part𔘓57

695 111 8
                                        


بدون اینکه جوابشو بدم‌ گوشی رو به حالت برعکسی کنارم انداختم.

حالا که باهاش حرف زده بودم احساس بهتری داشتم.
باید خودمو جمع و جور میکردم و به زندگیم سر و سامون میدادم.
حالا که تهیونگ رفت اونجا تا پیشرفت کنه منم از همینجا به پیشرفت کردن ادامه میدم.

..........................................................

همه چیز خیلی سریع میگذشت روز ها انگار رو دور تند بودن.

میشه گفت تقریبا خبری از تهیونگ نداشتم نه اینکه به هم زنگ نزنیم..اتفاقا اون زیاد بهم زنگ میزد..ولی اصلا از اون دسته ادمایی نبود که دوست داشته باشه روزش رو برای کسی تعریف کنه تو طول مکالماتمون معمولا بیشتر من حرف میزدم..در کمال تعجب!

به همین خاطر اصلا نمیدونستم دور و برش چی میگذره و دوست هم نداشتم بپرسم.. اصلا چه نیازی هست بپرسم..اگه دوست داشت بگه خودش میگفت.

رفت و امدم با جین و نامجون هیونگ بیشتر شده بود انگاری که جزی از خانوادشون شده باشم..بهم خیلی حس خوبی میداد..

پدر و مادر تهیونگ تاحالا ندیده بودم..طی یک صحبت کوتاهی از نامجون هیونگ شنیدم که مادرشون بیمارستان و رو به بهبود.

بعد از شروع شدن دانشگاه ها با بدو بدو زیاد تونستم توی یه تیم والیبال عضویت پیدا کنم البته نه از اون تیمای خفن ولی خوب برای شروع بد نیست نه؟ رشته دانشگاهم تربیت بدنی بود بخاطر همین بهم این اجازه رو میداد تا راحت توی تیم فعالیت کنم و فشار زیادی روم نباشه.

ارتباطم با بقیه بچها کمی ضعیف شده بود..انگار بعد از تموم شدن دبیرستان همه تقریبا رفتن سر زندگی و مشکلات خودشون..

اعتراف کردن بهش برام سخته ولی دلم برای دوران دبیرستانمون تنگ شده..حداقل برای وقتی که همیشه یه تایمی بود تا همگی دور هم جمع بشیم.

علاوه بر اینها انگار دانشگاه دیگه بهمون اجازه نمیداد تا به اون صورت به همدیگه نزدیک باشیم.
بجز یونگی و هوسوک که باهمدیگه تو رابطن طبیعتا اونا از همدیگه دور نشدن..

جنی برای دانشگاه برگشت به شهر مادریش انگار نمیخاست تو سئول درس بخونه.

رفتنش خیلی غم انگیز بود البته نه غم انگیز تر از تهیونک چون اون حداقل هنوزم میتونه هر اخر هفته بهمون سر بزنه!

اصلا حواسم به اینکه استاد چی برای خودش تفت میده نبود..واقعا کلاس های اخر افتضاحن دیگه نه جونی برام مونده نه رمقی.

با پایان کلاس به زور از جام بلند شدم..
تو دانشگاه متاسفانه یا خوشبختانه با اینکه از همون ترم اول کلی اکیپ تو کلاس تشکیل شده بود اما نتونستم دوست خاصی پیدا کنم یا جز هیچ اکیپی بشم. دلیلشم این بود که بعد از اتمام کلاسا مثل فرفره برمیگشتم خونه تا بخوابم. عمیقا خواب رو به پیدا کردن دوستای جدید ترجیح میدادم.

𝙉𝙚𝙬 𝙎𝙩𝙪𝙙𝙚𝙣𝙩ⱽᵏᵒᵒᵏWo Geschichten leben. Entdecke jetzt