باد سردی از سمت دریا وزید، موهای خیس سهون رو پریشون کرد و ماسههای نمدار زیر پاش رو به لرزه انداخت. او هنوز نگاهش رو از پریهای دریا برنداشته بود.
جلسه گرفته بودند..
رفته بودند...
برگشته بودند...
و در تمام این مدت سهون فقط به دریا نگاه میکرد.
پریای که از بقیه جلوتر بود، چهرهای جدی و مصمم داشت.
چشمهای درخشانش در مه شبانه میدرخشیدند. او با صدایی آرام اما محکم گفت
:تو در خطر بزرگی هستی، شاهزاده.
سهون پلک زد. هنوز به سختی میتونست خودش رو با این عنوان وفق بده. با تردید پرسید
*چرا؟ چه اتفاقی افتاده؟
پری مکثی کرد، انگار که به دنبال راهی برای بیان حقیقت بود. سپس آهسته ادامه لب زد
:جاسوسها خبر دادن،جیهون از فرار تو استفاده کرده و دربار رو قانع کرده که تو یک مدعی دروغینی. گفته که گردنبندها رو از شاهدخت دزدیدی
کای که تا آن لحظه فقط سکوت کرده بود، ناگهان خندید، اما در آن خنده ردی از تمسخر و خشم بود.
~حقهی جالبیه.
نگاهش رو به سهون دوخت.
~حالا که به تهدیدی براش تبدیل شدی، بهترین کار براش اینه که تو رو یک خائن معرفی کنه.
سهون نفسش رو آهسته بیرون داد. این دقیقاً همون چیزی بود که از جیهون انتظار داشت، اما شنیدنش از زبان یک نفر، حقیقت رو تلختر از قبل میکرد.
پری ادامه داد
:در میان درباریان، زمزمههایی به راه افتاده. برخی باور دارند که تو تنها وارث حقیقی هستی، اما اکثریت به جیهون وفادار موندند. حتی برخی از اونها درخواست کردند که هر کجا که پنهان شدی،حتی اگه به هایانگ برگشتی پیدا و اعدام بشی.
چیزی درون سهون فشرده شد. او برای این جنگ آماده نبود اما بهنظر نمیرسید که انتخاب دیگهای هم داشته باشه.
*راهی هم برای اثبات حقیقت وجود داره؟
صداش آروم اما مصمم بود.
پری نگاهی جدی به او انداخت.
:آزمایش آبهای ممنوعه.
کای چهره درهم کشید.
~نه..اون این کار رو انجام نمیده
سهون بهطرفش چرخید.
*چرا نه؟ این همون چیزیه که دنبالش بودیم. یه راه برای اثبات خودم.
کای دندونهاش رو روی هم فشرد.
~اسمش ابهای ممنوعهست،میدونی چرا بهش میگن "ممنوعه"؟ چون کسایی که واردش شدن، دیگه برنگشتن، سهون. این یه آزمایش ساده نیست. اگه نتونی ازش عبور کنی، اونوقت دیگه نهتنها برای جیهون، که برای کل جابجونگ، یه مرده محسوب میشی!
پری سری به نشونهی تایید تکون داد.
:اما اگه بتونه ازش بگذره، هیچکس دیگه نمیتونه مشروعیتش رو زیر سؤال ببره. به علاوه برای ماهم هنوز سوالهایی درمورد اینکه چرا جای میسان پسرش برگشته هست.
کای چشمهاش رو ریز کرد
~پس فقط برای اینکه مطمئن بشید سهون شاهزادهست دارید میفرستیدش که خودشو بکشه؟
:تند نرو جادوگر اجباری در کار نیست!این فقط یک راهه
هوا بوی نمک و شبنم دریا رو گرفته بود. سهون هنوز به کای نگاه نمیکرد، انگار که نمیخواست توی چشمهای مصممش چیزی رو ببینه که خودش ازش فرار میکرد.
*کای.
سهون آروم صدایش زد.
کای دندونهاش رو روی هم فشرد. سرش رو بالا گرفت و نفسش رو رها کرد، اما هنوزم چیزی نمیگفت
سهون نزدیکتر شد.
*دلیل مخالفتت چیه؟ به من نگو که فقط به خاطر خطرشه، چون شجاعتت هیچوقت از خطر فرار نمیکنه.
کای چشماش رو بست.
~نه، فرار نمیکنم. اما این فرق داره.سهون مرز حماقت و شجاعت زیادی باریکه و این حماقته!
بعد به سمت دریا چرخید. موجها در تاریکی شب میغلتیدند و به ساحل برخورد میکردند.
~تو نمیفهمی، سهون. "آبهای ممنوعه" فقط یه آزمایش معمولی نیست.
سهون دست به سینه ایستاد.
*نمیفهمم سخت تر از همهی چیزاییه که پشت سر گذاشتیم؟
کای مکث کرد، انگار که گفتن حقیقت خودش هم براش سخت باشه. بالاخره با صدایی آروم اما سنگین گفت
~آبها،وقتی زلال بشن حقیقت رو نشون میدن.
سهون اخم کرد.
*حقیقت؟ یعنی چی؟
کای چهرهش رو در سایهی شب پنهان کرد.
~هر چیزی که در درونت پنهان کردی، هر چیزی که خودت هم ازش خبر نداری...آب تو رو وادار میکنه که ببینیش...
به سهون نگاه کرد، نگاهش تلخ و نگران بود.به تلخی خاطرات گذشته و به نگرانی احتمالات آینده.
کای هم این آزمون رو گذرونده بود...
و توی آزمون تنها چیزی که دیده بود یک برادرکُش حرفهای بود!
~و همه نمیتونن با چیزی که میبینن، کنار بیان.
سهون لحظهای ساکت شد. این یعنی درون آبها چیزی بود که نهتنها جسم، بلکه ذهنش رو هم به چالش میکشید.
کای ادامه داد
~یه افسانه هست که میگه: "کسی که از آبهای ممنوعه عبور کنه، یا پادشاه میشه، یا از درون متلاشی میشه." و این افسانه باعث شد که به تمام افسانهها ایمان بیارم سهون، این یه قمار نیست که بخوای راحت انجامش بدی.
