Part 2

303 49 5
                                        

دوباره بطری رو چرخوندن
تهش به لوکی
سرش به ثور
لوکی:خب ثور حقیقت یا جرعت؟
ثور که از حرکاتش مشخص بود اضطراب داره گفت:خب...ام...جرعت...
صدا پخش شد
(بلندشو و به کسی که سال هاست عاشقشی با انگشت اشاره کن)
تپش قلب و استرس شدیدی وجود ثور رو فرا گرفت
استیو به شونه ش زد:ثور؟..هی کجایی رفیق؟
ثور به خودش اومد با وحشت همه رو از نظر گذروند,به سختی از جابلند شد...پاهاش میلرزیدن ولی چاره ی دیگه ای نداشت...
تونی:ثور چرا تو هپروتی؟ الان وقتت میگذره
ثور دست لرزونش رو بالا آورد و به لوکی اشاره کرد....
جمع تو سکوت غوطه ور شد
لوکی متعجب به انگشت ثور که طرفش گرفته شده بود نگاه میکرد....
تونی شوک زده اول به ثور و بعد به لوکی نگاه کرد
سپس وحشیانه از جا بلندشد و سمت ثور یورش برد
یقه ی ثور رو گرفت و گفت:تو این همه وقت که از عشقت حرف میزدی منظورت عشق من بود دیگه نه؟
استیو سمتشون رفت دست تونی رو گرفت و گفت:تونی...هی آروم باش حالا که چیزی نشده...
تونی داد زد:چیزی نشده؟ این بی شعور سال هاست دوستمه و الان میفهمم عاشق عشق منه!!!
ناتاشا از زمین بلند شد و گفت:عشق که دست خوده آدم نیست تونی!!...مثلا منم عاشق استیوم!
تونی و ثور و همچنین بقیه ناباورانه به ناتاشا زل زدن
استیو کلافه دستی به موهاش کشید و به باکی نگاه کرد
استیو خودش از موضوع عشق نات به خودش خبر داشت و به باکی هم موضوع رو گفته بود....
استیو سمت باکی رفت دستشو گرفت و دنبال خودش سمت نات کشوند...
عصبی گفت:عشقی که بهم داری برام ذره ای ارزش نداره...یا اگه فکرکردی دلم برات میسوزه و یه شبو باهات میگذرونم بهتره بگم کور خوندی...ایناهاش عشق من اینه زندگیم اینه چشماتو باز کن و ببینش..
ولی نات به جای دیگه ای نگاه میکرد...
باکی استیو رو سمت دیگه ای کشید تا عصبانیتش بخوابه
تونی دوباره با خشونت تو چشمای ثور خیره شد و غرید:پاتو از زندگیه منو عشقم بکش بیرون وگرنه میکشمت!!!
ثور گفت:خفه شو مال این حرفا نیستی!من لوکی رو حتی قبل تر از تو دوست داشتم...
تونی تا خواست حرفی بزنه لوکی جلو اومد و از هم جداشون کرد و وسطشون وایستاد...
تونی گفت:آهان بیا اصلا خودش بینمون انتخاب کنه..
لوکی رو به ثور کرد و گفت:من حستو نسبت به خودم میدونستم...از نگاه هات فهمیده بودم..
ثور متعجب گفت:میدونستی؟...پس..پس چرا کاری نکردی؟
لوکی گفت:چیکار میکردم بنظرت؟میومدم میگفتم مشکلی نیست وارد یه رابطه ی سه نفره میشدم؟
ثور تا خواست حرفی بزنه لوکی گفت:نه چیزی نگو!...
مودبانه ازت میخوام از زندگیم بری بیرون...
پرده ی نازکی از اشک جلوی چشمای ثور رو گرفت
تونی دست لوکی رو گرفت,بوسه ای کوتاه رو لباش زد و گفت:ممنون عزیزم...
استیو سمت ثور رفت,دستشو رو شونه ش گذاشت و گفت:هی ثور..هی مرد...آروم باش...
ثور با بغض گفت:نمیتونی..درکم کنی استیو..تو که از عشق زندگیت...شکست نخوردی...
شارون هم سمت ثور رفت تا توی آروم کردنش سهمی داشته باشه...
باکی سمت استیو و ثور رفت و گفت:دیدی با یه بازی چطوری رابطه ی بین همه شکراب شد؟...
استیو همه رو از نظر گذروند و گفت:آره..نقشه شون همینه...اینکه تو مرحله ی اول به رابطه ها لطمه بزنن تا تو مرحله های بعدی کسی به کمک کسی نره..مثلا فکر کردی دیگه تونی به ثور کمک میکنه؟ابدا نه...
بازی واقعی تازه داره شروع میشه.......

Re-cutDonde viven las historias. Descúbrelo ahora