part♡7

1.9K 230 21
                                        


متحیر و شگفت زده چشماش رو بهم دوخته بود که ناگهان چشم هاش کم کم شروع به ریز شدن کرد و صورتش مثل لبو قرمز شد.

نفس عمیقی کشید تا خندشو کنترل کنه و وقتی دید نمیتونه دستش رو روی دهنش گذاشت و دست دیگش رو به دیوار تکیه داد.

چشم غره ای بهش رفتم
+اشکالی نداره، راحت باش بخند

همین جمله من کافی بود تا منفجر بشه.
کل صورتش خیس از اشک شده بود.
دندونم رو روی هم سابیدم. نمیدونم کجای گم شدنم اینقد براش خنده داره.

وقتی دیدم هیچ جوره خندش بند نمیاد، تصمیم گرفتم پا در میونی کنم.
+خیلی خوب، خیلی خنده دار بود، بسه دیگه

شدت خندش کمتر که نشپ بیشترم شد!
دیگه داشتم عصبی میشدم.

تن صدامو بالاتر بردم
+بسه دیگه

+العان واقعا باید کمکم کنی

مثل اینکه بلاخره خندش فروکش کرد و با صدای بریده بریده ای بخاطر خنده بیش از حد زمزمه کرد.

جونگکوک_خوب حالا....میگی من چیکار کنم؟

دست هام رو بهم قلاب کردم.
+تو راه از اینجا تا مدرسه رو بلدی.منو ببر تا دم مدرسه،منم راه از اونجا تا خونمون رو بلدم.

دستاشو به کمرش زد
جونگکوک_اقای باهوش اونوقت من تنهایی چجوری نصف شب برگردم خونه..تازه تو موتور داری ولی من مجورم پیاده برگردم.

دستم رو روی صورتم کشیدم.
+خوب خودت ایده ای داری؟

تکیه دستش رو از دیوار برداشت و کنارم روی تخت نشست.
جونگکوک_بنظرم امشب پیش من بمون. فردا باهم میریم مدرسه، بعدشم که دیگه میتونی بری خونت مثل همیشه

سرم رو پایین انداختم و توی فکر فرو رفتم.
نمیتونم شب رو اینجا بمونم.

علاوه بر اینکه ما باهم اصلا هیچ نسبت دوستی نداریم من اصلا اون رو حتی به عنوان همکلاسی هم نمیشناسم درست
اینجوری انگار رسما دارم شب رو خونه چنتا غرببه میمونم.

تازه خیلیم معذبم.

دوباره نگاهمو بهش دوختم
پسر بدی بنظر نمیاد. چاره ای نیست.

دهنم رو برای جواب دادن بهش باز کردم که توسط مادرش صدا شدیم.
سو را_بچها بیاین پایین شام امادس

جونگکوک سریع از جاش بلند شد. قبل از اینکه بره سمتم برگشت.
جونگکوک_نمیای؟ بیا حداقل شام بخور.

خجالت زده باشه ای گفتم
باهمدیگه سمت میز غذاخوری رفتیم.
پشت میز نشیتم و از مادر جونگکوک تشکر کردم.

میز خیلی زیبا و رنگارنگ چیدن شده بود. و مادر جونگکوک با ذوق برای هردومون شام کشید.

خیلی وقت بود که غذای خونگی نخورده بودم.مادرم  قبلا دوست داشت خودش همیشه برای من و هیونگم غذا درست کنه حتی با اینکه خدمتکار داشتیم.

𝙉𝙚𝙬 𝙎𝙩𝙪𝙙𝙚𝙣𝙩ⱽᵏᵒᵒᵏTempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang