the boxes

56 7 11
                                        


جی‌هوآن با زحمت ایستاد دستش را به تنه‌ی درخت تکیه داد بدنش هنوز درد داشت اما اجازه نداد ضعف در چهره‌اش دیده شود چند لحظه بی‌صدا به صورت خون‌آلود شیئو نگاه کرد نگاهی طولانی‌تر از چیزی که لازم بود آرام گفت:
_بیا جلو.

‹چی میخوای ؟›

جی‌هوآن بی‌توجه قدمی جلو آمد تا فاصله‌شان کوتاه شود دستش بالا رفت و بدون اجازه، انگشتش را روی خط صاف زخمی گذاشت که از میان ابرو تا گونه‌ی شیئو کشیده شده بود.

_بذار ببینم.

به نظر می‌آمد شیئو از لمس ناگهانی او شوکه شده بود ولی عقب نکشید زیر لب غرید: امروز داری عجیب رفتار می‌کنی دوباره چه نقشه‌ای توی سرته؟

نگاهش را از زخم برنداشت آن خط باریک تعادل زیبایی چهره‌ی شیئو را تغییر داده بود تیزی استخوان گونه‌اش بیشتر به چشم می‌آمد دیگر آن شاگرد نوجوانی نبود که با نگاه ستایشگر دنبالش راه می‌افتاد حالا قدش بلندتر شده بود شانه‌هایش پهن‌تر و‌ نگاهش سخت... همان‌طور که انگشتش روی زخم صورت او حرکت میکرد گفت: درد می‌کنه؟ زخمی که با شمشیر معنوی ایجاد بشه دیر خوب می‌شه چِنگ‌یینگ اگه حس کنه توی خطرم حتی بدون دستور من هم حرکت می‌کنه نمی‌خواستم ازش استفاده کنم.

شیئو خندید و دست او را کنار زد: اها برای همین طلسمی‌که جریان معنویت رو مهر میکرد شکستی؟

جی‌هوآن بالاخره نگاهش را از چهره‌ی او گرفت:
اگه این‌قدر قدرت داشتم فکر می‌کنی منتظر می‌موندم هر کاری بخوای باهام بکنی؟ چِنگ‌یینگ به هسته‌ی معنویم وصله برای احضارش نیازی به قدرتم ندارم.

شیئو چند بار پلک زد انگار که درست حرف او را نشنیده با مکث پرسید: میخوای بگی کل‌ این مدت میتونستی از شمشیریت استفاده کنی پس چرا فرار نکردی؟

لحظه‌ای سکوتی کوتاه میانشان افتاد باد شاخه‌ها را تکان می داد جی هوآن پلک هایش را بست و با خستگی دوباره کنار درخت نشست: با یه شمشیر کشته کجا میتونم برم؟ چرا خودم رو برای چیزی که آخرش مشخصه به زحمت بندازم؟

شیئو طولانی خندید نمی‌توانست جلوی لبخند زدنش را بگیرد: تو اصلا عوض نشدی هوان، آن مرد حتی موقع اسیر شدن هم تنبل بود با اینکه همیشه یک شانس فرار داشت سیاه‌چال را به فرار و به زحمت انداختن خودش برای پیاده‌روی طولانی یا پیدا کردن غذا ترجیح می‌داد داخل کاخ شیئو تخت آماده، غذا و آتش گرم داشت و البته در کنارش جلادی که گاه‌وبی‌گاه شکنجه‌اش میداد و به او تجاوز می‌کرد انگار همین برایش کافی بود.

بی‌اعتنا تکه‌ای گوشت برای روباه برفی انداخت: تو هم همین‌طور هنوز از حیونا خوشت میاد.

لحظه‌ای نگاه شیئو نرم شد انگشتاش را به سر روباه کشید:قبلاً، وقتی توی قبیله‌ی یانگ‌ بودم، یکی از اونا رو داشتم خواهرم ازش نگه‌داری می‌کرد ولی...

𝑻𝒉𝒐𝒖𝒔𝒂𝒏𝒅 𝑳𝒊𝒆𝒔قصص لتهوسّ بها. اكتشف الآن