نور خورشید تازه در حال شکستن سپیدهدم بود، اما آسمان به جای آبی روشن، خاکستری سنگین و تهدیدآمیزی به خود گرفته بود. باد سردی از میان درختان جنگل میوزید و صدای خشخش برگهای خشک زیر پای سپاه نقاب سیاه شنیده میشد. هوای سنگین این صبح عجیب، نفسها را کند و سنگین میکرد، انگار که طبیعت خودش پیشبینی این نبرد خونین رو از قبل کرده بود.
در دوردست، قصر سونگجو مثل هیولایی خفته، با برجهای بلند و دیوارهای سیاه سنگی،پشت صخرههای بلند ایستاده بود. طلسمهای درخشانی که روی دروازههای بزرگ قصر حک شدهاند، در تاریکی محو و مرموز به نظر میرسیدن و یورا به یاد روزهای شکوه نورن مینداخت.با اینکه هرگز اون شاهدخت خوشحال نورن که باید بود، نبود اما چیزی به خاطر اینکه دیگه سرزمینی به نام نورن نفس نمیکشید قلبش رو به درد میاورد.
از بالای دیوارها، سایههایی از پریهای بالدار دیده میشد که با نگاههای مراقب، اطراف قصر را زیر نظر داشتند و جوری از قلمرو دزدی محافظت میکردند که انگار هرگز متعلق به کس دیگهای نبوده. و این نفرت رو توی قلب یورا بیشتر از پیش رشد میداد.
سپاه نقاب سیاه که قلب انتقام جوی نورن بود در سکوت و هماهنگی در میان درختان جنگل پیش میرفت. بین آنها، یورا در لباس زرهای ساده اما قدرتمند و زیبا ایستاده بود. در چهرهاش اثری از ترس دیده نمیشد و برخلاف قلب ناآرومش تنها مصمم بودن و شجاعت بود که از ظاهرش پیدا بود.
<سپیدهدم در حال شکستن تاریکیه. تا چند لحظه دیگه سکوت این جنگل میشکنه و همه چیز شروع میشه. آماده باشید. این نبرد، پایان یا آغاز همه چیزه!
در کنار یورا، یونوو ایستاده بود. نگاه نافذ و نقرهایاش، مثل چشمانی که به درون هر چیزی نگاه میکنند، به سمت قصر دوخته شده بود.نقاط ضعف، طلسمها، و تهدیدهای پنهان رو با دقت زیادی بررسی میکرد.
:دیوارهای قصر با طلسمهایی تقویت شدن.چیزی اونها رو غیرقابل نفوذ کرده. نگهبانها پشت دروازهها آمادهن. طلسمنگهدار، روی کمر یکی از نگهبانهاست.تا وقتی اون طلسم نابود نشه، نمیتونیم دروازه رو باز کنیم بانو.
<پس اول باید طلسمنگهدار رو از بین ببریم. سربازها، تا آمادهباش من هیچ حرکتی نمیکنید. هر اشتباهی اینجا، بهای سنگینی داره.
با اشاره یورا، سپاه در سکوت مطلق شروع به حرکت کردند. جادوگران آمادهی طلسم همراه درمانگرها، در ردیفهای عقبتر قرار گرفتهاند و جنگجویان مسلح با قدمهای سنگین، در خطوط اول حرکت میکردند. شمشیرهایشان در زیر نور کمرنگ سپیدهدم برق میزد.
:هوا بوی خطر میده. باد سنگینتر از چیزی شده که باید باشه.طبیعت نگرانه بانو!
<اونها میدونن که ما میآییم. این سکوت، قبل از طوفانه.
:طلسم تاریکی رو احساس میکنم...انگار که روز آخره.
یورا نگاه غمدارش رو به یونوو داد
<من اینو انتخاب کردم یون!مهم نیست که چه بلایی سرم میاد!
ناگهان، صدای وزش شدید بالها از بالای دیوارها شنیده شد و فرصت نشد که یونووبگه منظورش ار روز آخر برای یورا نبوده. پریها، با بالهایی که با زرههای نقرهای درخشان و سیاهرنگ، به سرعت به هوا بلند شده بودند حرکاتشون سریع و غیرقابل پیشبینی بود. انگار که سالها برای این کار آموزش دیده بودند.هر کدام سلاحی نقرهای در دست دارند که نور طلسمهای جادویی از آن میتابید. یونوو زیر لب زمزمه کرد
:طلسم در دست پریها زیادی خطرناکه
یورا دستش رو مشت کرد و حرصی لب زد
:هوآن...
