Chapter 52

496 125 38
                                        

فصل ۵۲

چانیول

کلاه کپم رو جلوی چشم‌هام می‌کشم و به دیوار مرمری کافه ایلی تکیه می‌دم. ساعت مچی‌ام رو نگاه می‌کنم و برای بار هزارم، لب‌های بیچاره و زخمی‌ام رو بین دندون‌هام می‌کشم و دست‌هام رو داخل کت لی‌ام جا مي‌دم. پوشش غیر رسمی همیشه برام راحت‌تر بوده. اما از اینکه مادام لی منو اینطوری ببینه، مضطرب هستم.

بکهیون گمان می‌کرد که اینطوری کار درست رو انجام می‌ده. پس چی می‌شد من هم کاری که فکر می‌کردم درسته رو انجام بدم؟ حاضر نبودم یک چیز دیگه رو اینطوری از دست بدم. نه تا وقتی که می‌تونستم به راه حل‌های منطقی‌تر و قانونی‌تر چنگ بزنم. البته نمی‌دونستم برنامه‌ای که توی ذهن خوش‌خیالم چیده‌ام، درست بازی کردن با خود آتیشه. گفتن همه چیز به مادام لی و البته قرار ملاقات گذاشتن توی یک کافه برای خلوت بودن جو مکالمه‌مون، دقیقا برای من بازی با خود آتیش بود. اما حتی اگر بکهیون رو از دست می‌دادم، می‌دونستم اینطوری آسیب نمی‌بینه. و با اینکه دیگه دختر زیباش رو دوست نداره، می‌تونه به خانواده‌اش برای داشتن آزادی کوچکی، کمک کنه. زیپ کیف روی دوشم رو با نگرانی باز می‌کنم و باز به داخلش خیره می‌مونم.

امیدوارم بکهیون از اینکه دوربینش رو برداشتم، ناراحت نباشه.

تلفنم زنگ می‌خوره و فوری از جیبم درش می‌آرم. نفسم رو پس می‌دم و به اطرافم نگاه می‌کنم. خیابان خلوته. یکی دو ماشین بیشتر در کنار کادر پارک نشده و مردم از هوای عصرانه‌ی پاریس، پیاده‌روی می‌کنن و لذت می‌برن. مثل پسربچه‌های خطاکاری شدم که مدام شیطنت می‌کنن و نگران اطرافشونن. بیشتر نگران جیون بودم، چون گفته بود سرتیپ روی ملاقاتش با مردها حساسه و ممکن بود هر لحظه یکی رو به دنبالش بفرسته.

«آلو؟ مادام لی؟»

چشم می‌چرخونم و متوجه آئودی سفیدی که جیون سعی داره جای خلوت‌تری پارکش کنه، می‌شم. او به داخل کوچه می‌پیچه و نفسم رو پس می‌دم. اینجوری برای جفتمون امن‌تره.

«من کنار کافه‌ام، بهتره هر کاری دارید زود پیش ببریم. عادت ندارم به اینجور جاها بیام.»
«متاسفم، دفترم امن نبود، مسئله‌ی مهمیه، باید بهم اعتماد کنید. داخل کافه منتظرتونم. کلاه کپ پوشیدم و کنار کتابخونه نشستم.»
تلفن رو بعد خداحافظی با جیون، قطع می‌کنم. راهم رو به سمت ورودی کوچک کافه کج می‌کنم و درست از جایی که پشت ویترین تعیین کرده بودم، می‌نشینم به انتظار جیون. کیفم رو روی میز می‌ذارم و از گاز گرفتن لب‌هام دست می‌کشم. زخم شدن. می‌دونم به قدری گازشون گرفتم که زخم شدن. سعی می‌کنم با دم و بازدم خودم رو آروم کنم. کافه رو ورنداز کرده و کم و بیش اضطرابم می‌خوابه. چون کافه خلوته و زیاد جلب توجه نمی‌کنم. با ظاهری کاملا عادی نشستم و در انتظار جیون موندم. صندلی گرم و چرمی کافه، در محو کردن اضطرابم تاثیر گذاره. کلاه کپم رو درمی‌آرم و دستی به موهام می‌کشم. سراسر مضطرب هستم. جیون تا به حال من رو با این ظاهر ندیده. چون موهای لعنت شده‌ام باز سیخ سیخ و فرفر شدن و به اجبار کلاه کپ جلوی چشم‌هام نمونده بودن.

Lost In Paris {COMPLETED}Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang