Chapter 35

759 173 91
                                        

فصل سی‌ و پنجم

بکهیون

گرفتن آخرین حقوقم قبل از اخراج شدنم توسط آقای لواندر، آنچنان هم که تصورش رو می‌کردم، سخت نبود. درواقع خوب می‌شد نگاه‌های ترحم برانگیزش رو از پشت میز فهمید و خوند. شاید زیر لب چیزهایی مثل "مرد بیچاره... حالا می‌خواد چی‌کار کنه؟ فراموشش کن... تو که نمی‌خوای یه معتاد به ماریجوانای بیچاره رو توی رستوران نگه‌داری" رو زمزمه می‌کرد.

از شونه‌ام ضربه زد و در لحظه بعد لبخندش رو نشون داد و برام آرزوی موفقیت کرد. درحالی که من یه شاخ و شونه کشیدنِ مفصل و پرت شدن برگه عدم مجاز به حساب رسی حقوقم رو تصور می‌کردم. ولی از لواندر هر رفتاری رو می‌شد انتظار داشت. اون مرد به طرز مرموز و ترسناکی غیرقابل پیش بینی بود. من ابدا انتظار نداشتم که آخرین حقوق ماهیانه‌ام رو بگیرم و از رستوران سپتیم خارج بشم.

بدترین بخش ماجرا، بخشی بود سرآشپز دبوا به خاطر کاری که انجام نداده بود، به هنگام خارج شدنم، از من مدام عذر خواهی می‌کرد. من می‌دونستم لواندر انقدری بیچاره رو تحت فشار قرار داده که مجبور شده همه چیز رو درباره بدحالی اون روزم بهش توضیح بده. بدترین بخش خداحافظی‌ام از مونیسا بود. اون هم که چندین مشت از بازو ام نثار کرد و گفت عمرا از من دست برداره. دست کم به بهانه دلتنگی‌اش برای بل هم که می‌شد، حاضر بود تو خونه‌ام خراب شه. نه صرفا به خاطر دعواهای گاه و بی‌گاهش با مونا.

یک هفته بی‌کاری برای من مثل یه کابوس نحس و نفرین شده می‌موند. پاپا لارنت، ماریان و بل به وضوح از من کلافه شده بودن. هر دمی کنار در تراس، در عصرها صف می‌کشیدن و تماشام می‌کردن. و خب وقتی که بل هم سر و کله‌اش پیدا می‌شد، واقعا نمی‌‌تونستم سر سیگار کشیدنم یا گشتن روزنامه‌ها تمرکز کنم. طعنه و نیش و کنایه‌های ماریان و پاپا لارنت هم هر از گاهی غیرقابل تحمل می‌شد. بهم لقب مردک روزنامه فروش رو داده بودن. طوری که باورم شده بود شغل بعدیم شاید روزنامه فروشی بشه.

پاکت سیگاری که چانیول به من هدیه داده بود، مثل گنجینه‌ای ارزشمند بود که از دست زدن بهش واهمه داشتم. ذره به ذره ازش استفاده می‌کردم. هر روز با چک کردن صفحه پیام‌هام و لیست تماس‌هام رسما مثل دیوانه‌ها خنده‌ام می‌گرفت. من ازش فرصت خواسته بودم تا اوضاعم رو درست کنم. درست مثل هر لحظه‌ای که زمین می‌خوردم و تنهایی خودم رو جمع و جور می‌کردم. تنها موضوعی که چانیول دفعه آخر روش تاکید داشت، این بود که داروهای معده‌ام رو به موقع بخورم و مراقب سلامتی‌ام باشم. اون فسقلی بچه ننه حتی از این فاصله هم افسارم رو تو دست خودش گرفته بود. تصورش هم برای من خنده‌دار به نظر می‌رسید.