بالهاشون بزرگ و تیز بود، گویی باد تحت فرمان اون بالها بود،هر حرکتشون با صدای فریادی شبیه به ناقوس مرگ همراه بود
<تیراندازها، هدف بگیرید! جادوگران، طلسمهای دفاعی آماده!
جادوگران سپاه، دایرههای طلسمی زیر پایشان ایجاد کردند و نورهای رنگارنگ طلسمها، جنگل تاریک را روشن کرد و تیراندازها، تیرهای طلسمدار خود را به سمت پریها نشانه رفتند و صدای برخورد جادوها و تیرها در هوا پیچید.
یکی از جادوگران طلسمی بهسوی یکی از پریها پرتاب میکند. موجی از آتش بال یکی از پریها را میسوزاند و او را به زمین میکشاند.درست روبهروی دروازه.
یونوو به سرعت به سمت پری سقوط کرده رفت و شمشیرش را در قلب پری فرو کرد
:برای سرزمینم...برای نژادم!
در حالی که نبرد در آسمان ادامه داشت یونوو به سمت دروازه بزرگ قصر حرکت کرد. نگاه نقرهای او روی نگهبانی که طلسمنگهدار را حمل میکرد ثابت شد. بهسرعت نقشهای در ذهنش چید. رو به یورا کرد
:من طلسمنگهدار رو از بین میبرم. وقتی علامت دادم، حمله کنید.
<چجوری میخوای..
یونوو فریاد زد
:فقط پوششم بده،این دیوار ها بدون اینکه طلسم رو نابود کنیم نفوذ ناپذیرن...بهم اعتماد کن یورا!
یونوو با چابکی، از میان پریهای زخمی عبور کرد و خودشو به نگهبان رسوند. در یک حرکت سریع، خنجرش رو بهسمت طلسمنگهدار پرتاب کرد. از روی کمر پری به پایین سقوط کرد،و با وجود تلاشهای زیاد پری به زمین خورد و در هم شکست و بخاری خاکی رنگ از خودش به جا گذاشت. صدای فرو ریختن طلسم، لرزهای در زمین ایجاد کرد و دیوارهای قصر درهم لرزید.یونوو و پری نگهبان و هرکسی که نزدیک دیوراها بود تعادلش رو از دست دادند و زمین خوردند.
با شکستن طلسم، یورا شمشیرش رو بلند کرد و فریاد زد
<دروازه باز شد! همه بهسوی برج قصر، تا آخرین نفس بجنگید!
سپاه نقاب سیاه با تمام قدرت بهسوی دروازه هجوم برد.
اون روز هیچ پرندهای آواز نخواند به جایش صدای برخورد شمشیرها و طلسمها، فضای جنگل رو پر کرده بود.دود و آتش از طلسمها به آسمان میرفت و نور صبح رو مخدوش میکرد.خون جادوگرها و پریها به زمین ریخته میشد و کسی نمیدونست دقیقا برندهی این میدان خونین چه کسی است
یورا در خط مقدم میجنگید. هر ضربهی شمشیرش دقیق و مرگبار بود.دقیقا همان جوری که سالها برایش تلاش کرده بود و تمرین کرده بود.
یونوو که در میان نبرد حرکت میکرد، با چشمهای نقرهایاش به اطراف نگاه میکردند و نقاط ضعف دشمنانش رو پیدا میکرد و درنهایت به سربازان دستور میدهد که چگونه حمله کنند
ناگهان، یکی از پریها به سمت یورا هجوم آورد
-ملکهشون رو بُکشید،اون جادوگر بی ارزش رو بُکشید. یونوو بدون تردید، خودشو جلو انداخت و پری رو زخمی کزد. اما پیش از آنکه فرصت کند حرکت دیگری کند، دو پری دیگه بهش نزدیک شدن
:خیال نکنید که من اینقدر ساده و راحت میمیرم،تا نورن رو برنگردونم هرگز!
در حالی که نبرد به اوج خود میرسد، سپاه نقاب سیاه به برج قصر نزدیک میشود. یورا،دلنگران اما همچنان مصمم، فریاد کشید
<این فقط شروعه! هیچکس عقب نمیکشه!
..................................................................................
صدای نبرد همچنان در سراسر قصر پیچیده بود. فریاد جنگجویان، صدای انفجار طلسمها، و وزش بالهای پریها، فضایی هولناک و پرآشوب ایجاد کردهبود. دود حاصل از آتشسوزیها و طلسمهای انفجاری، قصر را به میدان جنگی واقعی تبدیل کرده بود.جادوگر نمیدونست چکار باید میکرد.بکهیون فریاد کشید بود و بهش گفته بود سراغ کای بره،اما واقعا مگه کسی هم بود که حریف اون جادوگر سرتق بشه؟ممکن بود که تو خطر باشه؟اون قول داده بود....
