Part 5

243 37 4
                                        

(باکی)
درو که پشت سرش بست با اتاق خالی مواجه شد
سرجاش وایستاد,جلوتر نرفت و دیوارا رو با دقت از نظر گذروند
ناگهان صدا پخش شد
(اتاق روبه رویی تو شارون هست...البته باید بگم جنازه ی خونین شارون...)
سردرگم از حرفهای اون مرد با خودش فکر کرد که برای نگران و ناراحت کردنش این حرفا رو میزنه...ولی قسمتی از مغزش مرگ شارون رو باور کرد...و همین باعث ترسیدنش شد...
صدا ادامه داد:
(دوتا اتاق هایی که برای مرگ طراحی شدن رو روبه روی هم قرار دادم و تو روبه روی اتاق شارونی پس...
بختت بلند نبود پسر...مرگ بهت خوش بگذره....)
تا باکی به خودش بیاد دید دیوار جلویی شروع کرد به جلو اومدن...
عقب عقب رفت تا چسبید به در خروجی همونطور که چشمش به دیوار بود سعی میکرد درو باز کنه ولی قفل شده بود,ترس و وحشت از اینکه بین این دیوارا له شه محکم به در میکوبید و فریاد میزد:کمک...استیو...کمک یکی کمکم کنه لطفا...
از ترس دستاش میلرزیدن و نفسش بند اومده بود,برگشت و به دیواری که تنها چند سانت باهاش فاصله داشت نگاه کرد
به در خروجی چسبید,قلبش وحشتناک میبپید,اشکی از چشمش سر خورد و وارد شیار لب هاش شد,زمزمه کرد:منو..منو ببخش استیو...
دیوار که با بدنش تماس پیدا کرد حس کرد درحال له شدنه,نفسشو حبس کرد
که یکهو در با صدای بلندی شکست و سر کپسول آتش نشانی از وسط در و تراشه های چوب بیرون زد
دیوار دیگه کاملا به بدنش چسبیده و داشت لهش میکرد
در شکسته شد و دوتا دست باکی رو بیرون کشیدن....
از اون اتاق جهنمی که بیرون افتاد,هنوز تو شوک بود,خودشو تو بغل استیو پیداکرد,استیو وحشت زده صورت باکی رو گرفت و گفت:باکی....عزیزم حالت خوبه؟چیزیت نشد که؟
یالا یچیزی بگو...بگو خوبی...
باکی به چشمای نگران استیو زل زد و بعد نگاهی به در شکسته شده که پشتش دیوار قرار داشت انداخت...اگه اون تو میموند الان از دل و روده ش هم چیزی باقی نمونده بود
باز به استیو نگاه کرد,ناگهان به گریه افتاد,سرشو به قفسه سینه ی استیو چسبوند و گفت:اس..استیو...هممون...اینجا میمیریم...میمیریم...
استیو موهای باکی رو کنار زد و گفت:نه این حرفو نزن میریم بیرون هممون!...
باکی به استیو نگاه کرد,عقب کشید و بلندشد,سمت اتاق روبه روییش رفت,همون کپسول آتش نشانی که استیو نجاتش داده بود رو برداشت و در اتاقی که شارون توش بود رو شکوند
استیو:چیکار میکنی؟..آروم باش چیزی نیست!
باکی ولی بی توجه به حرف استیو درو کامل شکوند,دستشو داخل کرد و دستگیره رو باز کرد
در که باز شد در مقابل چشمای متعجب و وحشت زده ی استیو و باکی جنازه ی خونین شارون خودنمایی کرد
استیو سریع از جابلند شد و داخل اتاق رفت...
باکی همونطور بی حرکت تو چهارچوب در وایستاده و توان حرف زدن نداشت
استیو آهسته نزدیک شارون شد,اونقدر خون ازش رفته بود که هردوپاهاش با خون رنگ شده بودن
دست لررونشو سمت شاهرگ شارون برد,نگاهی مملو از وحشت و غم تحویل باکی داد
و زیرلب زمزمه کرد:مرده...شارون...اون مرده...
همون لحظه دری که ازش وارد این سالن شدن باز و لوکی با وضع داغونی وارد شد...
باکی با دیدن دست از بین رفته ی لوکی گفت:چ..چه بلایی سرت..اومده؟؟..استیو یاخدا استیو بیا....
استیو سراسیمه از اتاق بیرون دوید
سمت لوکی رفت ولی با دیدن دست از مچ خرد شده ش لحظه ای مکث کرد,دست سالمش رو گرفت و کمک کرد بشینه زمین...
لوکی گفت:شم..شما طوریتون...نشده؟
استیو همونطور که آستین پیرهنشو پاره میکرد گفت:نه ما خوبیم..تواتاق من هیچی نبود منم برگشتم بیرون!..باکی رو هم کشیدم بیرون قبل از اینکه بین دیوارا له شه...
باکی:تو...دستت....
لوکی خنده ی مصنوعی کرد و گفت:آ..آره...خرد شد...
استیو پارچه رو محکم دور مچ لوکی بست تا خون بیشتری ازش نره
لوکی:آخ...بقیه...بقیه کجان؟...
باکی نیم نگاهی به جنازه ی شارون که از لای در دیده میشد انداخت و با وحشت گفت:ش..شارون..اون مرده
چشمای لوکی تا ته باز شدن و گفت:چی؟؟چی داری میگی؟یعنی چی که مرده؟...
استیو شونه های لوکی رو گرفت و گفت:بشین لوکی آروم باش...نمیتونیم کاری کنیم...
سپس قطره اشکی که آهسته از بین پلکش چکید رو پس زد و گفت:باید سعی کنیم خودمونو نجات بدیم....
باکی سمت دری که لوکی ازش اومد رفت و گفت:تو برگشتی سالن قبلی؟مگه قفل نشد؟؟
لوکی با دست عرق روی پیشونیش رو پاک کرد و گفت:من اومدم بیرون..باز بود..برگشتم سالن قبلی تا بلکه در خروجی رو باز کنم...ولی قفل و زنجیر شده بود...
استیو گفت:بچه ها.. بقیه...باید نجاتشون بدیم...
لوکی:تونی...تونی کدوم اتاق رفت؟...فکرکنم اتاق کناریه من رفته باشه...
باکی:استیو,لوکی خون ازش رفته...رنگش عین گچ دیواره بمون پیشش من میرم
استیو عصبی از جا بلندشد,دست باکی رو گرفت و نشوندش پیش لوکی و گفت:تو میشینی من میرم.........

Re-cutTempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang