part𔘓55

754 115 6
                                        


چرا من همیشه باید کسی باشم که تو عکسا زشت میفته؟ اگه تهیونگ دوست پسرم باشه اعتماد بنفسم میاد پایین اه..بیخیال نگاه کردن به اون عکس شدم..حالا باید به این فکر کنم که این موضوع رشته دانشگاهو چجوری با خانوادم مطرح کنم...واقعا سخته

اون شب تا صبح خوابم ‌نبرد در واقع طلوع خورشیدو دیدم و بعد تازه خوابم برد. مدت کوتاهی خوابیدم و بعد با هجوم زنگ و پیام های گوشیم از خواب پریدم.

بچها کلی بهم زنگ زده بودن و پیام داده بودن احتمالا بخاطر ماجرای دیروز عصر تو فرودگاه

اون روز وقتی اونا سرشون با اون دختر و عکس گرم بود سریع فرار کردم و برگشتم خونه تا سوال پیچم نکنن.
ولی حالا باید جواب کلی پیامو بدم..

خوب مثل اینکه راه فراری نیست بلاخره باید باهاشون روبه رو بشم.

به بدنم کش و قوس دادم و ازجام بلند شدم تا برم دسشویی و ابی به صورتم بزنم.

نمیدونم چرا از پایین یکم صدای حرف زدن میاد. انگار مهمون داریم..شایدم بابا برگشته و مامان داره باهاش حرف میزنه..به هرحال خیلیم مهم نیست

بعد از انجام عملیات دستشویی تصمیم گرفتم برم پایین و یه چیزی بخورم و بعد جواب بچها رو بدم چون مطمعنم حداقل تا پنج شیش ساعت میخوان سوال و جوابم کنن.

بعدشم به تهیونگ زنگ میزنم و یکم با هم حرف میزنیم با این فکر ذوق کردم

پله هارو با خوشحالی دوتا یکی پایین اومدم که با غیرقابل پیشبینی ترین اتفاق عمرم مواجه شدم.

همونجا روی پله اخر ایستادم و با دهان باز بهشون خیره شدم.
مامانم درحال که داشت با خوشحالی به بچها چای تعارف میکرد گفت

سورا_بلاخره بیدار شدی تنبل. بیا ببین همه دوستات اومدن.

به جمعیت توی خونه خیره شدم.
جنی،یونگی،هوسوک و جیمین و ..جین؟؟؟لامصب تو دیگه چراااا
قشنگ همشون یه جوری بهم نگاه میکردن انگار میخان بهم حمله کنن و پاره پورم کنن.

نمیدونم چرا؟ ممکنه بخاطر این باشه که تو فرودگاه فرار کردم و بعدشم جواب پیام ها و تماسشونو ندادم؟

اب دهانمو با صدا قورت دادم
+عه سلام چه عجیب که همتون امروز با هم اومدن تعجب کردم.

از یه طرف از خودشون میترسیدم
از یه طرف دیگه همش استرس داشتم نکنه دهن لقی کرده باشن و همه چی رو به مامانم لو داده باشن...از این جین اصلا بعید نیست

ولی نه مامانم اگه میدونست العان تو خونه دعوا بود نه با لبخند چای تعارف میکرد.

𝙉𝙚𝙬 𝙎𝙩𝙪𝙙𝙚𝙣𝙩ⱽᵏᵒᵒᵏDonde viven las historias. Descúbrelo ahora