*پس تو باور داری که من شاهزاده نیستم؟
کای سریع سرش رو چرخوند و محکم جواب داد
~مسئله این نیست!من بهتر از هرکسی میدونم که تو کی هستی..اما من اهمیتی نمیدم که تو شاهزادهای یا نه. چیزی که برام مهمه، اینه که تو زنده بمونی و زندگی کنی!
سهون برای لحظهای نفسش رو حبس کرد. اینو نمیدونست اینکه کای فقط نگران او بود. نه تاج، نه تخت، نه جابجونگ... فقط سهون.
اما سهون به تنها چیزی که اهمیت نمیداد خودش بود
*من باید این کار رو انجام بدم.
صدای سهون آروم اما مصمم بود.
کای اخم کرد.
~چرا؟
سهون به چشمانش خیره شد.
*چون دیگه نمیخوام فرار کنم.چون الان میدونم که سرزمینم بهم نیاز داره. پدربزرگم بهم نیاز داره
کای برای لحظهای چیزی نگفت. او این نگاه رو قبلاً دیده بود در چشمهای کسی که میخواست برای همین بجنگه، حتی اگر به قیمت جانش تمام میشد...
بالاخره، کای آهی کشید و به سمت دریا برگشت.
~خیلی خب...
صدایش آرومتر از همیشه بود.به قدری که شبیه به یک زمزمه بود.
~اما اگه قراره این کار رو بکنی... من نمیذارم تنها بری!
سهون لبخند کمرنگی زد. اینو از اول هم میدونست کای هرگز تنها رهاش نمیکرد.و شاید همین بود که میتونست اینقدر شجاعانه قبولش کنه.
موجهای دریا همچنان زیر نور ماه میدرخشیدند، انگار که خودشون هم میدونستند آزمونی که در پیش است، چیزی نیست که به سادگی از آن عبور کنند.
سهون سکوت کرد. افکارش درهم گره خوردند. جیهون نقشهی خطرناکی چیده بود، اما شاید این تنها راهی بود که او را شکست بدهد.
کای نگاهش رو از دریا گرفت و به سهون خیره شد. خاطرات تلخی از این سرزمین در ذهنش زنده شده بودند، اما حالا باید تصمیم میگرفت آیا با سهون همراهی کند یا اونو در این مسیر تنها بگذارد؟
*کِی باید این کار رو انجام بدیم؟
سهون بالاخره پرسید.
پری نگاهی به ماه نیمهجان انداخت.
:فردا شب، وقتی که جزر و مد بالا بیاید.
و درست همان لحظه، موجی بلندتر از قبل به ساحل برخورد کرد، انگار که دریا خود نیز در انتظار این آزمون بود.
.................................................................................
هوا خنک بود. مه نرمی روی زمین خزیده و عطر گلهای شببو در فضا پیچیده بود. مشعلهای دیواری، نور لرزانی روی مسیر سنگی میانداختند و سایهی یورا کشیدهتر از همیشه شده بود. او آروم قدم برمیداشت، دستاش رو در هم گره زده و انگشتاش از سرما یخ کرده بودند.
چانیول کمی دورتر، کنار حوض سنگی ایستاده بود. نگاهش روی سطح آب ثابت مانده بود، اما درونش، آشوبی مهارنشدنی جریان داشت. صدای گامهای یورا که نزدیکتر میشد، اونو از افکارش بیرون کشید، اما همچنان رو برنگردوند.
<چانیول.
صدای یورا آروم اما محکم بود.
چانیول انگشتاش رو روی لبهی حوض گذاشت، اما باز هم به تصویر مبهم ماه در آب خیره موند.
+میدونستم که دیر یا زود میای.
یورا چند قدم دیگه نزدیک شد. سکوت کرد. به نظر میرسید توی ذهنش جملات زیادی رو تمرین کرده، اما حالا که اینجا بود، نمیدونست کدوم رو باید اول بگه. سرانجام، نفس عمیقی کشید و با قاطعیت گفت
<باید دربارهی بکهیون صحبت کنیم.
چانیول بالاخره سرش رو برگردوند. چشماش توی تاریکی شب برق میزدند.سری تکون داد
+بیا حرف بزنیم.
او مکثی کرد.بلند شد و به سمت یورا که لباس فاخری پوشیده بود قدمزد و کمی نزدیکتر شد
+اما امشب،بیا نه به عنوان یه ملکه و یه رعیت. نه حتی به عنوان یه خواهر و برادر.امشب بیا فقط مثل دو نفر که حقیقتی برای گفتن دارن، با هم حرف بزنیم.
یورا گاردش رو کمی پایین آورد، اما همچنان لحن محکمی داشت.
<چانیول، این رابطه باید تموم بشه.
چانیول بهجای جواب دادن، آروم سرش رو تکون داد. چند قدم جلوتر اومد. سایههای لرزان شعلهها، خطوط چهرهاش رو عمیقتر کرده بودند.
<خودتم خوب میدونی که این رابطه سرانجامی نداره. اگه فاش بشه، تو و بکهیون هر دو نابود میشید. میدونی که درسته مگه نه چانیول؟
چانیول سرش رو بالا آورد.
+سرانجام؟ تو به سرانجام فکر میکنی، یورا؟ عشق، چیزی نیست که با حسابگریهای منطقی قابل اندازهگیری باشه و بشه براشسرانجام درنظر گرفت. سرانجامها برای مردمیه که از زندگی ترسیدن.
یورا عمیق نگاهش کرد.
<تو میتونی فلسفه ببافی، اما حقیقت تغییری نمیکنه. قوانین این دنیا، این امپراتوری، این خاندان... هیچکدوم اجازه نمیدن این رابطه ادامه پیدا کنه. تو میدونی که این فقط یک احساس نیست، این یک تهدیده.
چانیول مستقیم به چشمهاش نگاه کرد.
+تهدید؟من یک تهدیدم یا بکهیون؟یا ما کنار هم؟اصلا تو تهدید رو چیتعریف میکنی یورا؟
<وقتی باعث بشی کسایی که دوستشون داری از بین برن، آره، چانیول. تهدیدی.
