فصل ۵۷
بکهیون
فکر کنم این مسئله خیلی واضح و روشنه اما برای گفتنش به شما خیلی ذوق دارم. پس میگمش، من و چانیول، در سی و یکم آگوست، ازدواج کردیم! درست یک هفته قبل از شروع مدرسهی بل. کلی کار برای انجام دادن داشتیم که از اولهای آگوست مشغولشون بودیم. گرچه کارهای دفتر و دادستانی چانیول و کارهای کلاسها گریبان جفتمون بودن، جفتمون برای این تصمیم مصمم بودیم و براش زمانی رو اختصاص میدادیم. مراحل مشاور و روانشناسی وقتگیرترینشون بودن. و دل کندن از خونهی چمپس و پاپا لارنت و ماریان، برای من هنوز هم سخت بود. مطرح کردن این موضوع صرفا از پشت تلفن، برای خانوادهی چانیول هم خیلی استرسآور بود. خوشبختانه فقط انگار به یک دلخوری کوتاه منجر شده بود! چرا میگم خوشبختانه؟ لوهان طی ویدیو کالی که با ما داشت، میگفت که ممکنه از فهمیدن این مسئله سکته کنن و چانیول دوست داشت که خانوادهاش رو در جریان بذاره. البته این بخشی از جریان بوده. اونها همه چیز رو به طور واضح نمیدونستن. خب خانوادهی پارک با سخاوتمندی فقط ناراحتی خودشون رو بروز دادن و ممکن بود برای مدتی هم از پسر عزیزدردانهشون دلخور بمونن. برای همین میگم خوشبختانه!
من هنوز دربارهی دیدار با خانوادهام، تصمیم مصممی نگرفتم. از این به بعد کنترل این ماجرا، با جونگین و جنی هست. چون جیون دعوت ازدواج رو نپذیرفت و ادعا کرد که برای پنج ماه در نانسی، همراه فرمانده، سفر کاری مهمی داره. هنوز هم شبها به این مسئله فکر میکنم. من نتونستم جیون رو نجات بدم. میدونم جاش امنه اما قلب کوچیک و معصومش نه. در واقع شاید من برای نجات دادن زندگیهای عزیزانم به دنیا نیومده بودم و به گفتهی رز کوچولوم، فقط به دنیا اومده بودم تا با تمام وجودم دوست داشتن رو یاد بگیرم و بهشون عشق بورزم. من برای جمع کردن خانوادهی کوچیک و جدیدم، این قدم بزرگ رو برداشتم. اینبار هیچ جوره حاضر نبودم این موهبت بزرگ رو از دست بدم.
سی و یکم آگوست هم مثل یکی از روزهای ارزشمند عمر بیست و شش سالهام، رقم میخوره. این رو خوب میدونم. چون قراره قدمهای بلندمون رو در کلیسا به خاطر بسپارم. دستهایی که به هم قفل شده بودن و کلیسایی با مهمانهای کوچیکمون، مونیسا (مونا بدبختانه درگیر امتحانات ترم جدیدش بود چون از مونیسا عقب افتاده بود)، ماریان، پاپا لارنت، جونگین، جنی، جونگنام، لوهان، گوان، بوگام، مینسوک و البته جلوی همهی اینها، دختر کوچولو ام با ذوق بچگانه و پاکش. گمان کنم نباید با پاپا چانیاش تا نصف شب ایکس باکس بازی میکرد. چون توی کلیسا هر از گاهی از خستگی پلک میزد، دامن آبی رنگ و پارچهای بلندش رو مرتب میکرد و سرش رو روی نیمکت میذاشت و چرت میزد. اگر مونیسا کنارش ننشسته بود و برای یک خواب مفصل دلداریش نمیداد، ممکن بود توی کلیسا خوابش ببره.
YOU ARE READING
Lost In Paris {COMPLETED}
Fanfictionچانیول یه وکیل خوش قلب و مهربونه که از پس پروندههای زیادی بر اومده. اون در واقع هیچوقت فکرشو نمیکرد تو پاریس، عاشق مردی بشه که فقط یه گارسون تو رستوران سِپتیم پاریسه و دختری داره که به جز براورده کردن آرزوهاش، به چیز دیگهای توجه نمیکنه. ~~~~~~~~~~...