مطمئن نبود که رفتنش به سمت کای مفیدتر بود یا کنار بکهیون موندن.حتی قسمتی از روحش اونو به میدون جنگ فرا میخوند.باد اطرافش شروع به وزیدن کرد و مو و لباسش رو به بازی گرفت.سردرگم بود.صدای بکهیون توی گوشش زنگ خورد
_سهون اگه الان نری برای نجاتش دیر میشه!
با یاد آوری این حرف پری ضربان قلبش به یکباره بالا رفت و جریان زیاد خون رو زیر پوستش به خوبی احساس کرد.دستش رو مشت کرد لعنتی به خودش زیر لب فرستاد و به سمت تالاری که ازش اومده بودن دوید.
کای در خطر بود و سهون نباید دستدست میکرد.
.............................................
تالاری ویرانشده در قلب قصر. ستونهای سنگی شکستهبودند، و نور خورشید از شکافهای سقف فرو میریخت.خون از زخم عمیق پهلوش جاری شده بود و به سختی نفس میکشید
سهون با صورتی خاکآلود و چشمانی پر از وحشت،کای رو بیشتر توی آغوشش کشید دستاش میلرزیدن و نگاهش بین زخم کای و آوار اطرافش سرگردان بود
*نه... کای، تو نمیتونی تسلیم بشی! باید بلند بشی، باید...
~سهون...باید بری. نمیتونی اینجا بمونی. اگر اونها برگردن، هر دومون رو میکشن..به علاوه اون بیرون تو میدون جنگ بهت نیاز دارن،اون پری بهت نیاز داره!
سهون چشمای اشکآلودش رو محکم بست و سرش رو تکون داد
*نمیخوام تو رو اینجا تنها بذارم. تو جفت منی بدون تو نمیتونم،دیدی اینو حتی باد هم احساس کرد. برای همین بود که بهت آسیب نزد.
کای لبخند ضعیفی زد. سهون به سرعت دستش رو بلند کرد، و با تمام قدرتش باد رو احضار کرد تا آوارهای اطراف را کنار بزند. باد با نیرویی عظیم وزید، اما هنوز ناپایدار بود و کنترلش زیادی دشوار.اما بالاخره راهی برای خروج از آوار باز کرد.
سهون کای رو به سختی روی شونههاش گذاشت.خون کای ردی از مسیر حرکت روی زمین به جا میگذاشت. سهون با تمام توانش شروع به دویدن کرد.کای دیگه حرفی نزده بود.چشمهاش رو نمیدید اما شل شدن بدنش رو به خوبی احساس میکرد.جادوگر بیهوش شده بود
*باد... کمکم کن. خواهش میکنم، همین یکبار کمکم کن...»
اما قدرت باد همچنان سرکش بود و به جای کمک، باعث میشود شاخههای درختان و آوارها در مسیرش پرتاب بشن،اونو به سمت عقب میکشید. با این حال، سهون ناامید نمیشد
.........
وقتی به نزدیکی دورازه رسیدن، سپاه جادوگران رو دید که برای حمایت از اونها به قصر اونده بودن.به سمت درمانگرها دوید و کای رو به اونها سپرد.
پیش از اینکه بتونه نفس راحتی بکشه، صدای فریاد آشنایی در هوا پیچید جوری که انگار یونوو برای دزدیدن تارتهای زنجبیلی داشت اونو دعوا میکرد.به عقب برگشت. یک پری بالدار به سمت یونوو حملهور شده بود.
درواقع تعداد پریهای افتاده بر زمین نشون میداد که خیلی بیشتر از یک پری به جون مادرش افتاده بودن. یونوو که در میان نبرد گرفتار شده بود،شمشیر بلندی در دست داشت و با مهارت از حملات پریها جاخالی میداد.خسته بود از نفسهای پشتسرهم و بی وقفهش مشخص بود.اماهمچنان دست از مبارزه برنمیداشت. بالهای قهوهای و خاک آلودی با سرعت غیرمنتظرهای به سمتش حمله کرد
*مادرررر! مراقب باش!
زیادی از یونوو دور بود نمیتونست بهش برسه سهون به سرعت دستش را بالا میبرد و سعی کرد قدرت باد رو متمرکز کنه اگه یکبار برای نجات کای تونسته بود کنترلش کنه پس باز هممیتونست تا پری را از یونوو دور کنه.طوفان کوچکی رو احضار کردو بهسمت پری فرستاد،اما باد هیچ وقت تحت کنترل نخواهد بود و این یکبار دیگه به سهون ثابت شد. درست وقتی که جلوی چشمهای نگرانش شمشیر رو از دست یونوو بهسمتی پرت کرد و اونو در برابر پری بی دفاع کرد و جادوگر به جلو افتاد.سهون به سمت مادرش دوید.شاید میتونست اونو نجات بده.
