47

38 12 6
                                        

شب تاریک تر از همیشه‌ی حیاط پشتی قصر، کنار باغی که حالا ویران شده بود اما روزگاری محل ارامش کای بود.جایی که ساعت ها به صدای ویالن برادرش گوش میداد،اما‌حالا چی....ساکت تر از هر زمان دیگه‌ای!
آسمون پوشیده از ابرهای سنگین و تاریک بود، و تنها نور کم‌رنگ ماه از لابه‌لای شکاف‌های ابرها روی زمین می‌افتاد. دیوارهای سنگی اطراف هنوز جای زخم‌های جنگ را بر تن داشتند.رد خون، شکاف‌های عمیق، و خاکسترهای پخش‌شده روی زمین. هوا را بوی مرگ و آتش سوخته گرفته بود.
کای، روی یکی از تخت‌های ترک‌خورده‌ی سنگی نشسته بود، با لباس‌هایی که هنوز از نبرد پاره و خون‌آلود بودند. دستاش روی زانوهایش افتاده و نگاهش خیره به نقطه‌ای نامعلوم در تاریکی. از سرما نمی‌لرزید،لرزشش از چیزی عمیق‌تر بود.از دردی که در سینه‌اش فرو رفته بود، از زخم‌هایی که هیچ جادویی نمی‌توانست التیامشان دهد.
قدم‌های آرامی روی زمین سنگفرش‌شده‌ی شکسته طنین‌انداز شدند. سهون از میان سایه‌ها بیرون آمد، آروم مصمم اما با قلبی شاید شکسته تر از کای. چهره‌اش خسته بود، چشمانش قرمز و متورم از اشک‌هایی که مدت‌ها بود که ریخته شده‌‌بودند. اما هنوز هم، زیر بار اندوه، سهون همان کسی بود که همیشه خودش را مجبور کرده بود محکم بمونه.لبخند تلخی زد
*چانیول زنده‌ست،نفس میکشه و قلبش میزنه.پس این یعنی هنوز امیدی هست که از روی تخت بلند شه.
کای اولش واکنشی نشان نداد. انگار که حتی این جمله هم مثل مابقی زندگیش براش بی‌معنی باشه. اما بعد، انگشتاش رو مشت کرد و نفس عمیقی کشید.با لحنی خشک و خالی از احساس جواب داد
~زنده بودن با زندگی کردن فرق داره.امیدوار بودن تا عملی شدن فاصله‌ی زیادی داره!
سهون کنارش روی تخت نشست، کمی مکث کرد، سپس با لحنی آرام‌تر ادامه داد
*درمانگرها هنوز دنبال راهی هستن. ما باید بهش زمان بدیم.
کای پوزخندی تلخ زد، اما هنوز به سهون نگاه نمیکرد
~زمان؟ بعد از ایک همه زمان دیگه چیزی برای از دست دادن نداریم
سهون نفس عمیقی کشید. نمی‌دونست چی باید بگه. فقط می‌دونست که نمی‌خواد کای رو در این حال ببینه. کای همیشه جنگنده بود، همیشه محکم، همیشه آماده‌ی ایستادن در برابر هر چیزی...اما حالا؟ حالا مثل کسی بود که در میدان نبرد، بدون سلاح، در برابر سرنوشت زانو زده....و برای زنده بودن حاضر به التماس نمیشه.
برای لحظاتی میانشان سکوت شد. تنها صدای وزش باد میان خرابه‌های قصر شنیده می‌شد
و بعد، سهون، پس از تردیدی کوتاه، تصمیم گرفت حرفی را بزند که تمام امروز در سینه‌اش سنگینی می‌کرد و قلبش ر. مچاله میکرد.
سهون، با صدایی آرام‌تر و سنگین از درد زمزمه کرد
*یون‌وو... از دست رفت....مادرم کشته شد
این بار، کای سرش را کمی بالا آورد. نگاهش از میان تاریکی، با چشمانی که حالا از حیرت و اندوه پر شده‌اند، به سهون دوخته شد
~چی...؟
سهون لب‌هایش را محکم روی هم فشار می‌داد. انگار که حتی گفتن این کلمات هم برایش شکنجه باشد.چشم‌هارو بست تا اشک‌هاش دوباره شروع به ریختن نکنن
*اون...از من خواست که زنده بمونم . . .ازم خواست که با خودم و زندگیم کنار بیام . . . اما من...