با او نبودن برابر با این بود که بیشتر تلاش کنم تا شرایطم رو بهتر کنم و از نو بتونم بهش فرصت بدم تا همدیگه رو ببینیم. شبیه بچه‌ای شده بودم که از قهر و آشتی کردن خسته و پشیمون مونده. می‌تونستم حال چانیول رو با تمام وجودم تصور کنم. گنجشک کوچولویی که بال بال می‌زنه تا جفتش رو ملاقات کنه و در بین سرما و گرمای پاریس، اون رو زیر بال‌هاش بگیره. این تمام حسی بود که چانیول نسبت به من داشت و من تمام و کمال داشتم لمسش می‌کردم. چه بلایی داشت سرم می‌اومد؟ ولی اون مرد وکیل کارش رو کرده بود... اینطور نیست؟ با چانیول بودن اینطور به نظر می‌رسید انقدری قوی‌ام که نباید لزوما به کسی ثابتش کنم. او به من اثبات می‌کرد که حتی وجودم برای او شجاعت و قوی بودن رو به ارمغان می‌آره. اینطوری حسش مي‌کردم. آره... اون مرد وکیل آویزون، مهربون و ننر همچین بلایی سرم آورده بود. خیلی وقت بود که به لطف ترس‌هام لمسش نکرده بودم... دوست داشتن و دوست داشته شدن؟ توی بیمارستان رسما داشتم براش دست و پا می‌زدم. منظورم دوست داشتنه. اما حالا به سادگی حسش می‌کنم. برای دوست داشتن باید صبور باشی. باید سخت تلاش کنی. باید لایق باشی. و چانیول تلاش می‌کرد. صبور بود. و از زبون من در هر لحظه می‌شنید که لایق محبت و عشقیه که من نثارش خواهم کرد. باعث می‌شد من هم متقابلا براش سعی کنم. به همین سادگی هم نبود. بعد روزها بالاخره تونستم به جایی چنگ بزنم. ناامیدی‌ام رو پشت گوشم خاک کنم و به سمتش برم. سابقه اعتیاد من واقعا نباید کنترلم می‌کرد. ولی به صورت فعلی می‌شد تو اون پرورشگاه مشغول به کار بشم. پرورشگاهی که توی روزنامه ذکر شده بود افرادی با شرایط خاص رو هم حتی به عنوان معلم قبول می‌کردن. البته امیدوار بودم که منظورشون از شرایط خاص شامل داشتن سابقه اعتیاد هم باشه! مشخصا هیچ جایی با شرایطی که داشتم، استخدام نمی‌‌شدم یا کم و بیش ترسم با من باقی می‌موند. ماریجوانا و هروئین مثل یه لکه ننگ به من چسبیده بودن و هیچ ایده‌ای نداشتم که چطور ازش جدایی پیدا کنم. ایده‌های منطقی براش زیاد بودن ولی دردهام رو هنوز روی اعماق روح و قلبم حس می‌کنم. خلاهام رو حس می‌کنم. همه‌اشون یک جا با هم حس می‌شن و من رو وادار به ترس و وحشت می‌کنن. اما حالا دو دلیل دیگه برای جنگیدن دارم. نگه داشتن بل درکنار خودم و چانیول! مرد خوش‌قلبی که جز لبخند زدن به من، کار دیگه‌ای بلد نبود. متواضعانه به من فرصت داده بود و به خواسته من احترام گذاشته بود. این برای من بیشتر از هر چیزی ارزشمندتر بود. می‌دونست از کمک مالی متنفر بودم. متواضعانه انجامش نداده بود. از اعماق قلبم ازش ممنون بودم که به خواسته‌ام احترام گذاشته بود. او صادقانه دوستم داشت. شاید همین صادقانه دوست داشته شدن یه تلنگر دوباره برای من بود. جیون نبود. نبودش سرمایی به دلم زده بود که تا عمر داشتم، حسش می‌کردم. اون صبح‌های عاشقانه‌ای که در بوکچون می‌گذروندم، دیگه با من نبودن. یا اون جمله‌های دوست داشتنی... تو دست‌های زیبایی داری بکهیون. خیلی دوستت دارم. جز تو کس دیگه‌ای وجود نداره. رهات نمی‌کنم. خدایا، تک به تک جملاتش رو مثل درس مورد علاقه‌ام حفظ کردم. یک تلنگر دیگه دارم. مردی که به من می‌گفت ارزشمندم. مردی که من رو یک قهرمان خطاب می‌کرد. همه این‌ها یک تلنگر هستن تا سرمای درونم از بین بره. من باز اینجام تا برای چندین چیز تلاش کنم. به چیزهایی چنگ بزنم که درشون هیچ استعداد یا پیشینه‌ای ندارم.

Lost In Paris {COMPLETED}Where stories live. Discover now