یونوو به سختی بلند شد. خون از پیشانیش جاری شده بود، اما همچنان با خنجرش آمادهی دفاع بود. پری زخمی، با خشم به سمت او هجوم میآورد. یونوو فریاد کشید
:اگر قراره بمیرم، به قیمت زندگی یک دشمن میمیرم.
درست در لحظهای که پری به او نزدیک شد، یونوو ناگهان بیحرکت ایستاد. چشمان نقرهایاش برق عجیبی زد، گویی چیزی فراتر از آنچه دیده میشد را میدید.
:ییشینگ،حتما کسی جایی به تو محتاجه،برای همین زمان مرگ من فرا رسیده!
در لحظهای، یونوو خنجرش را در قلب پری فرو کرد، اما پری هم در همان لحظه شمشیرش را از سینهی یونوو عبور داد
سهون که تازه به یونوو رسیده بود هیکل سنگین پری رو از روی جادوگر به کنار هل داد و او را در آغوش گرفت. یونوو، که به سختی نفس میکشید،با دیدن پسرش لبخند ضعیفی زد.
:به تمریناتت ادامه بده...بهش اعتماد کن،باد بالاخره جهتش رو به دست تو میسپاره،مطمئنم
*اون یکبار دیگه بهم ثابت کرد که رامنشدنیه،منو ببخش مادر،این تقصیر منه
:سهونم.. تو باید...قوی باشی..باد... به تو قدرت میده، فقط باید بهش اعتماد کنی...قول بده که بعد از...من...ازش متنفر..نباشی
*نه! تو نمیتونی منو ترک کنی!من...نمیتونم دوباره تنها بشم.
یونوو دست لرزانش را روی گونه سهون گذاشت
:من ترکت نمیکنم... بخشی از من.. همیشه با توئه...تو تنها نیستی....خوشحالم که...کای برگشت.... تو امانت اون بودی...تو دستهای من
سهون که نمیتونست جلوی اشکهاش رو بگیره با صدای ضعیف و نالهواری لب زد
*نمیتونم.اگه بری برای همیشه از خودم متنفر میشم.پس نرو
یونوو چشمهاش رو بست و یکبار دیگه لبخند زد دست رو نوازشوار روی صورت سهون کشید
:نباش،زیباترینم،دنیای درخشانم!..شاید مرگ من دلیل دیگهای داره...حالا که روح من درحال جدا شدنه،ییشینگ جفتم از آسمانها برای همراهیمن اجازهی ورود پیدا میکنه....اون میتونه به شما کمک کنه.....زنده بمون..به خاطر جنگی که هنوز...تموم نشده!
یونوو برای لحظهای کوتاه لبخندی زد بعد چشمانش بسته شدند و دستش بیحرکت پایین افتاد. سهون فریادی از درد و ناامیدی سر داد و یونوو رو در آغوش خودش فشرد و برای چند ثانیه تمام خاطراتش رو از سرگذروند. باد اطرافش بهشدت میوزید و خاک و سنگ را به هوا بلند میکرد.
جادوگران درمانگر که شاهد این صحنه بودن، با احترام سکوت کردند یکی از آنها، دستی به شانه سهون گذاشت و آروم گفت
«ما به مبارزه ادامه میدیم، به خاطر اونهایی که رفتن. بلند شو، جوان.الان وقت گریه نیست.سوگواری رو بزار برای وقتی که به هدفمون رسیدیم.
نگاه درمانگر روی جسد زنی بود که پوستش سفید رنگ و چشمهای بیروحش به جلو خیره شده بود.سهون، با چشمانی خیس و قلبی شکسته،آرام یونوو رو روی زمین گذاشت و بلند شد اون شمشیر یونوو رو توی دستش گرفت و وارد میدان نبرد شد باد اطرافش حالا آرومتر و هماهنگ تر به نظر میرسید جوری که انگار اندوهش رو درک کردهبود انگار مطیعتر شدهبود و امادهی فرمان بود.
انگشتهاش رو جوری محکم دور شمشیر حلقه کرده بود که نوکشون به سفیدی میزد.
*وقتشه که به پایان برسی هایانگ!
چشمهاش رو بست و نفس عمیقی کشید و لحظاتی بعد با صدای بلند فریادی کشید و شروع به شمشیرزنی کرد.
