Chapter 37

903 176 116
                                        


فصل سی و هفتم

بکهیون

به در رستوران سپتیم خیره موندم. واقعا هیچ ایده‌ای ندارم که چرا اینجا ایستادم. چرا درخواست آقای لواندر رو قبول کردم و چرا اجازه دادم چانیول مثل بچه‌ها دنبالم راه بیافته!

به ساعت مچی‌ام نگاه می‌کنم و متوجه می‌شم تقریبا پنج دقیقه‌ای می‌شه که جلوی اون در بدرنگ خاکستری زنگ زده ایستادم و دارم به کاغذ تبلیغات پاره شده مضحک بوقلمون روی دیوار زل می‌زنم و چانیول از پشت کوچه بپامه. درست مثل بچه‌ها.

با تردید به چانیول نگاهی می‌اندازم و می‌بینم هنوزم به دیوار انتهای کوچه تکیه داده. تا اخم و کلافگی من رو می‌بینه، دست راستش رو مشت می‌کنه و زیر لب به کره‌ای می‌گه: «فایتینگ!»

آخه هنوز اتفاقی نیافتاده نینی!

تئوری چانیول اینطوری بود و لبخندش هم همین رو داد می‌زد: لواندر باز می‌خواد استخدامم کنه و در سر حد مرگ پشیمون شده.

من که عمرا دیگه پام رو توی اون جهنم بذارم. کنار اون مردک روانی یک لحظه هم آرامش و ثبات ذهنی ندارم و مدام حس می‌کنم مثل روح نفرین شده توی آشپزخونه و سالن رستوران، بپام ایستاده تا خطایی نکنم، جام شراب در دستم نلرزه و روی لیوان‌های مشروب لک نندازم. چرخ غذاها رو درست به سر میزها ببرم، به همه لبخند بزنم و با خوش‌رویی برای جذب مشتری‌هاش توی بهترین رستوران پاریس، تلاشم رو بکنم. کی به تک تک این‌ها عادت کردم؟ کی به پوشیدن اون اونیفرم سفید و پاپیونش عادت کردم؟ به جمع کردن دستمال‌ها، یا به موندن در کنار بقیه گارسون‌ها، به گمگشتگی‌ام در پاریس...راستش حالِ الآنم رو دوست دارم. گرچه زمان سختی رو می‌گذرونم، برام شیرینه. یک لبخند درخشان جلوی چشم‌های منه. صاحب لبخند بهم می‌گه همه چی درست می‌شه و از پسش بر می‌آم. توی دو جا کار می‌کنم و بعضی از شب‌ها به این عادت کردم که صاحب اون لبخند عاشقانه و درخشان رو در کنار دختر کوچولو ام جلوی تلویزیون، خواب‌آلوده پیدا کنم، روی جفتشون پتو بکشم و پیشونی جفتشون رو ببوسم. گاه به گاه این حس بهم دست می‌ده که از نو پدر شدم. از نو بار مسئولیت روی گردنم نشسته. ولی این‌بار به خواست خودم. احساس سر زندگی و آزادی می‌کنم. لب‌های درشتش رو می‌بوسم و باور می‌کنم که این رویا نیست. در پاریس به مردی برخوردم که حتی در خواب هم نمی‌دیدمش انقدر من رو عاشقانه ستایش کنه.

صدای تقه خوردن در بهت زده‌ام می‌کنه. امیدوارم لواندر از تماسش منظور چرند و بیهوده‌ای نداشته باشه. یک ملاقات که در حال حاضر دوست نداره توی دفترش باشه. این بیش از اندازه عجیبه. حس بدی رو به فکرم القا می‌کنه. کاش فقط زودتر از جلوی این رستوران نفرین شده برم. اینجا برای من سرتاسر خاطره‌ی بد و نحسه. چون چانیول من رو درحال اوردوز پیدا کرد و از پشت همین در من رو در تاریکی پاریس رد کرد و به بیمارستان رسوند.

Lost In Paris {COMPLETED}Donde viven las historias. Descúbrelo ahora