چانیول دستهاش رو پشتش قفل کرد و چند قدمی دور شد.
+تو همیشه در چهارچوب قوانین زندانی بودی،نه تو بلکه همهیما. همیشه زندگی رو با معیارهایی سنجیدیم که برای ما تعیین شده. اما من بهت میگم، قوانین ساختهی دست ما هستن، نه برعکس. اونها در طول تاریخ تغییر میکنن، شکل میگیرن، فرو میریزن. اما چیزی که تغییر نمیکنه، چیزی که هیچ قدرتی توی این دنیا نمیتونه انکارش کنه، حقیقتیه که با چشم میتونی ببینیش
یورا نفسش رو حبس کرد.
+و حقیقت اینه که من و بکهیون به هم تعلق داریم، نه چون که این رو انتخاب کردیم، بلکه چون این چیزی بود که از اول هم باید اتفاق میافتاد.سرنوشتی که مدام ازش حرف میزنید مارو کنار هم قرار داده
چانیول لبخندی محو زد.
+مثل خورشید و آتیش!
یورا آرام اما محکم گفت
<و مثل تراژدیها.
چانیول سکوت کرد. یورا ادامه داد
<تو فکر میکنی که این یک داستان عاشقانه است، اما از منکه یکبار عشق ممنوعه رو تجربه کردم بپرس چانیول... همهی داستانهای اینچنینی یا به جنگ ختم میشن، یا به فاجعه.
چانیول سرش رو به طرفی خم کرد.
+پس تو معتقدی که من و بکهیون یک اشتباهیم؟ یک فاجعه؟
<من معتقدم که شما از این سنت فراتر رفتید، چانیول. تو و بکهیون همین حالاشم بیش از حد توی ریسک کردن درخشیدید، و جهان تحمل اینهمه درخشش رو نداره. وقتی یک شهاب از آسمان میگذره، زیباست، باشکوهه... اما در نهایت سقوط میکنه.
چانیول آروم خندید.با خودش فکرکرد این دختر همچنان نمیتونه دلبشکنه
+شاید. اما من ترجیح میدم مثل یک شهاب بسوزم تا اینکه مثل یک سنگ بینام و نشون تا ابد روی زمین باقی بمونم.
سکوت سنگینی بینشون نشست. یورا نمیتونست منطقش رو زیر سوال ببره، چون این منطق نبود. این حقیقت قلبی بود که او نادیده گرفته بود. اما چیزی که او نمیتونست ازش فرار کنه، مسئولیتهاش بودند.
به عنوان یک مادر، یک خواهر، یک ملکه.
چانیول یکبار دیگه بهش نزدیک شد. نگاهش آروم و محکم بود.
+من میدونم که تو درگیر یک جنگی، یورا. جنگی بین چیزی که بهش باور داری، و چیزی که دنیا ازت میخواد. اما من ازت نمیخوام که طرف من رو بگیری. تنها چیزی که ازت میخوام، اینه که بهمون اجازه بدی خودمون سرنوشتمون رو انتخاب کنیم.
<چان،تو دایی بکهیونی.
چانیول به نشانهی تأیید سر تکان داد
+درسته، از نظر خونی، ما به هم مرتبطیم. اما آیا ارتباط خونی به تنهایی تعیین میکنه که عشق حقیقیه یا نه؟
یورا سریع جواب داد
<نه فقط ارتباط خونی. تو بخشی از خانوادهی سلطنتی هستی. قلمرو اینو نمیپذیره که حاکمشون اینطوری باشه، حتی اگه من بخوام نادیدهش بگیرم.
چانیول آروم خندید، اما در چشماش چیزی از درد موج میزد
+قلمرویی که تو ازش حرف میزنی، هیچوقت برای من یا بکهیون جایی نداشته، یورا.این همون قلمرویی که بکهیون رو سالها زندانی کرده..همون قلمرویی که منو هیولا میدید!
به جلو قدمی برداشت.
+به چشم این قلمرو،بکهیون هیچوقت عضوی واقعی از این خاندان نبوده. از روزی که به دنیا اومد، یا باید ثابت میکرد ارزش زنده موندن داره، یا به عنوان یک وصلهی نچسب نابود میشد. و من... من هم دقیقا همینطور!
صداش محکمتر شد.
+سرنوشت مارو به هم نزدیک کرد...هر دومون درد کشیده بودیم.ولی بذار چیزی رو روشن کنم، یورا. من از روی ترحم بکهیون رو نمیخوام. این عشق از دلسوزی نیومده.از نفرت ساخته شده!و خیلی محکم تر از هر عشق دیگهست
چانیول به آسمان نگاه کرد
+یورا، عشق یه احساس ساده نیست. یه انتخابم نیست، یه حقیقتیه که از عمیقترین بخش وجودت بیرون میاد. فکر میکنی عشق فقط یه احساس گذراست، یه چیزی که بهخاطر شرایط پیش میاد. ولی عشق واقعی اون چیزی نیست که فقط توی لحظات خوب در کنارت باشه.
نگاهش رو دوباره به یورا برگردوند.
+عشق، اون چیزیه که وقتی همه چیز از هم میپاشه، هنوز کنارت میمونه. اون چیزیه که وقتی دنیا علیهات ایستاده، باعث میشه هنوز نفس بکشی، هنوز بجنگی. عشق، انتخابیه که توی تاریکترین شبها، از بین هزار راه، باز هم به سمت یه نفر برمیگردی...
لحنش تغییر کرد
+و من... من هزار بار اگه فرصت انتخاب داشته باشم، باز هم بکهیون رو انتخاب میکنم.
یورا نگاهش رو ازش دزدید.
<میفهمم که عاشقشی، چانیول. اما عشق به تنهایی کافی نیست. تو نمیتونی این حقیقت رو انکار کنی که اگر این رابطه فاش بشه، هر دوی شما نابود میشید.
چانیول نفس عمیقی کشید
+و اگه دست بکشیم، چی؟ فکر میکنی زنده میمونیم؟
<حداقل امن میمونید.
