فصل ۴۴
چانیول
یک جوری قمر در عقرب شدم و دست به سینه به مسیر هموار و بیبرف همیشگی خیابان مضحک پاریس زل زدم که مثلا با بل همکاری کرده باشم. تا شاید... بلکه یک ذره هم شده قلب پدرش رو با هم آب کنیم تا ما رو به خواستهمون برسونه. اما مرد فسقلی من قرار نیست انجامش بده.
فقط به بدترین نحو مدام پاش رو روی پدال میذاره و برمیداره. میترسم صفحه کلاج ماشینش خراب بشه درحالی که تازه همین امروز تحویلش گرفته. درضمن رانندگیش واقعا وحشتناکه! فکر کنم سی یا چهل مایل در ساعت مسیری رو طی میکرد و مدام مکث میکرد. به هر حال مسیرمون یه محل مسکونی بود و نباید اینجا رو با همچین سرعتی طی میکرد. حس میکردم قلبم و معدهام داخل دهنم جا افتادن. بل توی صندلی پشتی مچاله شده و داره با آیپدش بازی میکنه. هیچ هم به غرولند من اهمیت نمیده که اینطوری مردمک چشمهاش آسیب میبینن. تا چند ساعت پیش همه چی خوب بود. چون بکهیون به قولش عمل کرد و مطابق قولش، جفتمون در اولین هفتهی کریسمس، به دیزنی لند برد. خب یکجورهایی فردا هم قراره به لوئر بریم چون باز بکهیون قولش رو داده بود. بکهیون مردی نبود که زیر قولش بزنه و مطمئنا انجامش میداد. اینطوری خیلی بهتر میتونستیم از تعطیلات بحرهی کافی رو ببریم. چون بعد تعطیلات قرار بود کمتر همدیگه رو ببینیم و در سر حد مرگ مشغول کار و استرسهای همیشگیمون بشیم. همراه با عالمی از چاشنی دلتنگی و افکار نابودمون بدون هم. انگار نه انگار که دو تا مرد بالغ هستیم. خوب به یاد دارم که یک بار نصف شب یواشکی بکهیون رو توی خونه تنها گذاشتم چون زیاد مایل نبودم بل من و پدرش رو در حالتی ببینه که روی تخت اتاق با هم خوابمون برده و چیزهای دیگه. گرچه چند بار بکهیون به زور نگهم داشته بود و نذاشته بود از زیر پر و بالش جم بخورم. و اون یواشکی فرار کردنم باعث شد اولین دعوامون رو داشته باشیم. چون اولا که بکهیون من رو به فحش کشید، بعد سرم داد زد، گریهاش گرفت و تلفن رو روی من قطع کرد. میدونم هر وقت بکهیون رو یکهویی تنها میذارم، خاطرات به ذهن و قلب خستهاش حمله میکنن. روزی که به خواب رفته بود و تا چشم باز کرد، دیگه نتونست دختر زیباش رو توی خونه پیدا کنه. چون او رفته بود. و معلوم بود که درک میکردم چقدر فشار زیادی روی شانههاش نشسته. کمپ بهش فشار میآورد، کارش بهش فشار میآورد، فکر و خیال دوری از بل بهش فشار میآورد و همهی اینها باعث میشد که گاهی هجوم احساسات و پنیک کردنش رو شاهد باشم و دست و پام رو گم کنم و ندونم که چیکار کنم. در این حال قبل اینکه من برای آشتی پیش قدم بشم، خودش پیش قدم شد. برام یک پاکت پر کیک برنجی درست کرد و یکهویی موهام رو بوسید و از پشت بغلم کرد. درحالی که من رو به بهانهی راهنمایی دربارهی فروش باغ آقای لارنت توی نانسی، به خونهاش کشونده بود.
YOU ARE READING
Lost In Paris {COMPLETED}
Fanfictionچانیول یه وکیل خوش قلب و مهربونه که از پس پروندههای زیادی بر اومده. اون در واقع هیچوقت فکرشو نمیکرد تو پاریس، عاشق مردی بشه که فقط یه گارسون تو رستوران سِپتیم پاریسه و دختری داره که به جز براورده کردن آرزوهاش، به چیز دیگهای توجه نمیکنه. ~~~~~~~~~~...
