فصل بیست و ششم
چانیول
پروندههای قدیمی دفتر رو تحویل پست بایگانی میدم و به دفتر برمیگردم. مادام لیپا کتابهای من رو روی میز گذاشته و مشغول تنظیم قرارهای هفته بعد منه. پرونده سادهتر و جدیدتری قبول کردم و وقت دارم تا آخر ماه با انرژی کاذبم به نتیجه برسونمش. نگاه مادام لیپا به من خصمانه هست. تا حدودی قرار اون روز نفرین شده خوب پیش رفته بود. ولی مادام لیپا هنوز دلخوری بدی نسبت به من داشت.
کتابهایی که به او قرض داده بودم رو روی میز چیده و بیهیچ حرفی داره به من میفهمونه که باید کتابها رو بردارم و راهم رو بکشم و به داخل دفترم برم.
با پشیمونی بهش خیره میمونم ولی تغییری تو دیدش ایجاد نمیکنه. زیر لب فقط میتونم زمزمه کنم: «متاسفم...»
با جدیت نگاهم میکنه و جواب میده: «چه عجب!»
آه میکشم و چشمغره بدی میرم. با لحن خشدارم زمزمه میکنم: «خب حالا که چی؟!»
به سردی جواب میده: «هیچی، باید میدونستم طرف همکارتون هستین.»
با دلخوری میگم: «گریک که میگفت همه چی خوب پیش رفته...»
دست از کار با کامپیوترش میکشه. با جدیت کتابها رو هول میده به سمتم و به میز نزدیکتر میشه. دستهاش رو به هم قفل میکنه و عینک ته استکانیاش رو به چشمهاش نزدیکتر میکنه: «ایشون قابل احترامن. با گل به استقبالم اومده بودن. واقعا مرد متواضعی هستن. ولی درست نیست تو روابط دیگران دخالت کنید یا تو نقشههای موسیو گریک همکاری داشته باشید. یکم هم به فکر خودتون باشید و دختری که هفته پیش ردتون کرد. مصرف کافئینتون خیلی بالا رفته و اگه بهتون از پروندههای بایگانی شده اطلاعی نمیدادم، موشها توی کمد دفتر جمع میشدن و اون پروندههای مربوط به دوسال پیش رو میخوردن. به خودتون بیاید، لطفا.»
خشکم میزنه و ثانیه بعد کتابها رو برمیدارم. با بهت میپرسم: «کدوم دختر؟»
سرش رو میچرخونه و غرولند کنان میگه: «چه میدونم... موسیو گریک میگفت قبلاها خیلی خوشحال بودین و هر روز از کنار دفتر، گل رز میخریدید. ولی این یه هفته رو یکم عجیب رفتار میکنید. دقیقا از اون روزی که اون زن اومد دفترتون عجیب و غمگین شدید.»
پوزخند میزنم. همین هم کم مونده بود بقیه درباره من نظر بدن یا فضولی کنن و حدس و گمانهای بیجا بزنن. ولی موسیو گریک حق داشت شک کنه. من به وضوح عاشق اون مرد بودم و هر وقت میتونستم، دست به رزهای سفید گل فروشی کنار ساختمان میانداختم و پیش بکهیون میرفتم. ولی حالا بکهیونی نیست که گل رز براش بخرم. بخرم که چی بشه؟ از پنجره غمگین و تاریک اتاقم به گلهای رز نگاه کنم، قهوه بنوشم و هر شب با فکر اینکه چقدر بیلیاقت و بیعرضهام، سرم رو روی بالش بذارم؟
أنت تقرأ
Lost In Paris {COMPLETED}
أدب الهواةچانیول یه وکیل خوش قلب و مهربونه که از پس پروندههای زیادی بر اومده. اون در واقع هیچوقت فکرشو نمیکرد تو پاریس، عاشق مردی بشه که فقط یه گارسون تو رستوران سِپتیم پاریسه و دختری داره که به جز براورده کردن آرزوهاش، به چیز دیگهای توجه نمیکنه. ~~~~~~~~~~...
