خاطرات را پشتِ هم به نمایش در میآورد.
سرنوشت...محبتهایی که از جانب یک جادوگر نصیبش میشد هرچند با چاشنی غرور و خشم،کمکم اونمحبتها به درک تبدیل شدن و بعد لبخندهای آرامِ چانیول در روزهایِ نهچندان دور، صدایِ آرامِ او وقتی با دستِ سیاه از دوده آتش به پا میکرد، و آخرین لحظههایی در باغ قصر که هر دو فکر میکردند میتوانند از سرنوشت و قوانین فرار کنند. اون تصاویر الان مثل سنگهایی بودند که بر آبِ آرامِ روحش افتاده و موجهای بلندِ نگرانی برمیانداختند.
«اگر اشتباه کرده باشم چی؟» این جمله بارها و بارها میان نفسهاش میپیچید. اشتباه یعنی چی؟ یعنی از دست دادنِ او؟ یعنی تکهتکه شدنِ امید؟ یعنی به قیمتِ هر کاری، برگشتنِ آتشی که شاید هرگز به همان شکلِ اول برنمیگشت؟اشتباه کردن یعنی ترس از مواجه شدن با عواقب تصمیمش؟
دستاش بهطرز ناخودآگاه تاج رو محکمتر فشار دادند. تاج سرد بود؛ فلزی که از عظمتِ تاج حکایت میکرد و وزن آن، یادآورِ مسئولیتی که به گردن گرفته بود.
اما زیرِ آن همه عظمت، چیزی شکنندهتر نفس میکشید... دلتنگیِ وحشیانهای که از ساعتها پیش، در خلوتِ کمنوریِ این اتاق، با او حرف میزد و از او میخواست کاری کند. کاری فراتر از سیاست و تاج؛ کاری از جنس زندگی!
میدونست که طلسمِ «شعلهٔ ثانیهزاد» خطر داره. از دلِ بازارِ قدیمی و اززبانِ طلسمساز شنیده بود؛ کلماتی که در لابهلای دود و بوی گیاهانِ خشک پنهان شده بودند «قیمتش را میدانی بکهیون؟ غرامتش چیست؟» بکهیون به یاد آورد که ازرا، آن مردِ خسته، چگونه چشمهاش رو با ترسِ سربسته برگردوند وقتی نامِ طلسم رو آورده بود. ترسِ او، ترسی بود که بکهیون اختیار کرده بود نشنود.
پری به این فکر کرد که اگر چانیول بیدار میشد و دستِ زندگی را دوباره میگرفت، آیا اون آتشِ خاموششده باز برافروخته میشد؟ آیا صورتِ زخمی جادوگر، دوباره به همان شجاعتِ سابقش میرسید؟
بکهیون تصویرِ چانیولِ بیدفاع رو مقابلِ سرنوشت میدید
جادوگری که آتشش اختیار رو از او گرفتهبود و هنوز سرِ پا ایستاده بود، و او ،بکهیون، با دستِ لرزان، میخواست اختیار رو به جادوگر برگرداند.
وحشتِ دیگری هم بود؛ وحشتی که پنهانی با آن بزرگ شده بود«طلسم، چیزی رو از من گرفت،که برای داشتنش،بهش متوسل شده بود» نمیخواست این ترس رو بپذیره، اما هر بار که چشمش به اون صورت نیمهخفته میافتاد، احساس میکرد امیدِ خامی را میبلعد.
دِلش میخواست فریاد بزند، که ای کاش سایهها حرف داشتند و صادق بودند، که ای کاش میشد و میتوانست با جادوگرش درمورد غرامت حرف بزند و میگفت که «اگر عشق را از دست بدهم، بدان که برای همیشه و با آگاهی انتخاب کردهام.»