نفسش می‌لرزید. دست‌هایش را محکم مشت کرده‌بود و نگاهش رو به زمین دوخته بود.
*نتونستم ازش محافظت کنم...من اونو کشتم
این‌بار، کای نفسش را با صدای بلندی بیرون می‌داد. نگاهش بین سهون و تاریکی شب سرگردان بود
~لعنت به این دنیا... لعنت به سرنوشتی که همیشه کمین‌کرده تا با ارزش‌ترین چیزهامون رو ازمون بگیره.
سهون دست‌هاش رو روی زانوهایش فشار می‌داد، ناخن‌هایش در پوستش فرو می‌رفتند. لحظه‌ای بعد، نجواکنان، انگار که بیشتر از خودش بپرسد تا از کای، زمزمه کرد
*چرا همیشه دیر می‌رسیم؟چرا اشتباه با زندگیمون گره خورده؟
کای نگاهش رو بهش داد و بعد به آسمان. انگار که به دنبال پاسخی باشد که خودش هم از آن بی‌خبر است. اما در نهایت، هیچ جوابی وجود نداشت‌.
کای نفس عمیقی کشید. سکوت بینشون زیادی سنگین بود اما این بار، سکوتی از جنس همدلی و درد مشترک.
بدون هیچ مقدمه‌ای، اما بی‌نهایت آرام، کای دستش رو جلو برد و انگشتان لرزان سهون را در میان دستانش گرفت. مشتش رو باز کرد و خلی آهسته ردی رو که ناخن‌هاش روی موشتس انداخته بودن رو نوازش کرد
~این تقصیر تو نبود.
سهون واکنشی نشون نداد. اما بعد، انگار که با این جمله، دیواری درونش فرو ریخت، لبش را به دندان گرفت و چشمانش از اشک پر شدند
*باد شمشیر رو از دست‌هاش جدا کرد...بی سلاحش کرد...من خیلی خسته‌‌م..
دوباره سکوت. اما بعد، با حرکتی که انگار از درون خودش هم بی‌خبر است، دست‌هایش را دور شانه‌های سهون حلقه کرد و او را در آغوش کشید.گرمای تنش، مثل سدی در برابر سرمای شب.
سهون کمی شکه شد انگار که این تماس برایش از طرف کای غیرمنتظره باشد. اما بعد، دیگر نمی‌توانست خودش را کنترل کند. دست‌هایش را دور کای انداخت، سرش را در زیر شانه‌ی او پنهان کرد و سپس زمزمه کرد
*جونگ...لطفا نرو...
جونگین، با چشمانی که حالا دیگر نمی‌تونست اشک‌هاش رو پنهان کنه، سرش را به‌آرامی تکون داد.
~نمی‌رم.
و در آن لحظه، برای اولین بار بعد از مدت‌ها در زندگی جونگین، نه جنگ مهم بود، نه انتقام، نه حتی دردهای گذشته‌و نه کای بودن
..................................................................................
زیر سقف یکی از اتاق‌های قدیمی و متروک قصر که خیلی وقت بود دلش برای بوی این جادوگر تنگ شده بود،جنگ به پایان رسیده بود،اما سایه‌های اون هنوز تو فضا سنگینی می‌کرد.هیچ ‌کس نمی‌دونست که این‌شب،واقعا شب پیروزی بود یا شب از دست دادن؟
پرده‌های زخیم و مخمل سنگین، به‌نرمی در جریان باد شبانه تکون می‌خوردند. هوا بوی خاک سوخته و خون خشک‌شده می‌داد. نور کم‌رمق شمع‌ها، دیوارهای سنگی شکسته رو روشن کرده بود و سایه‌ی جادوگر رو به رنگ ارامش روی دیوار نقاشی کرده بود. کف چوبی اتاق با گردوخاک، خرده‌های چوب، و رگه‌های خون قرمز پوشیده شده بود. گوشه‌ی اتاق، جادوی کمرنگ یک دایره‌ی درمانی هنوز روی زمین می‌درخشید، اما دیگر تقریبا هیچ نوری در آن باقی نمانده بود.
