Chapter 40

930 163 246
                                        

فصل ۴۰

چانیول

من دسامبر امسال رو دوست دارم. البته من آگوست، سپتامبر، اس خوشحالی و شور و هیجان برای من در چند چیز می‌تونست توصیف شه؟ گمانم خوب بدونم. دوست داشتن و پاریس؟ نه! معلوم بود که نه! شاید همه‌شون در یک چیز خلاصه می‌شدن و من هیچ ایده‌ای ازش نداشتم و تازه داشتم کشفش مي‌کردم. چون تمام احساسات من خلاصه می‌شد در بکهیون. زیباترین مردی که من باهاش ملاقات کردم و حالا در کمال تعجب باهاش به جایی دعوت شدم که حتی خوابش رو هم نمی‌دیدم که بتونم همچین جایی دعوت بشم. هیچ وقت دوست نداشتم همچین جاهایی دعوت بشم. دعوت‌های قبلی‌ام بیشتر از جانب بازپرس دلپی یا فرمانده گرین بود که اون هم تمایلی نداشتم توشون شرکت کنم.

اکتبر، نوامبر و دسامبر امسال رو خیلی دوست دارم! همه روزهایی که با فکر بکهیون سر کردم رو دوست دارم. چه او در کنارم می‌بود و چه نمی‌بود! همه‌شون رو دوست دارم. موسیقی‌ای که قراره در کنار او نواخته بشه رو دوست دارم.

بیست و نهم دسامبر روز خاصی برای بکهیون به حساب می‌اومد. شاید شروع این می‌بود که ذره ذره امید پیدا کنه. البته اون همیشه توی گوشم می‌خوند از وقتی که من مثل آویزون‌ها بهش چسبیدم، رنگ و روی خوشحالی رو به خودش دیده و خودش رو لایق خوشحالی دونسته و صادقانه خواسته تا لایق من باشه. این حرفش بیشتر شبیه جوک بود. معلوم بود که اون لایقه. اون لایق خیلی چیزهاست که دست‌های بی‌رحم زندگی از قلب و افکارش تصاحب کرده بودن.

امروز هم مثل بقیه روزهای من قرار نبود رقم بخوره. و واقعا هم شبیه یه قرار عاشقانه معمولی نمی‌رسید! اپرای گارنیه پاریس چیزی بود که شاید جفتمون توی خواب هم نمی‌دیدیمش. تمام روز رو درگیر این بودم که چطور فوری جلسه ظهر دادگاه رو به اتمام برسونم و توی خونه به کارهام برسم. کارهای زیادی بود که باید انجام می‌دادم. البته اگر مارتا نبود، خونه من به احتمال بالا روی هوا می‌رفت. چون اوضاع زیاد جالبی نداشت. تمام پرونده‌هایی که شب روی کاناپه و تخت اتاقم می‌خوندمشون، تو اطراف خونه مونده بودن. و خب مشخصا مارتای بیچاره قرار بود از دست خربکاری و ندانم کاری‌های من کلی عصبی بشه و مجبور بشه از نو روکش کاناپه و تخت رو عوض کنه. چون تمام پرونده‌ها کثیف شده بودن و لکه‌های سیاه خودکار روشون نشسته بود. در نتیجه کاناپه و تخت هم کثیف شده بودن.

بیاید اون ظرف‌های نشسته شده‌ی روی پیشخوان و ماگ‌های شیشه‌ای رنگ گرفته‌ی زیر میز اتاق نشیمن رو هم نادیده بگیریم. چون یک هفته‌ای می‌شد که دست نخورده بودن و من هم واقعا نمی‌تونستم روی نظافت خونه، امروز تمرکزی داشته باشم. البته خب هیچ وقت تمرکز نداشتم!

بالاخره اون روز موفق شدم خودم رو راس سه به خونه برسونم. مارتا غذا رو هم حتی آماده کرده بود و وقتی من رسیدم مشغول تِی کشیدنِ کف اتاق نشیمن بود. فکر کنم یه لکه‌ی قهوه‌ای رنگ بزرگ کنار گلدان ریخته بود که با هر نوع ماده شوینده‌ای از بین نمی‌رفت.

Lost In Paris {COMPLETED}Où les histoires vivent. Découvrez maintenant