نفسش را ریتمدار کرد. هر نفسی حکم یک تصمیمِ کوچک را داشت
گامی به جلو یا عقب؟ شمعِ تردید را فوت میکردیا آتشِ عزم را روشن میگذاشت؟ درونش، دو جریانِ متقابل میجنگیدند؛ یکی وجدی که بر تختِ پادشاهیاش تکیه میزد و دیگری آن حرفِ خام، آن طلبِ صادقانه برای دوست داشتنِ بیقید و شرط.
دستش، بیاختیار، روی ملافه کشیده شد؛ انگشتاش با دقتِ کسی که دارد آخرین مهرههایِ بازی را میچیند، روی پارچه حرکت کرد. صدایِ خفیفِ پارچه، در سکوتِ اتاق مثلِ صدایِ طبلِ قطعی میمانست. او دیگر منتظر نبود تا سرنوشت را بخوانند. انتخابِ خطرناکِ خودش جلویش ایستاده بود
رفتن به سویِ چانیول برای بهکارگیریِ طلسمی که همه از آن بیم داشتند.
به دیوارِ سردِ اتاق تکیه داد و چشمهایش را بست. جهان بیرون میتوانست به هر شکلی فروپاشد یا بپاید؛ اما این یک چیز برای بکهیون روشن بود
اگر چانیول باز نگردد، همهٔ امیدهایش هم با او خواهد سوخت. و بکهیون، در عمقِ قلبی که هنوز میتوانست بتپد، فهمید که این ارادهی نجات، از تاجی که بر سر دارد سنگینتر بوده.
در همان سکوت، با صدایی که خودش هم نشنید، به خودش گفت: «هرچیزی که باشد، من حاضر نیستم بهایش را بپردازم.من با فراموشی مقابله میکنم،هر لحظه و هردم»
و بعد، دستش را محکمتر، نه بر تاج، که بر تصمیمی گرفت که هنوز نامش را به زبان نیاورده بود.
.......
هوای اتاق نیمهتاریک بود. پردههای ضخیم هنوز پایین بودند، اما از لای شکاف باریک، رگهای باریک از طلوع صبح مثل خنجری نقرهای وارد میشد و روی تخت افتاده بود.
بکهیون، بیحرکت، روی صندلی کنارش نشسته بود. دستهاش در هم گره خورده و انگشتهاش بارها و بارها بیاختیار لرزیده بودند. صدای نفسهای سنگین و گاهی بریدهی چانیول، ریتمی بود که قلب بکهیون رو از شب تا حالا نگه داشته بود.
ناگهان صدای خشدار و مبهمی هوا را برید. صدایی که بیشتر شبیه شکستن یخ روی رودخانه بود
+...هیون؟
نفس بکهیون بند آمد. آهسته سرش را بلند کرد و به طرف تخت چرخاند.چانیول پلکهای سنگینش را باز میکرد. نور صبح روی چشمهاش افتاد، مثل کسی که بعد از قرنی تاریکی به خورشید نگاه کند صورتش رو درهم میکشید.
بکهیون به سرعت جلو رفت تا جلو آفتاب مزاحم را بگیرد.
ولی صدای خودش در گلویش شکست
– چ... چانیول....
چانیول خواست تکان بخورد، اما بدنش مثل سنگ، خسته و نیمهفلج بود. دستهاش بیجان روی روتختی افتاد. بکهیون بیدرنگ دست او را گرفت؛ انگار میترسید اگر رهایش کند، دوباره در خاموشی فرو برود.
چشمان جادوگر آرام روی صورت بکهیون چرخید. گیج، خسته، اما زنده.
+من... هنوز... اینجام؟یا..
اشک در چشمهای بکهیون نشست. به سرعت پلک زد که سرازیر نشوند. با لبخندی که بیشتر شبیه زخم بود، گفت
– آره... اینجایی. پیش من...ما نمردیم
چانیول نفس عمیقی کشید. رد تب روی پوستش بود، اما حرارتش فرق داشت؛ نه حرارت خاموشی، بلکه حرارتی از جنس بازگشت. با صدای آهستهای گفت
+پس... تونستی...