+نه، یورا. اونوقت من و بکهیون فقط یه پوستهی خالی از زندگی خواهیم بود. نه امن
یورا به چهرهی برادرش خیره شد. در نگاهش آتشی بود که خاموش نمیشد. شاید او نمیتونست این جنگ رو ببره، اما این را هم میدونست که نمیتونه این آتیش رو خاموش کنه..
+یورا، ازت یه چیز میخوام.
نگاه یورا منتظر موند.
+بپذیرمون.
چشمان یورا لحظهای از تعجب گشاد شدند.
+نه از روی اجبار، نه بهخاطر من، نه بهخاطر بکهیون. فقط...بهخاطر حقیقت.
سکوتی بینشون افتاد. تنها صدای شرشر ضعیف آب در حوض و وزش باد میان برگها شنیده میشد.
چانیول نفسش رو بیرون داد.
+میدونم که سخته. میدونم که ذهنت پر از هزار دلیل و منطق برای رد کردنشه. ولی بذار چیزی رو ازت بپرسم، یورا... کی تعیین میکنه چی درسته و چی غلط؟ مردم؟ قوانین سلطنتی؟ سنتهای پوسیده؟ یا حقیقتی که جلوی چشمته؟
چشمای یورا درخشیدند، اما این درخشش بیشتر به قطرههای اشکی شبیه بود که هنوز فرصت سرازیر شدن پیدا نکرده بودند.
<اما چانیول، این حقیقت فقط توی این باغ وجود داره. بیرون از این دیوارها، مردم ما رو نمیفهمن. بکهیون رو نابود میکنن. تورو نابود میکنن.
چانیول لبخندی تلخ زد.
+پس تو میگی باید حقیقت رو کشت، چون مردم نمیتونن درکش کنن؟
یورا پلکهاش رو روی هم فشار داد.
<موضوع فقط درک نیست... موضوع حقیقتی مثل خونه که مردم راحت تر از عشق میتونن ببیننش
چانیول عمیق به او نگاه کرد، بعد سرش رو پایین انداخت. لحظهای سکوت کرد. باد، شاخههای بید مجنون رو تکون داد و نور مشعلها با هر وزش، سایهی رقصانی روی زمین انداختند.
بعد ناگهان، نگاهش رو بالا آورد. در آن نگاه، چیزی خاموششدنی نبود.
+ازت میخوام که لطفا به این عشق به چشم یه رابطهی بین دایی و خواهرزاده نگاه نکنی، یورا.
یورا لبش رو بین دندانهاش فشرد. اما چانیول حرفش رو ادامه داد.
+من برادر تو بودم، سالهای پیش. همون موقع که توی این قصر طلایی با هم قد کشیدیم، کنار هم بزرگ شدیم. اما اون چانیول...
نفسش رو آروم بیرون داد.
+همون موقع که خبرش رو برات آوردن مرد.
لبهای یورا از هم فاصله گرفتند، اما هیچ صدایی بیرون نیامد.
+من تغییر کردم، یورا. اون چانیولی که تو میشناختی، توی همون شبهای تاریکی که فکر میکردی زندهست، مُرد. هر چیزی که قبلاً بودم، توی شعلههایی که پشت سر گذاشتم، خاکستر شد.
سرش رو کج کرد.
+حالا برای بکهیون، جز یه آلفای غریبه نیستم.تو هنوز فکر میکنی من برادرتم، اما یورا... من تغییر کردم. سالهایی که از دست دادم، رنجی که کشیدم، همهی اون چیزهایی که ازم گرفته شد... باعث شدن من دیگه "منی که تو میشناختی"نباشم
<چانیول...
چیزی در یورا فرو ریخت. انگار تمام زخمهایی که سالها با نخهای نازک دوخته بود، ناگهان باز شدند. قلبش تندتر زد، نفسش کوتاه و بریده شد.
<میدونی چقدر منتظرت موندم؟
چانیول چشماش رو بست. اما یورا عقب ننشست.
<میدونی چقدر نامه نوشتم برات؟ هر شب، کنار پنجره مینشستم، هر صدای پایی که میشنیدم، فکر میکردم تویی که برگشتی! ولی هیچوقت نیومدی.
صداش لرزید.
<چقدر به هر کسی که میشد التماس کردم که پیدات کنه؟میدونی چند بار دعا کردم که فقط یه بار دیگه ببینمت؟ که حداقل بدونم زندهای؟ و حالا که اینجام، تو بهم میگی که برادرم مُرده؟
اشکهاش آروم روی گونههاش جاری شدند.
<تو میگی اون چانیول مرده. اما من هنوز دنبال همون برادری میگردم که وقتی شبها از صدای رعد میترسیدم، قول میداد که تا وقتی منو بغل کرده، هیچچیز نمیتونه به من آسیب بزنه.هنوز اون برادری که دستهامو رو توی دستش میگرفت و قول میداد همیشه کنارم باشه، توی تو هست.
صداش شکست.
<تو میگی تغییر کردی...کی ازت اینو خواسته؟برو و برای همون تغییر کن من هیچوقت ازت نخواستم که تغییر کنی. فقط ازت خواستم برگردی!
چانیول جلو آمد. دستش رو آروم روی گونهی خیس یورا گذاشت و اشکهاش رو با نوک انگشت شستش پاک کرد.
+یورا... من ازت نمیخوام که درکم کنی. فقط ازت میخوام که باورم کنی.
لحظهای سکوت شد. یورا هنوز گریه میکرد، اما دیگه اعتراضی نکرد.
چانیول آرام ادامه داد
+من هیچوقت به خواست خودم تورو ترک نکردم. اما راههامون جدا شد.هنوز اینجام، یورا. اما نمیتونم گذشته رو تغییر بدم. نمیتونم دوباره به چیزی برگردم که از بین رفته. تنها چیزی که ازت میخوام، اینه که ما رو به چشم یه گناه نبینی.
چشمان یورا پر از غم بودند. اما این بار، جوابی نداد. شاید چون بعضی از حقیقتها، جوابی نداشتند.
..................................................................................
نیمه شب، آرام اما پر از زمزمههای نامرئی بود. ماه در بالاترین نقطهی آسمان قرار داشت، اما حتی نور آن هم نمیتونست سایههایی رو که بین درختان و دیوارهای سنگی حرکت میکردند، از بین ببره.
