فصل ۳۳
چانیول
قلبم رو هنوز نگه داشتم. و اون اینجاست. روی شونهی من چشمهای کوچیکش رو بسته و لحظاتی رو به خواب رفته. ولی شک دارم. شاید فقط با سکوتش بهم فرصت داده تا اجازه بده قلبم در سکوت ترمیم پیدا کنه. که اون هم نمیکنه، هرگز با این همهچیزی که شنیده و لمس کرده، ترمیم پیدا نمیکنه. فقط زخمش به مرور زمان کهنهتر میشه.
و نگاه من بویی از ترحم نمیده. درش ترکیبی از غم، نفرت و عصبانیته. اگر به لوهان میگفتم حالا عصبی هستم و تنفر رو حس میکنم، حتما بهم میخندید و میگفت برادر کوچیک من دلی داره به بزرگی اقیانوسی صاف و زلال. هیچوقت ناراحت نیست. هیچ وقت کینهتوزی نمیکنه. هیچ وقت متنفر نمیشه. اما حالا دارم لمسش میکنم. عجیب نیست که ذهنم و قلبم با تنفر تصرف شده. به من حس قدرت میده. حس میکنم قدرتمندم و این حس من رو به این وادار میکنه که به بکهیون بفهمونم میتونه به من تکیه کنه. گرچه میدونم قبول نمیکنه.
عاشق مردی شدم که دیوانهوار دختری رو دوست داره که ترکش کرده. دختری که در برههای از زندگیش ملاقات کرده. و هدیه هر روزش به اون، یه گلخونهی کوچیک، و دویدن میون چمنزارهای بوکچون بوده. درحالی که من طی اون سالها در تنهایی و تاریکی خودم بودم. نقطهای که کاملا از زندگی بکهیون، دور بود. ما درست نقطهی عکس هم بودیم. میخواستم تلخیِ زندگیِ بیون بکهیونِ هجدهساله رو بچشم و چانیولِ بیست و سه سالهی منزوی رو در گوشهی دانشگاه سئول، رها کنم.
یک نسخه از چانیول که از دنیا واهمه نداره. چانیولی که اعترافش رو با جرات بیشتری به دختر مورد علاقهاش در طول سالهای دانشگاهش ابراز میکنه. چانیولی که از مست شدن نمیترسه. چانیولی که رو لبه پشت بامهای خانههای سئول قدم برمیداره. شجاع بودن در کنار اطرافیانش و دنیایی که با بیرحمی به یقهاش چنگ میزنه و بدیاش رو نمایان میکنه، نمیترسه. البته اینها همهاش بیون بکهیون هستن و کاش پارک چانیول ذرهای میتونست به بیون بکهیون بودن نزدیک باشه. کاش زندگیهای ما طور دیگهای رقم میخورد. کاش کنار هم بودیم.
کاش پاریس روی روشنترش رو نشون ما میداد. نورهای ایفل به راستی به چه دردی میخورن؟ چرا دارن میدرخشن؟ بکهیون شجاع من سقوط کرده. معتقده ستارهها بدون وجود عزیزکش نباید بدرخشن. میشه من هم این رو بخوام که هیچچیز بیبکهیون ندرخشه؟ قدرت دست من باشه و نفرت و خشمم رو نشون بدم؟ عواطف سرکوب شده من حالا اینجان. میون مشتهام و انگشتهام که از فرط خشمم توی هم جمع شدن
«هی...»
تکونی میخورم و متوجه بکهیون میشم. فکر کردم خوابش برده بود. این خواب نبود. هیچکدومش خواب نبود. من از بکهیون خواسته بودم بهم بگه چقدر عاشق اون دختره. قلبم رو هم محکم گرفته بودم اما به وضوح خشمگین بودم. اون از چیزهایی گفت که حاضر بود با قلب کوچیک و پاکش برای اون دخترک هجدهساله فدا کنه. از رقتانگیز بودنش قبل تولد بل گفت. از صدای ضجهها و اشکهایی گفت که داخل زندان مرزی شنیده بود. بکهیون میگه هنوز بعضی از شبها اون صداها رو در خواب میشنوه و جثهی کوچکش در مقابل بیرحمی دنیا به رعشه و ترس میافته. روزهایی که خودش و جونش رو به گرو گذاشته بود و برای فرزندش و عزیزکش سخت تلاش میکرد، در انتها به بن بست میرسید و باز هم تسلیم نمیشد. همهی اینها عصبیام میکنن. چیزی به اشک ریختنم نمونده. درحالی انگشتهای باریک و سرد بکهیون رو روی مشتم حس میکنم: «بهت گفتم باید از قلبت سفت بچسبی آقای وکیل. از واقعیتی که شنیدی عصبانی هستی، اینطور نیست؟ داری عصبیم میکنی. درست نیم ساعته که ساکتی و حرفی نمیزنی.»
KAMU SEDANG MEMBACA
Lost In Paris {COMPLETED}
Fiksi Penggemarچانیول یه وکیل خوش قلب و مهربونه که از پس پروندههای زیادی بر اومده. اون در واقع هیچوقت فکرشو نمیکرد تو پاریس، عاشق مردی بشه که فقط یه گارسون تو رستوران سِپتیم پاریسه و دختری داره که به جز براورده کردن آرزوهاش، به چیز دیگهای توجه نمیکنه. ~~~~~~~~~~...