بکهیون لبهاشو روی هم فشرد. هیچچیز نگفت. تنها انگشت شستش روی پشت دست چانیول لرزید، مثل نوازشی کوتاه اما بیقرار.
چانیول لبخند ضعیفی زد، ولی نگاهش پر از سوال بود.
+چیکار کردی... هیونم؟
بکهیون قلبش فشرده شد. برای لحظهای چشمهاشو بست و نفس عمیقی کشید. بعد، به جای جواب، خم شد و پیشانیاش را روی دست زخمی جادوگر گذاشت. زمزمهاش، مثل اعترافی کهنه و در عین حال تازه، بین خطوط رگهای او محو شد
– فقط خواستم دوباره بیدار بشی... همین.
و در دلش، فریادی خاموش تکرار میشد
و کاش بدونی که چه بهایی براش پرداختم...
جادوگر هنوز بوی تب و دود میداد. شعلههای فانوسهای کوچک روی میز، با لرزشی نرم، مثل سایههایی نگران روی دیوار میرقصیدند.
چانیول، با تکیه بر بالشت نیمخیز شد. هنوز ضعف در اندامش موج میزد، اما برق شک در نگاهش روشن شده بود. چشمانش مثل دو شعلهی سرکش، مستقیم به بکهیون دوخته شد.
+هیون...تو اینکار رو کردی؟ طلسم کار تو بود... درسته؟
بکهیون جا خورد. دستهاشو در هم قفل کرد تا لرزششون رو پنهان کنه. نگاهش رو از چشمهای جادوگر دزدید و به تاجی انداخت که روی میز افتاده بود، انگار جوابهاش رو در طلای سرد جستجو میکرد.
–یول... باید کاری میکردم. خاموشی داشت کامل میشد. من نمیتونستم... نمیتونستم بذارم از دست بری.
چانیول ابروهاشو در هم کشید، صدایش آرام اما پر از زخم بود
+تو انجامش دادی...باداینکه قانون اول رو میدونستی... من خودم طلسمسازم. معامله با طبیعت یعنی قمار با چیزی که هیچوقت رحم نمیکنه.....
به خاطر فریاد نفس کم اورد.
_یول نباید به خودت فشار بیاری.
+چرا باید به خاطر من با غرامتی که نمیشناسی زندگی کنی؟
بکهیون به سمتش چرخید. نگاهش لرزید، مثل سطح دریا در طوفان.
– چون نمیتونستم ببینم جلوی چشمام خاموش میشی! چون هر غرامتی هم که باشه، برای من ارزش داره. من... به تو نیاز دارم، نه به ترسهات از طبیعت.
چانیول مشت دست سالمش رو روی تخت کوبید، نفسش آتشینتر از خودش شد.زمزمهاش حتی ترسناکتر از فریادش بود
+اما تو...حق نداشتی! حق نداشتی منو فریب بدی، لبخند بزنی،منو ببوسی و بعد تو همون لحظه طلسم رو بچسبونی به من...!
صدای او مثل رعد بود، اما در انتها شکست. گلوش خشک شد و به سرفه افتاد، و چشمهاش برق خشم و غم رو با هم داشتند.
بکهیون جلو رفت. به قدری نزدیک شد که سایهش با سایهی جادوگر یکی شد. دستش رو روی سینهی او گذاشت، درست جایی که قلب نیمهخاموش حالا دوباره میتپید.
– شاید حق نداشتم. شاید فریب دادم. اما به عشقمون قسم، این تنها فریبیه که میتونستم برای نجاتت بهش پناه ببرم. اگه لازم باشه و برگردم عقب، هزار بار دیگه هم همین کار رو میکنم!
چانیول نگاهش رو پایین انداخت. سکوت، مثل زنجیری خشن، بینشون افتاد. برای لحظهای فقط صدای نفسهای بریدهشون در هوا بود.