رالین از روی لبهی بام معبد سلطنتی به اطراف نگاه کرد. باد شنل تیرهرنگش رو تکون میداد و چشماش، مانند شعلههای آبی در تاریکی، میدرخشیدند.موهای نقرهایش انعکاس ریز نوههی اطراف رو به خوبی در فضا پخش میکرد.
او فقط یک فرمانده نبود، بلکه یکی از چشمان تیزبین سپاه نقاب به شمار میرفت؛ کسی که هر جنبش و تغییر در انرژیهای جادویی رو حس میکرد.
با یک اشارهی نامرئی، طلسمهای نامرئیاش رو در اطراف گسترد. حلقهای از انرژی که کوچکترین تحرکی رو بهش گزارش میداد.
هیچ چیزی از چشمای او پنهان نمیموند.
هیچ چیز...
اما همین لحظه بود که احساس کرد چیزی تغییر کرده است. هوا کمی سنگینتر شد، انگار که یک نیروی نامرئی از اطرافش عبور کرد. او بلافاصله به عقب برگشت.
هیچکس نبود.
اما رالین میدونست که نباید فریب ظاهر رو بخوره نفسش رو حبس کرد و لبهایش به زمزمهای بیصدا تکان خوردند. یک طلسم هشدار در میان حلقههای محافظش پخش شد، اما حتی پیش از اینکه کامل فعال شود، اتفاقی افتاد که انتظارش رو نداشت.
سرما.
اما نه سرمایی عادی بلکه سرمایی که مستقیماً از درون بدنش نشأت گرفته بود.
چشماش از حیرت گشاد شدند.
:این دیگه چیه؟
احساس کرد که نمیتونه حرکت کند. نگهبانی رو دید که همونطور که به سمتش میومد ظاهرش به پیرمردی تغییر کرد.
انگشتاش، که آمادهی فعالکردن طلسم حمله بودند، بیاراده افتادند. در همان لحظه، صدایی در گوشش نجوا کرد
▪︎میدونی مشکل تو چیه، فرمانده؟تو زیادی به جادو تکیه میکنی.و من نه تنها در جادو بلکه حتی در مبارزه هم از تو برترم
پیش از آنکه بتونه واکنشی به صدای مسخره نشان بده، چیزی در تاریکی درخشید. انعکاس خنجر نقرهای.
و بعد، درد....
تیغهای دقیقاً زیر استخوان ترقوهاش فرو رفت و با سرعتی کشنده به قلبش نزدیک شد. نفسش در سینه حبس شد، اما هنوز زنده بود. هنوز میتونست بجنگه یا حداقل سعی کند که طلسم رو کامل کنه.
دستش رو به سختی بلند کرد، اما قاتل از قبل حرکت بعدی رو پیشبینی کرده بود.
ضربهی دوم، مستقیم و بیرحمانه، گلوش رو شکافت.
چشماش، که تا همین لحظه از شعلهی قدرت پر بودند، حالا کمکم تار شدند. زمین زیر پایش محو شد و دنیاش در سکوتی فرو رفت که حتی جادو هم نمیتونست اونو بشکنه.
وقتی بدنش به زمین افتاد، شب همچنان در سکوت باقی موند. قاتل، در تاریکی، لحظهای به او خیره موند. سپس با دقت خم شد و خنجری از جنس فولاد سلطنتی رو، با نشان خاندان نورن در سالیان گذشته، در سینهی بیجانش قرار داد.
مدرک، آماده بود....
هوآن میدونست که یک خنجر یا علامت خونین برای محکوم کردن دو فرد قدرتمند مثل چانیول و بکهیون کافی نیست. او به چیزی نیاز داشت که هیچکس نتونه انکارش کند.
این خنجر، یکی از سلاحهای مخصوص خاندان چانیول بود. تنها چند عدد از آن در کل سرزمین وجود داشت، و هرکدام، فقط به افراد خاصی تعلق داشت. از آنجایی که کای در آن زمان در هایانگ حضور نداشت، تنها کسی که میتوانست مالک آن باشد، چانیول بود.
و این پایان ماجرا نبود.
علاوه بر خنجر، در محل حادثه ردپای طلسمهای خاصی هم باقی مانده بود طلسمهایی که مختص جادوگران زمان.بین بودند.
طلسمهایی که فقط یک نفر در قصر به آنها تسلط داشت
چانیول.
والبته که بدون کمک یک جادوگر زمانبین نمیتونست کاری بکنه!
حالا یک قاتل دیگههم در صحنه حضور داشت.
تنها زمانبین که همه میشناختند.
بکهیون.
همین دو مدرک کافی بودند که حتی مشاوران بیطرف هم نتونن از این اتهام چشمپوشی کنن.
و حالا، قصر در آستانهی یک بحران قرار گرفته بود.
بحرانی که شروعی برای حضور هوآن در صحنه بود.
..............
روز هنوز به تازه شروع شده بود که دروازههای قصر به صدا درآمدند. سربازان نقاب، در حالی که زرههای سیاهرنگشان زیر نور خورشید میدرخشید، بیوقفه از میان راهروهای سلطنتی گذشتند. مردم از سر راهشون کنار میرفتند، نگران از اینکه چه کسی این بار مورد غضب دربار قرار گرفته است.
چانیول و بکهیون، که در یکی از تالارهای قصر مشغول بررسی نقشههای جابجونگ بودند،دلنگرانیهای بکهیون اونارو به این کار وادار کرده بود.
از ورود ناگهانی نگهبانان شگفتزده شدند.
فرماندهی گارد، صدایش را بلند کرد:
:شاهزادگان چانیول و بکهیون، شما به جرم قتل فرمانده رالین و خیانت به هایانگ، تحت بازداشت هستید!
بکهیون سرش رو بلند کرد، چشماش از حیرت تنگ شدند.
_چی؟!
چانیول آرومتر واکنش نشان داد،اخم کرد اما دستش به طور غریزی روی دستهی شمشیرش قرار گرفت. نگاهی به فرمانده انداخت، و بعد به سربازایی که شمشیرهایشون رو آمادهی حمله کرده بودند.
+شما واقعاً فکر میکنید ما اینقدر احمقیم که در قصر خودمون دست به قتل بزنیم؟
فرمانده بدون اینکه تغییری در حالت چهرهاش ایجاد شود، پاسخ داد
:مدارک علیه شماست، شاهزاده.
+میتونم بپرسم دقیقا چه مدارکی؟ما حتی خبر نداشتیم که فرمانده رالین به قتل رسیده.
فرمانده نگاهی به یکی از سربازها کرد سری تکون داد و سرباز جلو آمد و شرح مدارک رو با صدای بلند بیان کرد
:خنجری که فقط خاندان نورن به آن دسترسی دارند، و رد طلسمهایی که متعلق به یک زمانبین است. هر دوی این شواهد، شما و شاهزاده بکهیون رو به قتل متهم میکنند.
بکهیون احساس کرد که هوای اطرافش سنگین شده است.چطور نفهمیده بود؟چطور نتونسته بود این خطر بزرگ رو از قبل پیشبینی کنه؟
میدونست که توطئهای در کاره، اما حتی خودش هم نمیتونست به راحتی مدرکها رو رد کند.
طلسمهای زمانبین منحصر به فرد بودند، و اگر واقعاً در صحنهی جرم دیده شده بودند، یعنی کسی به طریقی از جادوی او استفاده کرده بود؟ یا جادوگر زمانبین دیگهای رالین رو به قتل رسونده بود؟
چانیول اما هنوز عقب نکشیده بود. او یک قدم جلو گذاشت، و چشم در چشم فرماندهی قفل کرد
+تو، فکر میکنی میتونی مارو بدون جنگ بگیری؟
فرمانده نگاهش رو لحظهای به زمین دوخت. میتونست جلوی اینکه چانیول جنایتش رو تایید کنه نگیره اما چانیول شاهزادهی محبوب او بود.
به وضوح میتونست درخشش آتیش رو در چشمای شاهزاده ببینه. اگر چانیول میخواست، میتونست کل سالن رو به خاکستر تبدیل کنه چانیول زیادی قدرتمند بود
اما در عوض، فرمانده سرش رو بالا آورد و با لحنی محکم جواب چانیول رو داد
:اگر مقاومت کنید، این یک خیانت آشکار تلقی خواهد شد، و در آن صورت، حتی اثبات بیگناهی شما هم نمیتونه از شما محافظت کنه.
بکهیون نگاهش رو بین چانیول و فرمانده چرخوند. میدونست که این لحظهایست که باید تصمیم بگیرن.
یا بجنگند و شورشی علیه سلطنت راه بیندازند، یا تسلیم شوند و حقیقت رو در دادگاه روشن کنند.
دستاش مشت شد.
_چانیول...
چانیول لحظهای نگاهش کرد. آن سکوت کوتاه، هزاران حرف در خود داشت.اما مهمترینش این بود که وقت برای به آتیش کشیدن همیشه هست
در نهایت، چانیول نفسش رو بیرون داد و شمشیرش رو رها کرد.
+باشه. ولی بدونید که وقتی این قضیه روشن بشه، من اولین کسی خواهم بود که سر واقعی پشت این توطئه رو از تنش جدا میکنه.
فرمانده سری تکون داد.
:نگهبانان،سلاحهاشون رو بگیرید و دستهاشونو ببندید.
و با این جمله، بکهیون و چانیول، با دستان بستهشده، از میان راهروهای سلطنتی عبور کردند زیر نگاههایی که دیگر پر از احترام نبود، بلکه سرشار از تردید و وحشت بودند.
...............
وقتی خبر به گوش یورا رسید، چیزی درونش فرو ریخت. احساس کرد که هوای اتاقش ناگهان سنگینتر شده است. زانوهاش لرزیدند، اما خودش رو نگه داشت.
<نه...
با سرعت از اتاقش بیرون اومد. دامن بلند لباس سلطنتیاش در مسیر حرکتش از میان تالارها روی زمین کشیده میشد. وقتی به راهروی اصلی رسید، سربازان دربار از سر راهش کنار رفتند.
دروازههای دادگاه سلطنتی باز شد، و چشمای یورا روی چهرهی پسرش و برادرش قفل شدند.
چانیول با قامتی راست ایستاده بود، اما زنجیرهای طلایی روی دستانش، سایهی تحقیر را روی او انداخته بودند. بکهیون کمی آرامتر بود، اما از چهرهاش میشد فهمید که ذهنش بهشدت درگیر پیدا کردن راهی برای نجات است اما استرس که به جانش افتاده بود این اجازه رو نمیداد.
یورا دستش رو روی قلبش گذاشت.زمزمه کرد
<این یک اشتباهه.
اما هیچکس به حرفش گوش نداد.
دادگاه سلطنتی هایانگ پر از سران دربار و جادوگران برجستهی نقاب بود. در ردیف اول، چهرههای آشنایی دیده میشدند مشاوران سلطنتی، فرماندهان سپاه، و حتی جادوگرانی که روزی به چانیول و بکهیون احترام میگذاشتند.
اما حالا؟
حالا همهی آنها منتظر بودند تا ببینند آیا واقعاً این دو، خائن هستند یا نه.
چانیول نفس عمیقی کشید و سپس،و سپس صداش رو محکم طنینانداز کرد
+همهی شما مارو میشناسید.کسی نیستیم که در تاریکی بکشم. اگر قرار باشه کسی رو بکشم،اونقدر قدرت داریم که جلوی چشمای همه این کارو میکنیم...و شما فکر میکنید اونقدر احمق هستیم که اگه بخوایم کسی رو بکشیم چنین مدارکی رو از خودمون جا میزاریم؟ مشخصه که یک توطئهست!
زمزمههایی در میان حضار پیچید. بکهیون که تا آن لحظه سکوت کرده بود، جلو آمد.
_خنجر سلطنتی؟ طلسمهای زمانبینی؟ اینها مدارک قویای هستند، اما سوال اینجاست چرا باید ما این کارو بکنیم؟ ما چه دلیلی برای کشتن رالین داشتیم؟
یکی از مشاوران بلند شد.
