Chapter 23

854 186 182
                                        


فصل بیست و سوم

بکهیون

ردیف چهارم رو به ردیف مخارج این ماه اضافه می‌کنم. خرج و برنامه تولد بل... چون چیزی به بیست و ششم اکتبر نمونده. این تاریخ برای من همیشه به خصوص و زیبا باقی می‌مونه.

خوب شده بود که تونسته بودم مخارج این ماه رو به کمترین حالت ممکن پایین بیارم.

تقریبا توی پسندازم، سه هزار یورویی داشتم پس می‌شد سه ماه اجاره عقب افتاده پاپا لارنت رو جبران کنم. البته نمی‌تونستم واسه تولد امسال بل تو زیاد از حد ولخرجی کنم.

آهی می‌کشم و انگشت‌هام رو روی شقیقه‌ام می‌ذارم. صدای بچه‌ها جدی جدی نمی‌ذاره تمرکز کنم. زیر چشمی از پشت میز نگاهشون می‌کنم و با تاسف سر تکون می‌دم. شرم‌آوره... چانیول یک راست پخش زمین شده، با لنگای درازش توی هوا لگد می‌پرونه و می‌ذاره بل گردن و شکمشو قلقلک بده. انقدری چهره بیچاره‌اش سرخ شده که دلم به حالش می‌سوزه. به هر حال، گیر افتادن و بازی کردن با دختر بیون بکهیون به همین راحتی‌ها هم که فکرش رو می‌کنه نیست. بل زیاد از حد دقیق و باهوشه و جثه چانیول برای قایم باشک بازی کردن، زیادی بزرگه. توی خونه کوچیک من هم که نمی‌تونه جایی برای قایم شدن پیدا کنه و در نتیجه، گیر بل می‌افته.

سرم رو به سمت دفتر روی میز برمی‌گردونم و سعی می‌کنم تمرکز کنم.

خب دست کم که می‌تونستم مثل هر سال، با پاپا لارنت و ماریان یا حتی مونیسا برای بل تولد بگیرم. این دومین سالیه که پولم به پیانوی مورد علاقه بل نمی‌رسه. شاید حتی نتونم باربی‌ای که بل ازم می‌خواست رو بگیرم. نمی‌فهمم چرا باید یه عروسک انقدر گرون می‌بود.

«تخم سگ!»

آژیر‌های توی ذهنم فعال می‌شن و سردرد افتضاحم یکهویی از سرم می‌پره. از پشت میز ناهار خوری به بل نگاه می‌کنم. بلی که این‌بار بین بازو‌های چانیول گیر افتاده و اون هم داره عوض درمی‌آره و قلقلکش می‌ده.

«ششش!... تو که نمی‌خوای گیر بیافتیم توی اون قلعه؟!»

این دیگه چه وضعشه...

صدای سوت قهوه ساز به گوشم می‌رسه، مداد و دفتر رو روی میز پرت می‌کنم. به سمت آشپزخونه می‌رم. درحالی که زیر شعله سوپ صدف رو کمتر می‌کنم، با صدای تحکم‌آمیزی می‌گم: «شنیدم چی گفتی بیون بل!»

و صدای نرم بل رو در جوابم می‌شنوم: «هییی عمو چانی منو قایم کن لطفااااا...»

زیر چشمی به وسط اتاق نشیمن نگاه می‌کنم. چانیول باز هم برای بل اگیو رفته بود و بل گوشاش رو گاز گرفته بود. چانیول باز با لجبازی داره شکمش رو قلقلک می‌ده و جیغ و داد بل، مهلکه خونه شده. خب من به تازگی صاحب دو تا بچه شدم! خیلی جالبه! و حقیقت هم داره! حالا چانیول تلاش می‌کنه بل رو پشت مبل قایم کنه. بی‌اینکه بدونه من متوجه نقشه جفتشون شدم. او حالا دست به کمره، به پشتی مبل تکیه داده و به فرانسوی ادعا می‌کنه: «بکهیون؟ تو بل رو ندیدی؟»

Lost In Paris {COMPLETED}Donde viven las historias. Descúbrelo ahora