part𔘓41

1K 155 59
                                        


زیادی حساس شده بودم و این  حساسیتم باعث شده بود اصلا بهم خوش نگذره.

حالا تهیونگ و جیمین جفتشون سوار ترن هوایی بودن و جیمین درحالی که خودش رو مچاله کرده بود و دست تهیونگ رو چنگ میزد از هیجان جیغ میکشید و من روی نیمکت روبه روی ترن نشسته بودم و برای بار شیشصد و هشتاد و نهم خودم رو جای جیمین تصور میکردم.

شاید اگه اینقدر نمیترسیدم میتونستم جای جیمین باشم...
شاید میتونستم حتی تهیونگ بغل کنم...نمیدونم چرا اینقدر ذهنم جدیدا سناریو ساز شده!

لیوان بستنی توی دستم رو با خشونت پرت کردم توی سطل زباله کنار نیمکت
هوسوک و یونگی از دور نمایان شدن درحالی که صورت هوسوک نقاشی شده بود و یونگی یک تله میکی موس گنده توی سرش زده بود.

هوسوک_وای واقعا بامزه بود

یونگی_داشتم واقعا خفه میشدم تو میگی بامزه؟

هوسوک_خودم حواسم بود

به من رسیدن
یونگی_تو چرا نشستی

اخمامو توهم کشیدن
+چون شما ولم کردین.

هوسوک کنارم نشست.. یونگی ناراحت لب زد
یونگی_ببخشید تو رفتی بستنی بخری و ماهم حوصلموم سر رفته بود...العان ناراحتی؟

+نه اشکالی نداره

هوسوک_یکم دمق میزنی

دستمو زیر چونم زدم
+نه فقط..یکم حوصلم سر رفته

هوسوک_ به حق چیزایی ندیده تاحالا نشنیده بودم یکی تو دیزنی لند حوصلش سر بره

یونگی_ از شهربازی خوشت نمیاد؟

یونگی طرف دیگه هوسوگ نشست و حرف زد
+ نه مشکلم شهربازی نیست

با قیافه حرصی و اخمو ادامه دادم
+مشکلم اینه که انگار با دوتا کاپل اومدم مسافرت و حس میکنم جام اینجا نیست

هوسوک پقی زد زیر خنده. بهش چشم غره رفتم.
یونگی خودش رو بیشتر سمتم کشید و منو بغل کرد

یونگی_اخی عزیزم کی گفته تو اضافی  تو بچه منو هوسوکی

دستمو گرفت و بلندم کرد
یونگی_ پاشو بریم بگردیم بعدم خودم حساب تهیونگ و جیمین رو میرسم تا دیگه جرعت نکنن قالت بزارن
( جناب تو که خودتم قالش گذاشتی این بچه رو)

+ باشه

اخرین نگاهم رو به تهیونگ و جیمین انداختم و با کشیده شدن دستم عین کش تنبون دنبال هوسوک و یونگی راه افتادم.

تقریبا یه یک ساعتی میشد که با هوسوک و یونگی میگشتم و واقعا داشت بهم خوش میگذشت.

بلاخره با پیشنهاد هوسوک که داشت از گرسنگی میمرد تصمیم گرفتیم داخل یک رستوران همون نزدیکی‌ برای خوردن ناهار مستقر بشیم.

𝙉𝙚𝙬 𝙎𝙩𝙪𝙙𝙚𝙣𝙩ⱽᵏᵒᵒᵏWhere stories live. Discover now