:شاید او چیزی را میدانست که نباید میدانست.
دیگری گفت
:شاید قرار است حالا که بهتون کمک کردیم که قدرت رو پس بگیرید قراره همهی مارو از سر راهتون بردارید!
کسی که لباس نظامی پراقتداری پوشیده بود هم اظهار نظر کرد
:شاید شاهزاده بکهیون از مرگ پدرش خشمگین هستند؟ شاید از کاهش قدرت پریها خشمگین بودند و قرار است همهی مارو مجازات کنند.
صداش بالا رفت
:فکر میکنید که پریها به راحتی مینشینند و تماشا میکنند که چطور شکوه همیشگیشون رو به زواله؟
قاضی دادگاه صداش رو بالا برد
:آروم باشید فرمانده!
چانیول خندید. اما این خنده، تلخ بود.
+پس حالا ما فقط به خاطر 'شایدها' محاکمه میشیم؟اینطوری عدالت رو اجرا میکنید؟!
سکوت.
اما قاضی اعظم، که همیشه مردی محافظهکار بود، در نهایت حکم موقتی صادر کرد
:این معما نیاز به تحقیقات بیشتری داره...و چون مدارک شما رو محکوم به این قتل نشون میدن .ما تا روشن شدن حقیقت، شما رو در زندان نگه میداریم...
بکهیون چشماش رو بست. چانیول اما مستقیم به سمت قاضی نگاه کرد.
+این تصمیم شماست؟
:این تصمیم شورای سلطنتی است.
..............
سلولهای زندان سلطنتی زیر قصر، مرطوب و تاریک بودند. دیوارهای سنگی، پر از خراشهایی بودند که زندانیان قبلی روی آنها حک کرده بودند.
چانیول روی نیمکت سنگی نشست، در حالی که زنجیرهاش رو بررسی میکرد. بکهیون کنارش ایستاده بود، اما سکوت کرده بود.
+میتونم ذوبشون کنم..
چند لحظه گذشت، تا اینکه بکهیون آروم و بدون اینکه جوابی به حرف چانیول بده گفت
_این یه تلهست، چانیول.
چانیول سرش رو بلند کرد.
+میدونم. ولی کی این نقشه رو کشیده؟
بکهیون چشماش رو بست. تصویری در ذهنش میچرخید، اما هنوز کامل واضح نبود. آشوب ذهنش اجازه نمیداد چیزی رو که باید ببینه
_باید بفهمیم قبل از اینکه دیر بشه...من نباشم کسی که توانایی زمانبینی داشته باشه پیروزه
چانیول نفسش رو بیرون داد.
+هوآن...
_چی؟!غیرممکنه من..
+عمویی که من میشناسم...به یک درگیری ذهنی محکوم به تاریکی نمیشه میدونی چرا؟...چون اون خود تاریکیه،بهتره زیاد منتظر نمونیم.
..................
نور فانوسهای طلایی سالن شورا بر روی چهرهی مصمم یورا سایه انداخته بود. دربار، جادوگران ارشد، و مشاوران سلطنتی در اطراف سالن جمع شده بودند. نگاههای خیره و زمزمههای پراکندهای میان جمع پیچیده بود. اما یورا اهمیتی نمیداد. او فقط یک چیز میخواست.
نجات چانیول و بکهیون.
با گامهایی محکم به سمت مرکز سالن رفت، جایی که اعضای شورا نشسته بودند. دامن بلند لباس سلطنتیاش پشت سرش کشیده میشد، و گویی غروری خاموش اما شکستخورده رو با خود حمل میکرد.
<این حکم غیرقابلقبوله،حداقل توی اقامتگاهشون زندانیشون کنید.
صدای او در سالن طنین انداخت، و زمزمهها خاموش شدند.
مشاور اعظم، پیرمردی که سالهای پیش در دربار حضور داشت، با لحنی محتاطانه نظرش رو بیان کرد
:ملکه یورا، میدونم که این تصمیم برای شما دشواره، اما مدارک غیرقابلانکارند. ما نمیتونیم اجازه بدیم که احساسات بر قضاوت ما سایه بیندازن. نمیتونم روی جان بازماندگان نقاب ریسک کنیم. شاهزادهها جوانانی هستند که ممکنه به راحتی در دام پریها افتاده باشند.
یورا چانهاش رو بالا گرفت.
<احساسات؟ فکر میکنی حرفهای من فقط از سر احساساته؟ چانیول و بکهیون نه تنها انگیزهای برای این قتل نداشتند، بلکه اگر کمی فکر کنید، متوجه میشوید که کسی دارد آنها را قربانی یک نقشهی بزرگتر میکند! پسر من و برادر من اصلا هم خام نیستند...اون هم با این همه سختیای که کشیدند
جادوگر ارشد که در کنار مشاور اعظم نشسته بود، آهی کشید.
:بانویمن....ما این احتمال را بررسی خواهیم کرد، اما در حال حاضر، آنها تحت نظر خواهند ماند. شما نمیتوانید در این موضوع مداخله کنید، ملکه.اونها بارها ثابت کردند که به راحتی در تلهی مکر و حیله میافتند.
<و چرا نمیتوانم؟ من هنوزم ملکه این سرزمینم!پسرم و برادرم که محکوم کردید شاهزادههای شما هستند.
مشاور اعظم نگاهش رو تیز کرد.
:و همین دلیل است که شما نباید دخالت کنید، ملکه. شما بیش از حد در این موضوع درگیر هستید. این یک مسالهی سیاسی و امنیتی است، نه یک دعوای خانوادگی.
<این یک بیعدالتی آشکاره
جادوگر ارشد، که انگار از بحثهای طولانی خسته شده بود، با لحنی آرام اما محکم گفت
:اگر چانیول و بکهیون بیگناه باشند، حقیقت آشکار خواهد شد. اما تا آن زمان، ما اجازهی دخالت شما را نخواهیم داد. نگهبان بانو رو به بیرون هدایت کن
یورا لباش رو فشرد.
......
