فصل ۱
بکهیون
من امروز دارم پدر میشم...
شاید ظاهرا خوشحال کننده به نظر بیاد، اما من هجده سالمه و دارم پدر میشم. تمام حسهای عجیب توی دنیا احاطهام کردن. ترس، خشم، نفرت، خوشحالی، شادی، غم، اغما و شوک...
اشک میریزم...
تپش قلبم بدنم رو با بیرحمی مثل بید میلرزونه...
رویای زیبام رو میبینم...
افسر فرانسوی جلوی درب سلولم فکر میکنه برای انسانی مثل من، اون رویا پوچ و بیهودهست...
من هجدهسال سن دارم...
دارم پدر میشم...
به عنوان یه پدر هجدهساله چه کاری میتونم برای فرزندم انجام بدم؟ جدی جدی دارم پدر میشم؟ خودم مثل بچه ها اشک میریزم و چهرهام سرخ شده. افسر فرانسویای جلوی سلول تاریک و نمداری که من توش بودم، ایستاده بود و مدام میگفت که جوجه و بچهام.
خدای من، اون نمیفهمید. باید شجاع میموندم. سنم برای شجاع بودن خیلی کم بود، اما باید شجاع میموندم.
«بذارید برم پیش دوست دخترم عوضیا!»
افسر یه ابروش رو بالا میاندازه و گلنگدن کلاشینکوفش رو میکشه. گویی که میخواد به سمتم نشونه بگیره و اعلان جنگ بکنه. نگاهش رو به من میدوزه و به فرانسوی بهم فحش میده.
جثهی کوچکم گوشه سلولی که چند متر بیشتر وسعت نداره، گم شده.
با خودم تکرار می کنم باید شجاع باشم. فرزندم یه بابای قهرمان و شجاع میخواد، درسته؟ من قراره ابرقهرمان فرزندم باشم.
آب بینیام رو میکشم و زیپ کتم رو محکم بالا میکشم تا به یقه گردن باریکم برسه. کاش میشد کنترلی به خشمم داشته باشم. ولی تا اون افسر با اخم غلیظ روی چهرهاش رو میدیدم، باز همه اون عواطف و احساسات به ذهنم و بند بند وجودم هجوم میاورد. جوان بودم، یاغی، کوچیک و آسیبپذیر در برابر دنیای بیرحم آدمهای سیاستمدارِ کلاشینکوف به دستی که به فرزند به دنیا نیومدهام رحم نمیکردن.
بلند میشم و به قامت افسر نگاه میکنم. گویا که ملتمسترین فرد کره زمین، توی اون لحظه منم.... بیون بکهیونی که داره به اون افسر نظامی برای دیدن دوست دخترش التماس کنه.
پدر من یک نظامی بود. او به ارتش کره شمالی خدمت میکرد. من از سن ده سالگی بلد بودم چطور کلاشینکوف رو از دست دشمن بقاپم. پس میتونستم بر ضد اون افسر عملی انجام بدم، نه؟ میشد افسر سرخ پوستی که تو لباس نظامی سیاه جلوی در نگهبانی میداد رو خفتش کنم تا برم و جیون عزیزم رو نجات بدم؟
YOU ARE READING
Lost In Paris {COMPLETED}
Fanfictionچانیول یه وکیل خوش قلب و مهربونه که از پس پروندههای زیادی بر اومده. اون در واقع هیچوقت فکرشو نمیکرد تو پاریس، عاشق مردی بشه که فقط یه گارسون تو رستوران سِپتیم پاریسه و دختری داره که به جز براورده کردن آرزوهاش، به چیز دیگهای توجه نمیکنه. ~~~~~~~~~~...