درست در مرکز این اتاق قدیمی، تختی فرسوده با پارچه‌های سفید قرار داشت،پارچه‌هایی که خونی و مچاله شده‌بودند. روی تخت، جادوگر با چشمای بسته دراز کشیده بود. نفس‌هاش آروم بود، اما انگار که در خوابی بی‌پایان گرفتار شده بود. پوستش رنگ‌پریده، پلک‌هایش بسته، و لب‌هایش خشک و بی‌رنگ‌و پوسته پوسته. رد زخم روی سینه‌اش مشخص بود، جایی که خنجر رو در قلبش فرو کرده بود، اما حالا اثری از خون تازه دیده نمیشد،فقط یک زخم بسته‌شده که دیگه هیچ دردی از آن احساس نمی‌‌شد
جادوگر درمانگر، که پیرمردی با ردای سرمه‌ای و چشمانی پر از اندوه، کمی دورتر ایستاده سرش رو پایین انداخته و با صدایی آرام وضعیت جادوگر رو برای شاهزاده زمزمه کرد
:تمام روش‌های درمانی را امتحان کردم...حتی قوی‌ترین جادوها هم تأثیری ندارند...چند مدل طلسم‌‌ هم استفاده کردم... زندست،نفس میکشه اما...
بکهیون، که از لحظه‌ی ورود به این اتاق حتی ثانیه‌ای پلک نزده بود و چشم‌های سرخ از اشکش روی جادوگر میخکوب شده بود،جلو رفت زانوهاش سست شد و روی زمین کنار تخت افتاد. نگاهش به چانیول دوخته شد،به اون چهره‌ی بی‌حرکت، به اون دست‌هایی که همیشه گرم و پرقدرت بودند اما حالا روی تخت افتاده‌بودن، بی‌جان و ساکت.و احتمالا این اولین بار بود که بعد از مدت‌ها اخم به صورت نداشت.
بکهیون، با صدای خش‌دار زمزمه کرد
_نه... امکان نداره...
پری آروم دستش رو بالا برد و انگشتای لرزونش را روی گونه‌ی چانیول کشید. پوستش هنوز گرم بود و سر انگشت‌های سردش رو میسوزوند. هنوز نفس می‌کشید. اما انگار که روحش هزاران فرسنگ دورتر بود.پری قلبش دیوانه بار میزد.اما نه از خشم نه از ترس و حتی نه برای عشق.بلکه به خاطر درد...از شکستی که نمیتونست بپذیره.
_تو زنده‌ای...نفس می‌کشی...پس چرا برنمی‌گردی؟!
صداش بین اتاق می‌شکست. فک و گلوش از شدت بغض می‌لرزید. نفس‌هاش سنگین شدن و اشک‌ها، بدون توقف، روی گونه‌هایش سرازیر شدن. طی یک روز گذشته وضعیتش تماما همین حالت بود. بی‌قرار برای پایان عشقی که حتی هنوز شروع نشده بود...
درمانگر،که نمی‌تونست شاهد این صحنه باشه، آهی کشید و از اتاق خارج شد و در رو پشت سرش به‌آرومی بست.
پری وقتی با تنها با جادوگرش تنها شد، زانوهاش رو بیشتر تو بغلش جمع کرد و خودش رو بیشتر به سمت چانیول کشبد.انگشتاش رو محکم روی دست چانیول فشرد. سرش رو پایین آورد، تا جایی که پیشانی‌اش به سینه‌ی خاموش جادوگر رسید. قلب چانیول هنوز می‌تپید اما خیلی کند، خیلی دور...
_خواهش می‌کنم... منو این‌طوری تنها نذار...
فقط‌‌‌ سکوت، همراه صدای خس‌خسی که از نفس‌هاش به گوش میرسید که بین صدای نفس‌های لرزونش تو فضا گم میشد. نور شمع‌ها در باد کم‌رنگ‌تر می‌شدند. هوا سنگین‌تر از همیشه بود.
_اصلا من به درک...تو هنوز نتونستی هوآن رو به سزای اعمالش برسونی..
بکهیون دستاش رو روی جای زخم سینه‌ی چانیول گذاشت، انگار که می‌خواست با لمس خودش، کمی از وجود اون جادوگر رو بازگردونه،یا شاید جادوی عشق واقعا درمانگر ماهرتری باشه. اشک‌هایش روی پارچه‌ی سفید و خون‌آلود جاری شد و اونارو خیس و تازه کرد.