..................................................................................روز پایانش را با غروب آغاز کرده بود، لحظهای که آسمان میان سرخی و سیاهی معلق بودقصر در اوج هرجومرج بود.تاریخ باری دیگر درحال تکرار بود و اینبار جادوگران برای بازپسگیری سرزمینشان برای تسخیر قصر میجنگیدند.نور آتش، سایههای رقصانی بر دیوارهای بلند قصر انداخته و صدای نبرد از هر گوشه شنیده میشود. اما در بالاترین برج قصر، جایی که سکوتی وهمانگیز حاکم بود، نبردی دیگر آغاز شده بود؛ نبردی بین عشق، قدرت و رهایی.
در برج قصر، شعلههای آتش همهجا را فرا گرفتهبودند. دیوارها ترک برداشته و برخی از سنگها از شدت گرما ذوب شدهبودند.درون این جهنم، چانیول ایستاده بود.بدنش از شعلههای سرخ و طلایی پوشیده شده بود،و چشماش مثل گدازههای مذاب میدرخشیدند.پوستش مثل ذغال داغ قرمز به نظر میرسید.
بکهیون، با بالهای سفیدش از میان آتش پرواز کرد، در برابر جادوگر فرود آمد.به نظرش نشان روی صورتش که از طلسم هوآن به جا مونده بود میسوخت دستش رو روی نشان گذاشت اما نگاهش همچنان به چانیول دوخته شده بود.
شعلههای آتش از درون برج به بیرون زبانه میکشیدند و بوی دود و خاکستر فضا را پر کرده بود. حرارت سوزان، نفس کشیدن رو برای پری دشوار کرده بود، اما او به هیچکدام از اینها توجه نداشت. نگاهش به جادوگر و زبانههای شعلههای سرکش خیره مانده بود.
گرمای طاقتفرسا پوستش را سوزانده بود و برخلاف همیشه که سفید بود سرخگون به نظر میرسید، اما قدمی به عقب برنداشت. صدای قدمهایش روی زمین گداخته به وضوح ما بین صدای سوختن شنیده میشد.در هر قدم به شعلههایی که از زمین فوران میکردند نزدیکونزدیکتر میشد.در مرکز آتش، چانیول ایستاده بود که دیگه به هیچ وجه شبیه به جادوگر آرومی که همیشه بود به نظر نمیرسید.اتش جوری دور سرش شکل میگرفت که انگار شاخهای پیچیدهای از پیشانیاش بیرون زده بودن.شعله در سراسر بدنش زبانه میکشید. چشمهایش مثل دو گوی سرخ درخشان، خشم و جنونی بیپایان را به نمایش میگذاشتند.
+بکهیون!چرا اینقدر تلاش میکنی؟ نمیدونی چی در انتظارته؟کسی که به خاطرش تا اینجا اومدی مدتهاست که نابود شده، برگرد قبل از اینکه این آتش تو رو هم نابود کنه!
بکهیون به جای جواب دادن، یک قدم دیگه به جلو برداشت. نگاهش آروم و ثابت بود، مثل کسی که چیزی برای از دست دادن نداشت.
_من این همه راه رو نیومدم که بدون تو برگردم.اگه تو اینجا میمونی،من هم همینجا میمونم. حتی اگه شعلهها هر دومون رو از بین ببرن!
چانیول قدمی به جلو برداشت. هر قدمش شعلهای عظیمتر به زمین اضافه میکرد.
+تو نمیفهمی!این یک هیولاست نه چانیول!این آتش همهچیز رو در من بلعیده.دیگه کنترلی ندارم! برو، بکهیون!
بکهیون فقط چشمهاش رو بست و با بالهاش جریان بادی درست کرد تا آتشش رو برای لحظاتی دور کنه. چانیول با یک حرکت دست، شعلههای عظیمی به سمت بکهیون فرستاد. شعلهها مثل مارهایی سوزان به سمت او هجوم آوردند. بکهیون تنها توانست با بالهای سفیدش از خودش محافظت کند، اما قسمت بالایی بالهایش در برخورد با آتش سوخت و او به زانو افتاد.
چانیول خنجر آتشینی از میان شعلهها بیرون کشید و به سمت بکهیون حرکت کرد.بکهیون چشمهاش رو بست،سعی کرد تمرکز کنه.اگه یکبار حقیقت رو به سهون نشون داده بود پس باز هم میتونست این کار رو یا چانیول انجام بده.چشمهاش رو بست و شروع به زمزمهای از یک شعر قدیمی کرد.چند دقیقه بعد خودش رو در تاریکی مطلق پیدا کرد.جایی که چانیول روبهروش ایستاده بود.
