Chapter 14

673 199 46
                                        

فصل چهاردهم

بکهیون


من از نو یک گل رز دیگه از پارک چانیول گرفتم. درست‌ در لحظه‌ای که بل از کنار مربی‌ نقاشی‌اش به خونه برگشت، گل رو تحویلم داد. می‌گفت که عمو چانی عزیزش اون رو مامور کرده که گل رو تحویل من بده و من هم باید فردای اون روز، گل رو صحیح و سالم بهش برگردونم. از وقتی پارک چانیول تو گوشه‌ای از زندگی‌ام پیداش شده، من و بل از نو به قرص‌های آنتی‌هیستامین پناه بردیم تا از آلرژی در امان بمونیم.

من حتی به طرز احمقانه‌ای گل رز قبلی رو توی گلدان رز بل کاشتم و به ماریان سپردم تا بهشون رسیدگی کنه. احمقانه‌ می‌شد اگر بهش می‌گفتم وکیل پرونده تو، به بهانه بچگانه و مسخره‌ای به همسایه‌ات گل رز هدیه می‌ده.

من امروز بار‌‌ها با اون شاخه گل رز سفید گیر افتادم. و در وجه اول گیر مونیسا افتادم. البته چیز زیادی نپرسید. فقط مرموزانه می‌خندید و شاید ته دلش خوشحال بود که از جیون دست کشیدم و شاید واقعا دارم سر قراری چیزی می‌رم. بار‌ها سعی کرد کنجکاوی بکنه و از زیر زبونم چیزی بکشه ولی با غرولند از زیر بالش فرار می‌کردم. یک باری هم آقای لواندر مرموزانه جلوم رو گرفت و توی آشپزخانه برام دست زد. شروع کرد به نصیحت کردن و توصیف رفتار زن‌ها که فکر کنم سه چهارمشون رو نشنیده گرفتم. کاش یک روز منتقد بزرگ، یعنی موسیو برایتون، متوجه می‌شد که صاحب رستوران سرشناس سپتیم،‌ دست کمی از روان‌پریش‌ها نداره.

واقعا نمی‌تونم این مسئله رو درک کنم. اینکه چرا مردم عاشق پیشه این شهر از شاخه گل‌ها در دست مردهای جوان، همچنین برداشتی دارن. البته من هنوز عصر‌ها، با فنجان قهوه و سیگار و دفتر کارتونی هلو کیتی بل، توی تراس می‌نشینم و مخارج روزانه رو با تاریخ مشخص یادداشت می‌کنم و همسایه‌های عجیبم رو می‌بینم. از جمله اون مرد جوانی که هر از گاهی، دسته گلی رو داخل سطل زباله کنار ساختمان می‌اندازه و به راهش ادامه می‌ده. من فکر می‌کنم اون هم عاشق‌پیشه شکست خورده‌ایه که برای جلب توجه دختر مورد علاقه‌اش دست و پا می‌زنه. درست همونطور که بیون بکهیون هجده‌ساله‌ی داستانِ شما برای به دست آوردن جیون از این‌کارها انجام می‌داد. می‌شه این موضوع رو از چشم‌های خسته و ناامید اون مرد جوان دید. و من اون چشم‌ها رو خوب می‌شناسم. چشم‌ها همیشه خیلی چیز‌ها رو آشکار می‌کنن. و دید و نگاه من دیگه از اون شور و شوق و عشق نوجوانی چیزی درش نداره. در چشم‌های سیاه من، چیزی به جز خستگی و انتظار پیدا نمی‌شه. اما مردم هر چی که بخوان از تو برداشت می‌کنن. اون‌ها دقیق نیستن. نه تا وقتی که براشون معنایی پیدا کنی.

چانیول دقیقه. گاها تا چندین دقیقه به من زل می‌زنه. مثل کودکی که داره چیز مهمی رو کنکاش می‌کنه تا به نتیجه‌ مهمی برسه. من هر روز با او از مسیر مشترکی می‌گذرم و اون مثل همیشه شبیه دلقک‌ها، با کت و شلوار جلوی من ظاهر می‌شه. لبخند می‌زنه و گاهی تظاهر کنه که از اهانت‌هام دلخور نشده.

Lost In Paris {COMPLETED}Donde viven las historias. Descúbrelo ahora