_چانیول...ما رو ببخش...همیشه برات دیر می‌رسیدیم، نه؟
صداش با گریه می‌لرزید. انگار که کلماتش از عمق جانش بیرون کشیده می‌شدند.
_همه بهت میگفتن تو شاهزاده‌ی خونی... اما برای من، تو نوری هستی که هیچ‌وقت خاموش نمی‌شه.
صداش بین هق‌هق‌هاش گم شد.اشک‌های داغش یکی‌یکی روی پارچه‌ی سفید روی بدن چانیول می‌چکید، قطره‌هایی که انگار از درون قلبش بیرون کشیده میشدند.هر نفس، مثل خنجری در سینه‌اش فرو می‌رفت. احساس خفگی می‌کرد... نه از جادوی تاریک هوآن، نه از جنگی که با مرگ هزاران نفر بالاخره به پایان رسیده‌بود، بلکه از فقدانی که درونش رو می‌سوزاند.. لحظه‌ای سکوت. تنها صدای قطره‌های اشکش که روی تخت میچکید.
نسیمی نامرئی که در اتاق جریان داشت کمی محسوس تر شد. شمع‌ها یک‌لحظه کم‌نور شدند...بکهیون سرش رو بالا برد و اینبار پیشانی‌اش را روی پیشانی چانیول گذاشت.زمزمه‌اش، بین اشک‌هاش،بیشتر شبیه با دعایی سرگشته بود.
_شاهزاده‌ی خون... تو همیشه می‌گفتی که نمی‌خوای هیولا باشی..اما نمی‌تونی جلوی هیولا شدنت رو بگیری.میگفتی که نمی‌خوای جادوی آتش تو رو تسخیر کنه. اما اگه قرار بود این‌جوری تموم بشه، اگه قرار بود بدون تو این دنیا رو تحمل کنم...کاش برمی‌گشتی و هیولا می‌شدی.اما‌ فقط برمی‌گشتی و کنارم بودی...تا بهت میگفتم که چقدر این‌ هیولا رو دوست دارم.
اشک‌های مری‌روی صورت جادوگر سر میخوردن لحظاتی بعد در سکوت اتاق، صدای شکستن چیزی در درون بکهیون طنین انداخت.صدای آشنای کوبیدن قلبی رو میشنید
و بعد، ناگهان...
چانیول نفس عمیقی کشید
بکهیون سراسیمه سرش‌رو بلند کرد. دستاش چهره‌ی چانیول را دربر گرفت، چشماش به دنبال نشانه‌ای از هوشیاری سرگردان بود. لب‌های چانیول اندکی تکان می‌خوردند. ابروهایش کمی در هم رفتند،انگشتانش به هم گره خورد. انگار که در خوابی عمیق گیر افتاده باشد.
_چان!اینجایی؟
و در نهایت... چشمانش باز شدند.
چشم‌هایی که زمانی پر از شعله‌ی خشم بودند، حالا با نوری دیگر می‌درخشیدند.
بکهیون نفسش رو حبس کرده بود. نگاهشان در هم گره خورد، و برای لحظه‌ای... تمام دنیا متوقف شد‌.
پری که دیگه نمی‌تونست تحمل کنه. احساساتی که ماه‌ها، سرکوب کرده بود، مانند سیلی ویرانگر به سمتش هجوم آوردند. نگاه چانیول هنوز روی او قفل شده بود، گیج، خسته، اما زنده. زنده‌تر از همیشه.
و بکهیون برای اولین بار در زندگی‌اش تصمیم گرفت که فکر نکنه و فقط به ضربان قلبش گوش بده.قلبی که دیوانه‌وار در سینه‌اش می‌کوبید ولی این بار برای عشق، دستاش رو محکم در دو طرف صورت چانیول گذاشت، انگشتانش گونه‌هاش رو لمس کردند، و بدون لحظه‌ای تردید، دهاش رو روی لب‌های چانیول گذاشت.طعم تلخ و شور اشک‌های خودش و دارو‌ها رو حس کرد که باهم‌امیخته شده بودن، اما اهمیتی نداشت. شروعی برای بوسه‌ای پرحرارت، ناگهانی، پر از خشم، ترس، درد، و در عین حال، پر از تمام چیزهایی که هرگز نمی‌توانستند بر زبان بیاورند.