+من نمیتونم بذارم این آتش تو رو هم مثل من نابود کنه. باید اینو تمومش کنم....و این فقط با تموم شدن من امکان پذیره
بکهیون سرش را بلند کرد. چشمانش پر از اشک بود، اما درخشش امید هنوز در نگاهش دیده میشد.
_تو متوجه نیستی چان،من اینجا نیومدم که نجات پیدا کنم. اومدم که تو رو نجات بدم.
چانیول لحظهای مکث کرد لبخند کمرنگی زد
+مجبوری از اینجا بری..چون برای نجات من زیادی دیر شده.
جادوگر چشمهاش رو بست و یکبار دیگه قاطع گفت
+برو!
تاریکی با نور زیادی جایگزین شد.چانیول روبهروش ایستاده بود و خشمش دوباره شعلهور شده بود.
+هیچ نجاتی نیست! برای من تموم شده. برای تو هم تموم میشه اگه همین حالا نری!
او خنجر را بالا برد و به سمت بکهیون هجوم آورد. بکهیون تنها توانست خودش را کنار بکشد، اما زمین زیر پایش شکافت وپاش به ترک گیر کرد و به زمین افتاد. چانیول بالای سرش ایستاد، خنجرش رو به سمتش نشانه رفت.
_تو چانیول هستی. من تو رو همونطور که هستی قبول دارم. حتی اگه خودت از خودت متنفر باشی،حتی اگه خودت رو ترک کرده باشی، من هرگز تو رو رها نمیکنم.
چانیول خنجرش رو بالا برد، اما دستاش میلرزیدند. صدای خشم درونش آرام نمیشد، اما کلماتِ بکهیون، هیولا رو از درون میشکستند.
+بس کن... بس کن این حرفا رو... نمیتونی منو با این حرفا نجات بدی...نه وقتی که یکبار منو رها کردی!
بکهیون با زحمت از زمین بلند شد. او به چانیول نزدیک شد، حتی وقتی خنجر آتشین در نزدیکیاش بود.
_چرا نمیفهمی؟ من هیچوقت تو رو ترک نکردم. حتی اگه این آتش من رو هم بسوزونه، باز هم با تو میمونم. فکر میکنی رهات کردم؟شاید...اما زیادی از این اشتباهم پشیمونم و حالا دیگه هیچ وقت رهات نمیکنم
چانیول قدمی به عقب رفت. خنجرش پایین آمد، اما شعلههای اطرافش همچنان شعلهور بودند.چشمهای قرمزش اشکی به نظر میرسیدن
+چرا... چرا هنوز کنار منی؟چرا کنار یک شیطان موندی؟
بکهیون با لبخندی غمگین، دستش را جلو برد و روی شانه چانیول گذاشت.
_چون تو برای من مهمتر از هر چیز دیگهای هستی. حتی اگه خودت اینو فراموش کرده باشی، من هیچوقت فراموش نمیکنم.
+باید برگردم به زمان خودم....شاید اون موقع برای خودم بیشتر اهمیت داشتم!
_مهم نیست چه زمانی و از کجای دنیا اومدی،
تو الان دنیای منی، نمیخوام برگردی نمیذارم که برگردی..باید کنارم بمونی
چانیول خنجر رو به آرومی پایین آورد و بهش خیره شد. آتش آرومتر به نظر میرسید، اما هنوز در درونش سرکشی میکرد.برج همچنان در میان گرمایی طاقتفرسا غرق بود. بکهیون با نگرانی به او خیره شده بود، انگار دنیا در برابرش به پایان رسیده بود. خنجر آتشین در دستان چانیول میدرخشید، و او با هر لحظه، بیشتر و بیشتر به لبۀ پرتگاه زندگی نزدیک میشد.جادوگر نگاهش رو روی خنجر قفل کرده بود
+تنها راه پایان دادن به این کابوس...پایان دادن به خود منه!
بکهیون با شنیدن این حرف چانیول با تمام توانش به سمتش دوید،اما شعلهها ازسمت چانیول مثل دیواری بلند او را عقب راندند.
_نه، چانیول! تو نمیتونی این کار رو بکنی! ما بهت نیاز داریم، من بهت نیاز دارم!
چانیول با چشمانی پر از اندوه از پشت شعلهها به پری نگاه کرد. صدای او پر از آرامش دردناک بود.
+تو قویتر از اونی هستی که فکر میکنی. اگر من نباشم، تو و یورا میتونید این دنیا رو نجات بدید.کای میتونه پادشاه باشه و این آتش سرکش دیگه نمیتونه به کسی آسیب بزنه.
