part𔘓58

629 97 5
                                        


تقریبا نوشیدنیمو تموم کرده بودم که بنی هم پر انرژی وارد شد مثل همیشه.

+چقد دیر اومدی؟

بنی_اتفاقی یه دوست قدیمی رو دیدم گرم صحبت شدیم ببخشید

+نه اشکالی نداره اوکیه...من برای خودم نوشیدنی سفارش دادم.

بنی_ ناراحت شدم باید منتظرم میموندی.

چشمکی بهم زد
بنی_اگه پارتنر داری یه وقت موقع قرار همچین کاری نکنیا

ها ها میخاد بفهمه من سینگلم یا نه نمیدونم چرا مستقیم نمیپرسه تا بتونم مستقیم جوابشو بدم.
لبخندی زدم

+مطمعن باش واسه اون جنتلمنم

منو رو بالا گرفت و یکم سرخ و سفید شد.

بنی_ خوبه پس خوشبحالش.....خوب حالا من چی سفارش بدممم

وای این چرا همه تیکه های منو برعکس متوجه میشه. اگه اینجوری که بنی حرفامو به خودش میگرفت جونگکوکم به خودش میگرفت دیگه مشکلی نداشتم واقعا حیف که جونگکوک بچم شوت کلا

دست اخر با کلی بالا پایین کردن منو یه بستنی معمولی سفارش داد.

تقریبا رب ساعتی بود که بستنیشو اورده بودن ولی همچنان داشت الکی بازی بازی در میاورد.
تقریبا حرصم گرفته بود

+حواست هست بخاطر چی اومدیم؟ باید راجب ارائمون صحبت کنیم.

یک هفته برای اماده کردن ارائمون وقت داشتیم و کل این یه هفته بنی با بهونه های مختلف من رو جاهای مختلف کشونده بود از شهربازی تا کافه و رستوران.

من نمیدونم اخه شهربازی جای صحبت کردن درمورد ارائس؟
حیفی نمیخام خودمو همون اول کار تو کشور غریب با کسی دعوا بندازم از طرفی بنی خیلی مظلوم و دلم بزاش میسوزه

همینجوریشم هیچوقت قرار نیست به کسی که ازش خوشش میاد برسه دلم نمیخاد بیشتر از این اذیتش کنم ولی دیگه داره حرصمو در میاره.

نمیدونم چرا ولی به صورت ناخوداگاه کل ماجرای دوستیم با بنی رو داشتم از جونگکوک مخفی میکردم...

به هرحال من هیچوقت قرار نیست به جونگکوک خیانت کنم..با گفتنش الکی اونو حساسش میکنم مخصوصا الان که از هم دوریم و از همیشه حساس تر شده.

بنی_ حواست با منه؟

+چی؟

بنی_خودت میگی راجب ارائه صحبت کنیم بعد خودت میری تو هپروت؟

𝙉𝙚𝙬 𝙎𝙩𝙪𝙙𝙚𝙣𝙩ⱽᵏᵒᵒᵏTahanan ng mga kuwento. Tumuklas ngayon