+ما... حتی نمیدونیم غرامتش چیه. اگه چیزی باشه که نتونی تحملش کنی چی؟
بکهیون بیآنکه پلک بزنه، زمزمه کرد
–اونقدر دوستت دارم که حتی تحمل چیزی که نمیدونم چیه رو هم یاد بگیرم.
چانیول آه کشید. نگاهش میان عصیان و تسلیم مردد بود. هنوز هم زخمش از فریب خورده بودن میسوخت. اما چیزی در صدای بکهیون،آن لرزش صادقانه، آن اصرار به مرز جنون،جادوگر را در سکوت نگه داشت.
هوا میانشان ایستاده بود؛ نه گرم، نه سرد، چیزی میان خشم و عطش. نگاه چانیول هنوز زخمی بود، مثل آتشی که تازه از خاکستر بلند شده، و نگاه بکهیون پر از التماس، پر از چیزی که حتی خودش هم جرأت نمیکرد اسمش را بلند بگوید.
بکهیون آهسته دستش را بالا برد و انگشتانش را روی گونهی خیس عرقِ جادوگر گذاشت. انگار میخواست با همان لمس، فاصلهای که کلمات نمیتوانستند پر کنند را از بین ببرد.
– میدونم نگرانمی و میتونی ازم متنفر باشی.... ولی بذار فقط یک لحظه... فقط یک لحظه بدون خشم نگاهم کن.
چانیول پلک بست. نفسی عمیق کشید، اما کلمات از لبش بیرون نیامد. سکوتش خودش جوابی بود.
بکهیون نزدیکتر شد. پیشانیاش را آرام به پیشانی جادوگر چسباند. نفسهاشون یکی شد؛ نفسهایی پر از زخم، پر از خواهش....
تصاویر باری دیگر در ذهن بکهیون نقش بست و اورا دلتنگ احساسیکرد که احتمالا رو به فراموشی بود
اشک بیخبر از گوشهی چشم پری لغزید و روی پوست گرم جادوگر افتاد.
چانیول، بیآنکه بخواهد، دست زخمیاش را به سختی بالا آورد و پشت کمر او گذاشت. انگار که بخواهد بگوید هنوز هست، هنوز نگذاشته از بین برود.
+چرا گریه میکنی...سرورم؟
بکهیون به سختی لبخند زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه بریدگی بود تا شادی.
– چون دلتنگت بودم... و هنوزم هستم.حتی وقتی جلوی چشمامی.
صدایش در گلویش حبس میشد و با بغض درهم میآمیخت و بعد با گرما روی لبهای جادوگر مینشست. کلمات دیگری هم سینهاش گیر کرده بودند، حقیقت تلخِ فراموشیای که طبیعت وعده داده بود. اما آنها را بلعید، همانطور که اشکهایش را. فقط همین یک جمله را بیرون فرستاد:
– دلتنگت بودم، چان...
چانیول چشم باز کرد. نگاهش که زخمخورده و متلاطم بود، برای لحظاتی بعد آرام شد. لبهایش لرزیدند، نه برای اعتراض، که برای لمس.
و در آن لحظه، سکوت زندانوار اتاق شکست. نه با صدای جدال، نه با فریاد، بلکه با بوسهای که همهی دردها و شکافها را در خود بلعید. بوسهای آرام، طولانی، و تلخوشیرین، مثل نوشیدن شرابی که هم شفاست و هم زهر.
بکهیون چشم بست. اشکهایش آزاد شدند.دستهایش رو دور جادورگر حلقه کرد و مجدد عهدی را که با خودش داشت در دلش مرور کرد
«حتی اگه فراموشت کنم، دوباره عاشقت میشم...حتی اگه هزاران بار اتفاق بیوفتد»
اما روی لبهایش هیچچیز جز گرمای جادوگر نبود.
..................................................................................
آرام ایستاد، اما درونش مثل دیگی میجوشید. دستهایش را بالا برد و در میان دود و تاریکی طرحی در هوا کشید. خطوط سرخ و سیاه مثل شریانهای زنده پیچوتاب خوردند و در برابرش باز شدند. دریچهای نیمهجان، لرزان، مثل زخمی که هنوز خونش بند نیامده باشد.
لبخند زد، لبخندی باریک و بیرحم.
■دریچه زمان من... ناقصی، زخمیای... ولی هنوز نفس میکشی.
چشمهایش در تاریکی براق شد. میدانست که این دریچه نیمه از نیروی خودش و نیمه از عنصر درونی چانیول ساخته شده است؛ آن پسرِ آتش، نادانسته آجرهای گمشدهی این راه را کامل کرده بود. حالا برای بسته شدن حلقه، فقط یک چیز کم بود:
آتش درونی چانیول.
هوآن خندهای کوتاه و خشک سر داد.
■آتیش تو، پسرِ شعلهها... اون چیزییه که زمان رو دوباره میبلعه و برای همیشه رام من میکنه
صدایش آرامتر شد، اما سمیتر
■و تو، بکهیون... پری کوچک... نمیفهمی داری چه بازی بزرگی رو جلو میبری. عشق تو ممنوعه، اما همین ممنوعهبودن، بهترین طعمهی منه. وقتی آتش چانیول رو به دام بندازم، تو با دستای خودت اونو هل میدی سمت من
هوآن نزدیکتر به دریچه رفت. از درونش صداهایی مبهم میآمد؛ صداهایی که مثل زمزمههای ارواح گمشده بودند. تکههایی از گذشته، سایههایی از آینده. اما نه کامل، نه روشن. نیمههای بیسرانجام.
او زیر لب زمزمه کرد این بار با خشم بیشتر
■مهوریا دیگه دست من نیست... اون اتصال لعنتی حالا با سهون نفس میکشه. این منو کمی ضعیف کرده، منو زخمی کرده... ولی هنوزم سایهی من روی این زمین افتاده....و این یعنی من هنوزم سرپا هستم
انگشتاش رو روی لبهی دریچه کشید. خطوط سرخ مثل زخم تازه باز شدند و درونش آتش لرزید.
آن طرف دریچه تصویری آشنا برای هوآن مشخص شد...
شاهزادهای جوان که حق خود را پایمال شده میدانست
هوآن جوانی که هزاران زخم بر تنش داشت!
نیشخندی به نسخهی جوان خودش زد
■تمام سرنوشت رو دوباره بنویس
□تا وقتی آتش چانیول به این دریچه گره نخوره، من زندانیام. اما وقتی اون بیاد... وقتی شعلهش رو به من بده... من نه فقط این دنیا، بلکه همهی زمانها رو در مشت میگیرم.
هوآن لحظهای سکوت کرد. سرش را کمی خم کرد، انگار داشت در تاریکی دشمنانش را نگاه میکرد. بعد زمزمه کرد
■پس بیاین. وارثِ سفید جابجونگ، سایهی خائن، و پریِ دلتنگ و آتش تازه برخواسته...بیاین به قلب زمان. اینجا جاییه که همهچیز تموم میشه.
□یا شاید...دوباره شروع میشه.
و در همان لحظه، شعلههای سیاه از پشت سرش برخاستند، مثل پرچمهای جنگی. دریچه زمان، نیمهکاره و زخمی، تپید. مثل قلبی که هنوز برای انتقام میزد. و بعد دریچه در تاریکی پنهان شد که مبادا چیزی اورا بشکند.
..................................................................................
أنت تقرأ
Wrong
أدب الهواة+ببخشید اما دیگه نمیتونم به کسی اعتماد کنم، دیگه هرکی نگام کنه و بگه همیشه کنارتم، چپ چپ نگاش میکنم و واسه رفتنش لحظه شماری میکنم،برای زخم زدنش خودمو آماده میکنم تا دوباره دلم نشکنه، دیگه بودنِ کسی حالمو خوب نمیکنه. دیگه قصد ندارم برای اینکه کسی رو...