بکهیون با التماس زانو زد و اشکهاش گونههاش را خیس کرد.ما بین هق هق گریهش لب زد
_چرا فکر میکنی که زندگی تو کمتر از زندگی ما ارزش داره؟ چرا فکر میکنی که بدون تو میتونیم ادامه بدیم؟چرا فکر میکنی کای میتونه بعد از تو روی اون تخت پادشاهی بشینه اصلا چه ارزشی داره براش بعد از تو؟
چانیول برای لحظهای مکث کرد. چهرۀ پری، که حالا بین شعلهها به سختی دیده میشد، قلبش رو یکبار دیگه لرزوند.لبخندی کوتاه زد،حداقل قبل از مرگش عشق رو تحربه کرده بود.حالا مهم نبود که این یک عشق ممنوعه بود.سرش را پایین انداخت و خنجر رو محکمتر گرفت.
«من دیگه نمیتونم این هیولا رو درونم کنترل کنم، بکهیون. اگر آزاد بشه، همه چیز رو از بین میبره. اما این راه... این راه پایانه. برای تو، برای همه.»
او خنجر را بالا برد. لحظهای که به نظر میرسید زمان متوقف شده، بکهیون با تمام توانش فریاد کشید:
بکهیون:
_چانیول! خواهش میکنم، این کار رو نکن! ما کنار هم این هیولا رو شکست میدیم.چان خواهش میکنم!
اما خنجر با درخشش مرگبارش، در سینه چانیول فرو رفت. صدای پارۀ گوشت و استخوان، مثل فریاد خاموشی در برج طنین انداخت. شعلهها فوران کردند، انگار که آتش میخواست خودش را از مرگ نجات بدهد و به خروش آمده باشد. چانیول به زانو افتاد، خنجر هنوز در سینهاش فرو رفته بود، و نفسهایش به سختی از میان لبانش خارج میشد.خون داغ به جریان افتاده هیچ کمکی به حالش نمیکرد.اما همهی اینها بازم دلیلی بر پشیمانی نبود.
بکهیون با تمام توانش از میان شعلهها گذشت و به او رسید. بدن چانیول داغ بود، اما بکهیون اهمیتی نمیداد. او را در آغوش گرفت، انگار که میخواست او را از نجات دهد
_چرا این کارو کردی؟ چرا؟ ما میتونستیم با هم بجنگیم... ما میتونستیم...
چانیول با لبخندی کمرنگ، دست نسبتا سرد بکهیون رو توی دستهای داغ خودش گرفت
+تو همیشه نوری بودی که من رو از تاریکی بیرون میکشیدی. بکهیون... تو قویتر از اونی هستی که فکر میکنی. قول بده که به راهت ادامه میدی و پادشاه خوبی میشی!
اشکهای بکهیون روی دستهای چانیول میریخت.پری سرش را تکان داد
_تو نباید من رو ترک کنی... من نمیتونم بدون تو...من اجازه رو بهت نمیدم.مگه من ولیعهدت نیستم؟
شعلههای آتش اطرافشون کم کم میشد و سرمای شب به درون برج نفوذ میکرد و سنگها رو ترک میداد.
وقتی بکهیون جوابی از چانیول نشنید فریاد بلندی کشید و بدن همچنان داغ چانیول رو بیشتر توی آغوشش فشرد.شاید فقط نیاز به یک معجزه داشت تا جادوگر چشمهاش رو باز کنه و بکهیون بهش بگه که چقدر عاشقشه.پری آروز کرد که ای کاش به جای یک پیشگو یک درمانگر بود تا چانیول رو نجات بده.تا نفسهای کند شدهش رو به حالت اول برگردونه و جلوی خون ریزیش رو بگیره.اینقدر درگیر غم بود که متوجه نشد دستهای از موهای به هم ریختهش به رنگ سیاه دراومد و جلوی صورتش افتاد. و سفیدی اونها به دنبال کمک رفت
..................................................................................
دروازههای آسمان باز شده بود.صدها پری و جادوگر برای همراهی جفتشان به جهان مرگ به استقبال اونها اومده بودن.
=زیباترینم!خوش اومدی.
یونوو که از دیدن دوباره ییشینگ نمیتونست جلو اشکهاش رو بگیره فقط دستهاش رو دور شونههاش حلقه کرد.
=برخلاف اینکه دلم خیلی برات تنگ شده بود....اما کاش میتونستم نجاتت بدم حالا که به این دنیا برگشتم.
یونوو که انگار چیزی از حرف ییشینگ یادش اومده باشه از آغوش جفتش بیرون اومد.
:یکی اینجا به کمکت نیاز داره میتونم حسش کنم!به برج برو نالهای کمحال رو از اونجا میشنوم.
ییشینگ اخم ظریفی کرد و سرش رو تکون داد.
..................................................................................
