Chapter 47

936 143 33
                                        

این چپتر اسمات داره، لطفا محدوده‌ی سنی رو رعایت کنید.
ووت و نظر فراموش نشه❤

Evie 💫
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

فصل ۴۷

چانیول

باورم نمی‌شه هنوز هوای این پاریس لعنت شده تو اول فوریه هم سرده. سردمه. خیلی زیاد هم سردمه. گمان کنم بارونی و پلیوری که بکهیون بهم داده بود هم نمی‌تونست نجاتم بده. تا وقتی که جی‌پی‌اس اون مغازه‌ی عتیقه فروشی و کتاب فروشی رو پیدا نمی‌کرد، از سرمای شب پاریس، قندیل می‌بستم و هیچ وقت به سر اون کسوله‌هایی که توی فر با بل آماده کرده بودم، نمی‌رسیدم.

«یول؟»

لرز می‌گیرم و یک قدم دیگه رو روی سنگ فرش پیاده رو، با جی پی اس، به سمت چپ طی می‌کنم. هنوز هم هوا بارونیه و مردم شهر رو وادار می‌کنه که به سمت پناهگاه‌های نازنین و امنشون بدون. بنابراین خیابون خلوته. این خیابون پر از عتیقه فروشیه. حس می‌کنم روحم به اینجا تنیده شده. لبخند می‌زنم اما سردمه. به گمانم لحظه‌ای که به دنیا اومدم، با این نفرین طلسم شدم که تا ابد تحت هر شرایطی سردم باشه. بکهیون می‌گفت که باید آزمایش خون بدم. همه این معضلات به خاطر این بود که خواب نامنظم و رژیم غذایی ناجوری داشتم.

«یول اگر دستگاه جی‌پی‌اس رو بدی به من، فوری این مغازه‌ای که می‌گی رو پیدا می‌کنیم. داری از سرما می‌لرزی عزیزم.»

باید به حرف بکهیونی که پشت سرم ایستاده بود و تند تند شانه‌هام رو با دست‌هاش نوازش می‌کرد تا گرمم بشه، گوش کنم. اما فعلا افتادم رو دنده لجم. سرتاسر خیابان رو از دیدم می‌گذرونم. عابرپیاده و سنگ فرش از قطرات باران خیس خیس شده و چیزی نمونده سیل به راه بیافته.

کلاه بارونی‌ام رو روی سرم می‌اندازم و به جی پی اس یک نگاه دیگه می‌اندازم. مطمئنم تو خیابان درستی قدم برداشتیم. فقط چند قدم دیگه از اون کتاب فروشی قدیمی فاصله داریم‌. باید یه تغییر کوچولو به کتابخانه‌ام می‌دادم. به یک سری کتاب‌هایی که در دوره تحصیلم تو سئول مطالعه می‌کردم، احتیاج پیدا کردم. چون با عقل سفیهم کار اضافه برای خودم درست کردم و تبدیل شدم به استاد سه دانشجوی جوان حقوق‌دان کره‌ای تبار. می‌دونستم می‌شد پیش موسیو پاپایا پیداشون کرد. دفعه‌های قبل هم خیلی چیزها پیدا کردم که بهم کمک کرد. به نظرم استاد شدن همیشه برام هیجان‌انگیز بوده. بکهیون که می‌گفت معلم شدن هیجان‌انگیزه. چون اون یک ماهی که توی پروشگاه کار می‌کرد، براش تجربه جدید و جالبی بود تا بهتر یاد بگیره با شاگردهاش ارتباط برقرار کنه و توی شغلش جدیت لازم رو به خرج بده. سه دانشجوی حقوق دان مرد، در هفته دو جلسه با من کلاس داشتن و می‌خواستم از پسش بر بیام. می‌دونستم این‌بار رو توی کارم گند نمی‌زنم. البته بکهیون همیشه متعقد بود من گند نمی‌زنم.

Lost In Paris {COMPLETED}Donde viven las historias. Descúbrelo ahora