یورا، درمانده و ناامید، در تالار خالی قدم میزد. چشماش از اشک برق میزد، اما او زنی نبود که به راحتی در برابر دیگران گریه کند. دردی که درونش میجوشید، چیزی فراتر از اندوه بود یک ترس واقعی، یک هراس از اینکه ممکن است پسرش و برادرش رو برای همیشه از دست بده
سربازان، که مأموریت داشتند او را از دخالت بازدارند، با احترام اما قاطعانه مسیرش رو سد کردند.
:ملکه یورا، لطفاً به تالار خود بازگردید. هرگونه دخالت شما ممکن است باعث بیثباتی بیشتر شود.
یورا لحظهای به آنها خیره شد، سپس سرش رو پایین انداخت.توی ذهنش مرور کرد
"من اونها رو از دست نخواهم داد.."
اما در حال حاضر، هیچ راهی نداشت. او میبایست صبر میکرد
اما برای چه؟ برای اینکه حقیقت خود به خود آشکار شود؟ برای اینکه امید واهیاش به واقعیت بدل شود؟
نه.
او باید راهی پیدا میکرد.
هر طور که شده.
..................................................................................
باد سردی در میان درختان سیاه جنگل پیچید. هوآن میان حلقهای از جادوگران ایستاده بود. چشماش همچون آتش زردرنگی میدرخشیدند و لبخندی بر لب داشت، لبخندی که بیشتر شبیه به سایهای از تهدید بود تا نشانی از شادی.
بالای سرشان، ماه نیمهکامل در میان ابرهای سنگین و تیره پنهان و آشکار میشد. نوری ضعیف از شکافهای آن ابرها بر اجساد سوخته و نیمهجان جادوگرانی که به او خیانت کرده بودند، میتابید.
مردی که در برابر او زانو زده بود، لبهای خشک و ترکخوردهاش رو تکون داد و با صدایی که بیش از زمزمهای ضعیف نبود، التماس کرد
:هوآن... رحم کن...
هوآن دستش رو بلند کرد. انگشتاش رو که به رنگ سیاهی مرکب آلوده بودند، در هوا چرخاند و ناگهان مرد به لرزه افتاد. تاریکی همچون دودی سیاه از دهان و چشمانش بیرون خزید. لحظهای بعد، بدنش همچون کاغذی که در آتش میافتد، خشک شد و روی زمین فرو ریخت. تنها خاکستری از او باقی ماند که باد با بیرحمی به اطراف پخش کرد.
هوآن نفس عمیقی کشید.
▪︎با وجود اینکه اصلا کینهتوز نیستم...این سرنوشت کساییه که به من پشت کنند.
جادوگرانی که در اطرافش ایستاده بودند، یک قدم عقب رفتند. اونها قدرتش رو میدونستند، اما هر بار که نمایش تازهای از قدرت او را میدیدند، وحشت درونشان بیشتر ریشه میدواند.
اما این پایان ماجرا نبود. درختان جنگل ناگهان تکون خوردند. نسیمی که تا چند لحظه پیش سرد بود، حالا زوزهای خشمگینانه سر میداد. برگها از شاخههایشان جدا شدند و در هوا چرخیدند، گویی که چیزی ناشناخته در حال نزدیک شدن بود.
درنهایت، آنها ظاهر شدند.
پریهای خشمگین.
بالهای بلند و شکنندهشان که همانند سنگهای درخشان بودند، در تاریکی سوسو میزدند.
زیباییشان بسیار فریبنده بود. زیر پوستهای درخشان، زهر کینه جریان داشت.
چشماشون همچون گودالهایی بیپایان از خشم میدرخشید.
زمانی اربابان جادوگران بودند، بردهدارانی که با زنجیرهای طلایی، روح و توان جادوگران را در هم میفشردند. اما حالا، پس از سالها، جادوگران از آنها انتقام گرفته و اربابانشان رو از قدرت خلع کرده بودند.
و حالا آنها به دنبال انتقام بودند.
انتقامی که برتری اونها رو یکبار دیگه ثابت کنه.
:تو ما را فراخواندی، جادوگر.چیمیخوای ازمون؟
صدای یکی از آنها، که از میان سایهها بیرون آمد، همچون زمزمهای از اعماق دریاهای مرده بود.
هوآن لبخندی زد.
▪︎اهل مقدمه چینی نیستم!ما هدفی مشترک داریم، مگر نه؟کمکمون کنید...سلطنت باز به شما برگرداننده خواهد شد!خودتونم خوب میدونید که جواب جادو و طلسم فقط جادو طلسمه نه پرواز!
پری نزدیکتر شد. انگشتان بلند و باریکش رو روی چانهی هوآن کشید. لمسش سرد و سوزاننده بود، همانند یخ داغ.
:اگر عهد بشکنی، خونت رو در رودخانههای خودت جاری میکنیم
هوآن نگاهی سرشار از اعتماد به نفس به او انداخت.
▪︎من عهد نمیشکنم. اما این بار، ما به اسارت جادوگران راضی نیستیم.ما آزادی میخواهیم...شما سلطنت!
:ما برای انجام به خون نیاز داریم به مرگ!
چشمان پری تنگ شد. بالهاش کمی لرزیدند، گویی که لذت این پیشنهاد درونش زبانه کشیده باشد.
:بُکُشیم. اما اول بگو، چه کسی رو میخوای قربانی کنی؟
هوآن لبخند گستردهتری زد. توی چشماش، سایهی برجهای قصر هایانگ منعکس شد.
▪︎چانیول و بکهیون...آیا خون دو شاهزاده برای انتقام کافیست؟!
باد از میان درختان گذشت، و تاریکی به جنبش درآمد. پیمان بسته شد....
..................................................................................
ВЫ ЧИТАЕТЕ
Wrong
Фанфикшн+ببخشید اما دیگه نمیتونم به کسی اعتماد کنم، دیگه هرکی نگام کنه و بگه همیشه کنارتم، چپ چپ نگاش میکنم و واسه رفتنش لحظه شماری میکنم،برای زخم زدنش خودمو آماده میکنم تا دوباره دلم نشکنه، دیگه بودنِ کسی حالمو خوب نمیکنه. دیگه قصد ندارم برای اینکه کسی رو...
