فصل پانزدهم
چانیول
راستی تجربه سیگار کشیدن چقدر لذتبخشه؟ گاهی هوس میکنم تا امتحانش کنم اما هر لحظه یاد تهدید بکهیون میافتم و مثل بچهها ازش میترسم. برای این میگم لذتبخش به نظر میرسه که فریب خوردهام. بکهیون همراه دردهاش و سیگار داره به زندگی کردن ادامه میده. الگا داره ادامه میده.
الگا امروز به شدت غمگینه. و حتی اگر بهم سیگار تعارف کنه، همراهش دود میکنم تا غمش رو بفهمم چون برای من بیش از اندازه عزیزه.
داخل تراس نشستیم و الگا به من نگاه نمیکنه. امروز حتی با مارتا هم وقت نگذروند. اون مثل همیشه نیست. الگای عزیز من غمزده هست و گاهی اوقات اینکه حس کنی نمیتونی به عزیزترین فرد زندگیت کمک کنی، تو رو از درون میشکنه. وادارت میکنه به این فکر کنی که تو برای هیچ کاری کافی نیستی. بیاهمیت و خودخواه و بیدرک و فهمی چون نتونستی از غم عزیزت چیزی بفهمی یا بهش کمک کنی. بکهیون زیاد با این حس دست و پنجه نرم کرده. و من میخوام ناراحتیاش رو بفهمم اما او حتی نشون نمیده که ناراحته. من میخوام غمش رو کشف کنم اما سخته.
کشف غم بعضی از آدمها سخته چون اونها حتی خودشون نمیدونن از چه چیز ناراحت هستن.
هوای شب پاریس به قدری سرده که حس میکنم پتوی پشمی و آبی رنگی که بکهیون بهم قرض داده بود رو میخوام تا روی شونههام بندازم و بتونم گرمای تن بکهیون رو حس کنم. شاید کمی قوت پیدا کنم و بتونم با درونم کنار بیام.
حالا همهتون متعجب هستید. من ذره ذره عواطفم رو گم میکنم و به فرد جدیدی که باهاش ملاقات کردم، میبخشمشون. من واقعا به گرمای اون دستهای زیبایی که سختیها و رنجهای زیادی رو با خودشون حمل کردن، احتیاج دارم. بهاش چی میتونه باشه؟ منحرف نیستم و فقط میخوام گرمای وجود بکهیون رو در پشت شونههام حس کنم. شاید شونههای محکمش چیزیه که دلم میخواد بهشون تکیه کنم. در آغوش او بتونم رویاهام رو ببینم و بهشون صادقانه دل ببندم. من این موضوع رو به خوبی درک میکنم. حسش میکنم و به تدریج توسط دستهام، لمس میشه.
الگا به هیچ چیزی نگاه نمیکنه. گویا هیچ حسی نداره. به تیرهای چراغ برق، تراسهای روشن ساختمانهای کنار ساختمان خونه من و هوای صاف آسمان شبانه پاریس، توجه نمیکنه. امروز بارش بارون شدید بوده. سرما داره پوست دستم رو خشک و شکننده میکنه اما الگا حتی به سرما هم حسی نداره.
نگاه نگران و ناامیدم با اون مونده. کاش حرفی بزنه. دستهام ناخودآگاه به سمت دست ظریفش میخزه، سیگارش رو از بین لبهای کبودش میگیره و گونه خیس و موهای فر خرماییاش رو نوازش میکنه. سیگار رو روی زمین می ذارم. باید بعدا یادم بمونه که داخل سطل زباله بندازمش.
ESTÁS LEYENDO
Lost In Paris {COMPLETED}
Fanfictionچانیول یه وکیل خوش قلب و مهربونه که از پس پروندههای زیادی بر اومده. اون در واقع هیچوقت فکرشو نمیکرد تو پاریس، عاشق مردی بشه که فقط یه گارسون تو رستوران سِپتیم پاریسه و دختری داره که به جز براورده کردن آرزوهاش، به چیز دیگهای توجه نمیکنه. ~~~~~~~~~~...