چانیول ابتدا بی‌حرکت مانده‌بود. بدنش هنوز مسخ و بی‌حرکت بود، اما گرمایی که از لمس بکهیون در وجودش جاری شد، شعله‌ای درونش روشن کرد.
پری تمام رنجش، تمام عشقی که در قلبش قفل شده بود، را در این لحظه آزاد کرد و جادوگر هم با استقبال از لب‌های بکهیون عشقی که بین سینش گرفتار شده بود رو رها کرد. آتش، همیشه درون او بود. اما این آتش، فرق داشت. این بار برای سوختنی دردناک به سراغش نیامده بود.این برای برای گرم کردن روحش و التیام زخم‌هاش کنارش بود.
آروم‌آروم، دستاش بالا آمدند، انگشتانش در میان دسته تار مشکی فرو رفت و اونو به سمت موهای نقره‌ای بکهیون هدایت‌ کرد. لمسش پر از تردید بود، انگار که هنوز درک نمی‌کرد این لحظه واقعیه یا توهمی دیگر از ذهن خسته‌اش. اما وقتی بکهیون نفسش را میان بوسه‌ی عمیقشان آزاد کرد، دیگر جای شکی نبود.
این واقعیت بود.....
بکهیون بی‌محابا جلوتر رفت، انگار که اگر لحظه‌ای این نزدیکی را از دست بدهد، همه‌چیز دوباره فرو می‌پاشد و جادوگر اورا ترک‌ می‌کند.چانیول زیر فشار این احساسات، تسلیم شد. بوسه‌ای که ابتدا یک حمله‌ی ناگهانی از سمت بکهیون بود، حالا تبدیل به چیزی شد که هر دو در اون شریک بودند.
حرارتی که بینشون شعله‌ور شد، بیشتر از هر آتشی بود که چانیول در زندگی‌اش احساس کرده بود. بکهیون تلخی سرنوشت را کنار زده بود و برای اولین بار، بدون فکر به فردا، بدون فکر به سرنوشت این عشق ممنوعه بدون ترس جادوگرش رو می‌بوسید
اما...
در بین این حرارت ناگهان،چانیول متوقف شد.
نفس‌هایشان نامنظم و تند شده بود. چانیول پیشانی‌اش را به پیشانی پری تکیه داد. چشماش رو بسته بود، انگار که سعی داشت این لحظه رو تو قلبش ثبت کند.
اما بکهیون اونو خوب می‌شناخت. می‌دونست که این سکوت، نشانه‌ی شک و تردیده.
جادوگرلب زد:
+نباید...
ولی جمله‌اش رو کامل نکرد.
پری هم چیزی نگفت. اما نگاهش عمیق‌تر از همیشه بود.
هر دو نفس‌زنان به یکدیگر خیره شده‌ بودند، اما حقیقت میانشان مانند دیواری بلند قد برافراشته شده بود.
این عشق، هرگز نباید اتفاق می‌افتاد. اما در عین حال، هیچ‌چیز در دنیا طبیعی‌تر از آن نبود.و این همان چیزی بود که درد را شیرین‌تر، و حقیقت را سخت‌تر می‌کرد.
+سراسر زندگی من اشتباه بود بکهیون...ولی میدونی تو شیرین ترین اشتباه دردناک من بودی...
_میدونی که درد وقتی شیرین میشه خاطراتش برات ابدیه؟
+اما به هرحال دردِ..نه...درد وقتی درسش رو بهت بده میره...
_پس اجازه بده تا تسکین این درد باشم...مثل زمانی که زهر رو با زهر خنثی میکنن..میخوام دردی باشم که نبودنم خیلی دردناک تر باشه...درسته اشتباه کردی ولی من این اشتباه رو دوست دارم...و من همونیم که وقتی چیزی رو دوست داشته باشم هیچ وقت ولش نمیکنم..
+مهم هم همینه...مهم اینه که تو دوست داشته باشی... اینطوری دیگه از دوست داشتنت احساس گناه نمیکنم.
بوسه‌ای کوتاه روی لب‌های بکهیون کاشت.فقط همین یک‌بار بدون هیچ نگرانی و پشیمونی...
..................................................................................

WrongOnde histórias criam vida. Descubra agora