چانیول دیگه چیزی حس نمیکرد. گرمای شعلههایی که تا چند لحظه پیش تمام وجودش را میسوزوندند، حالا تبدیل به سرما شده بود،سرمایی که تمام بدنش رو برای مرگ اماده میکرد. صدای بکهیون در گوشش محو و ناپیدا بود،انگار که فاصلهای عظیم بین اونها افتاده بود،فاصلهای به ناممرگ.
اطرافش سکوتی سنگین جریان داشت، اما بوی خاک بارانخورده و بادی ملایم، جادوگر رو به یاد روزهای گذشته میانداخت. جایی بین این تاریکی و سکوت، صدایی آرام و آشنا از پشت سرش به گوش رسید
=چان....
چانیول بهآرامی چرخید. ابتدا شک داشت که درست شنیده باشد، اما وقتی چهرهای آشنا را در مقابلش دید، نفسش برید. ییشینگ، دوست قدیمیاش، با همان چشمان مهربان و لبخندی آروم، روبهرویش ایستاده بود.
+لی
ییشینگ قدمی به سمتش برداشت. دستهایش را بهآرامی باز کرد، انگار میخواست آرامش رو به قلب لرزان چانیول برگردونه
=با خودت چکار کردی مرد؟
اخم عمیقی بین ابروهاش افتاد و جواب دوستش رو داد
+فقط کابوس رو به پایان رسوندم
=پشیمونی؟
+از چی؟از اینکه هیولا رو کشتم؟نه
=از اینکه بکهیون رو رها کردی چی؟
بعد چند لحظه سکوت جواب داد
+چارهای نداشتم!همه چی تموم شده
=تو بین زندگی و مرگ ایستادی. هنوز چیزی تموم نشده. برگرد و بهش نشون بده که چقدر برات مهمه چانیول، تو همیشه قویترینِ ما بودی، نه به خاطر قدرتت، بلکه به خاطر قلبت. حالا وقتشه که دوباره به صدای قلبت گوش بدی.
چشمهاش رو بست و دوباره صدای گریههای پری توی گوشش پیچید.صورتش رو به یاد آورد که چطور از شدت سوختگی قرمز و ملتهب به نظر میرسید اما همچنان میخواست جلو شیطان وایسته.
+اما من بکهیون رو زخمی کردم... بهش آسیب زدم.به خیلیهای دیگه آسیب زدم.
=تو سقوط کردی، اما هنوز فرصت داری که بلند شی. بکهیون به کسی نیاز داره که براش بجنگه، نه کسی که تسلیم تاریکی بشه و ترکش کنه.همهی اونهایی که به خاطر نورن قیامکردن به یک جنگجو نیاز دارن.
چانکه تازه درک میکرد که چطور دوباره دوست قدیمیش رو ملاقات کرده آهسته لب زد
+یونوو....من...حتی لیاقت این فرصت رو ندارم!
=یونوو میدونه که تو هنوز قلبی داری که برای دیگران میتپه. اون بهت ایمان داره، چانیول. تو باید انتخاب کنی، میخوای ناامیدش کنی یا برای چیزی که مرد بجنگی؟تو هیچ وقت تنها نبودی که بخوای تنها تصمیم بگیری که لیاقت این فرصت رو داری یا نه
+همیشه فکر میکردم تنهایی انتخاب منه. اما حالا میفهمم که تنهایی هیچوقت انتخاب نبود... فقط فرار بود.
=پس دیگه فرار نکن، چانیول. برگرد، برای کسانی که دوستت دارن بجنگ. برای بکهیون... برای خودت.عشق قوی ترین جادوی دنیاست و حالا همین عشق تو رو نجاتت میده.چانیول، تاریکی رو کنار بزن. شعلهای باش که همیشه بودی.
دستش رو روی سینهی چانیول گذاشت و چشمهاش رو بست و اجازه داد تا جدوش به جسم دوستش سرازیر بشه
=برو، چانیول. اما یادت باشه... حتی در تاریکترین شبها، یه ستاره همیشه میدرخشه. قلبت رو دنبال کن، اون همیشه راه درست رو نشونت میده.
..................................................................................
ВЫ ЧИТАЕТЕ
Wrong
Фанфикшн+ببخشید اما دیگه نمیتونم به کسی اعتماد کنم، دیگه هرکی نگام کنه و بگه همیشه کنارتم، چپ چپ نگاش میکنم و واسه رفتنش لحظه شماری میکنم،برای زخم زدنش خودمو آماده میکنم تا دوباره دلم نشکنه، دیگه بودنِ کسی حالمو خوب نمیکنه. دیگه قصد ندارم برای اینکه کسی رو...
