فصل سی و چهارم
بکهیون
هیچ چیزی رو حس نمیکنم. این زندگیای نبود که پیش بینیاش میکردم. چانیول هیچ جایی در رویاهام نداشت و او اینجاست. چیزی که انتظارش رو نداشتم. فقط اشکها و یک جفت چشم سرخ شده در جلوی چشمهام بود. مردی که با سی سال سن، در مقابل ریسههای چراغانی ایفل و غمهای اطرافم، به من زل زده بود و یک فرصت میخواست. به دنیا و رویاهاش التماس میکرد تا راهی رو جلوی پاش بذارن. تا بفهمه که لایق دریافت محبتیه یا عشق ورزیدنیه یا نه.
من وجود جیون رو حس نمیکنم. رویاهایی که با هم در سر داشتیم رو نمیبینم. مردی به اسم پارک چانیول جای تمامی افکار مبهم من رو تصرف کرده و با چشمهایی ملتمس و معصوم اصرار داره که فقط میخواد عشق بورزه و حاضره دربرابرش عشقی دریافت نکنه. قلب بیچارهام با یاداوری کلماتش به درد میاومد. اصلا نمیدونستم چندین دقیقه هست که از خواب بیدار شدم و افکارم رو با تماشا کردن بل و نوازش کردن موهاش، مرور کردم.
خاطرات من یک شبه از جلوی چشمهام رد شده بود، مردی با ملایمت لبهام رو بوسیده بود و حالا من روی تخت خواب خونهاش بودم همراه دختر کوچولوم. اینجا رو توی خواب هم نمیدیدم. آیا بیون بکهیون هجدهساله فکرش رو میکرد قراره پدر بشه، قلب سر سختش به حال خودش رها بشه و مرد خوش قلبی توی پاریس، در عوض جیون، خواستار عشقش باشه؟ حتما اون بکهیون کوچولو، به قصه مزخرفی که شنیده بود، میخندید و به راوی داستان تهمتهایی از قبیل متوهم، احمق، دورو و دروغگو، میزد و به راحتی از کنارش رد میشد. پدر شدن؟ فرار کردن؟ دل بستن به دختری که از پانزدهسالگی عشقش رو در قفسه سینهاش حبس کرده بود؟ بستری شدن به علت اوردوز؟ اون هم در پاریس؟ در کنار مرد وکیلی که چشمهای سیاه و پر از رویاش، با او مونده بود؟
نه... بکهیون هجدهساله هرگز به چنین چیزهای عجیبی فکر نمیکرد. هیچ وقت! حس میکنم سالهاست که به خواب رفتم. سردرد و گلودرد افتضاحی داشتم و چشمهام حاضر نشده بودن یک لحظه هم دیگه بسته بمونن. تا با خواب به خاک سپاری خیلی چیزها برم و دردی رو حس نکنم. رویاهام، قلب کوچک و نحیفم که آسیب دید، روحم و جودم که سینه سپر کرد تا از عزیزانش محافظت کنه اما شکست خورد. چون نمیدونست این جسم کوچک بیش از این طاقت درد کشیدن نداره.
میدونستم حتی روز به نیمه رسیده و تقریبا ظهره. ولی اتاق تاریک بود. پرده بد رنگی که چانیول برای تم اتاق خواب بزرگش انتخاب کرده بود، همه جا رو تیره و تاریک کرده بود. فقط روزنه نوری که از پنجره بزرگ اتاق خواب میتابید رو میتونستم هر از گاهی ببینم و بدن دردم رو از یاد ببرم. انگار چانیول حق داشت و من واقعا نیاز داشتم یک دوری بستری بشم. اما محال بود بل رو رها کنم.
YOU ARE READING
Lost In Paris {COMPLETED}
Fanfictionچانیول یه وکیل خوش قلب و مهربونه که از پس پروندههای زیادی بر اومده. اون در واقع هیچوقت فکرشو نمیکرد تو پاریس، عاشق مردی بشه که فقط یه گارسون تو رستوران سِپتیم پاریسه و دختری داره که به جز براورده کردن آرزوهاش، به چیز دیگهای توجه نمیکنه. ~~~~~~~~~~...
