فصل یازدهم
چانیول
من هنوز باند سفیدی رو که بکهیون به روی دستم بسته بود، نگه داشتم. روزها گذشته و من اون باند رو نگه داشتم. رد خون دستم رو از روش شستم و تاش زدم و روی میز اتاق خوابم گذاشتم.
با صدای جیغ و دادهای همسایه ساختمان کناری خونهام، از خواب پریدم درحالی که الگا هنوز روی تختم به خواب رفته بود. امروز هم مثل بقیه روزهای من رقم خورده بود.
الگا آشفته حال به نظر میرسید. چون به ترک پاریس فکر میکرد و من به این فکر میکردم که بدون اون، با تنهاییام چه کنم. چون اینطوری قرار بود تنهاتر از قبل بشم. شاید میتونستم به تعطیلاتی که میشد توش دوست دخترم رو توش ببینم، دلخوش باشم. اما حتی این تصور هم در ذهنم محو شده. چون حالا بیخواب و بیحال، روی صندلی اتاق، پشت میز نشستم، مثل بچهها سرم رو با آیپدم و با بازی مورد علاقهام مشغول کردم. با این اوصاف توی تاریکی دارم بازی میکنم و حتی به میگرنم هم اهمیت نمیدم. من حتی به خودم زحمت ندادم از نو بلوزم رو بپوشم و با نیم تنه لخت، در تاریکی اتاق نشستم و هر از گاهی به باند تا زده شده روی میز نگاه میکنم، مثل دیوانهها لبخندی میزنم و به بازیم ادامه میدم. بکهیون اگر اونجا بود، باز بهم میگفت که دست کمی از بچههای هفت ساله ندارم.
ذهنم درگیر زندگی عجیب اونه، نه پرونده ماریان، نه جریان ترک الگا، به اون روزی فکر میکنم که بکهیون قبول کرد الگا مربی نقاشی بل بشه. الگا از این بابت خوشحاله. حدسم درست بود چون الگا و بل به خوبی با هم کنار اومدن و دوستهای خوبی شدن.
من بکهیون رو گاه به گاه میبینم و شبهایی که از سر و صدای همسایهها از خواب میپرم، مثل دیوانهها به باندی که بکهیون به دستم بسته بود مینگرم و جای خشک شده زخمم رو نوازش میکنم.
کاش میشد مثل او سیگار بکشم....
افکارم آشفته و از هم گسیخته هست. هدف خاصی رو دنبال نمیکنم و در هر لحظه، حرفهای بکهیون در ذهنم مرور میکنم. هر روز به محض اینکه از فضای دادستانی خلاص میشم، باز بوی باران نمناک پاریس به مشامم میخوره، لبخند میزنم و با امیدی مفرط، از دسته کیفم محکم میچسبم و از پشت مشهور ترین رستوران پاریس رد میشم. جایی که نجات دهنده کیف کاری من کار میکنه و قبول کرده که دوست دختر من، به صورت رایگان با دخترش نقاشی کار کنه.
خدای من... من واقعا شبیه روانیها شدم. گاها طوری عمیقا میخندم که حتی الگا رو هم وادار میکنم تا با من لبخند بزنه و ثانیه بعد طوری غم به سراغم میاد که حس میکنم من دو شخصیت دارم. قبلها فقط لبخند میزدم اما حالا هنگام لمس کردن غم، حس میکنم نمیتونم نفس بکشم. فقط هنگام لبخند زدن به طور عجیبی عمیقا احساس خوشحالی و خوشبختی میکنم درحالی که توصیفی از خوشبختی خودم ندارم.
YOU ARE READING
Lost In Paris {COMPLETED}
Fanfictionچانیول یه وکیل خوش قلب و مهربونه که از پس پروندههای زیادی بر اومده. اون در واقع هیچوقت فکرشو نمیکرد تو پاریس، عاشق مردی بشه که فقط یه گارسون تو رستوران سِپتیم پاریسه و دختری داره که به جز براورده کردن آرزوهاش، به چیز دیگهای توجه نمیکنه. ~~~~~~~~~~...
