فصل سی و یکم
بکهیون
پلکهام روی هم میافتن اما جلوی خواب رفتنشون رو میگیرم. دستی به چهرهام میکشم و سر خم میکنم. به جیون نگاه میکنم که چطور با تمام دقتش به تلویزیون یاماهایی که داخل اتاقک براش به راه انداختم، زل زده. یه دستگاه سیدی خیلی قدیمی هم از انبار مدرسه پیدا کرده بودم و به تلویزیون قدیمی وصلش کرده بودم. پیدا کردن دو تا منبع برق توی اتاقک، بخش سخت کار بود که اون هم یک جورهایی تونستم به راهش بندازم. این هم شبیه یه غافلگیری دیگه بود. وقتی طی اون یک ماه فهمیدم جیون به کارتون دیو و دلبر علاقه داره، مصمم شدم تا تلویزیون رو توی اتاقک بالای انبار به راه بندازم.
هفته قبل که جیون در داخل اتاقک با تلویزیون و لیست کارتونهایی که دوست داشت، مواجه شد، سعی کرد علاقهاش رو به اونها مخالفت کنه. چون فکر میکرد برای دختری به سن او واقعا شرمآوره که هنوز با یک سری کارتون بچگانه به وجد بیاد و شوق و ذوقش رو نشون بده. اما من نه تنها درش هیچ ایرادی نمیدیدم بلکه برام هیجانانگیز و بامزه بود که دخترک قشنگم همچین چیز زیبا و سادهای رو دوست داشت. چه رویاها که در سرش نمیپروراند و من رو به جای اون دیو مهربان توی کارتون تصور نمیکرد! من در رویاهای او قدم برمیدارم و ازش میخوام افکارش رو نفروشه و با هیچ چیز تاریک و نحسی عوضشون نکنه.
کمی از تخته پایین تخت، فاصله میگیرم و سرم رو لحظهای روی شانه نحیفش میذارم. انگشتهام رو روی بازوی برهنه جیون، ضرب میگیرم و لمسش میکنم. زیر لب موسیقیای رو زمزمه میکنم و خمیازهی کوتاهی میکشم. جیون هنوز هم متوجه من نیست. با دلخوری بازوهام رو جمع میکنم و لبهام آویزون میشن.
به صفحه قدیمی تلویزیون نگاه میکنم. داستان به جایی رسیده که دیو قصر به شاخه گلی که داخل شیشه نگه میداشتش، خیره شده و ذره ذره اشک میریزه.
به اطرافم مینگرم و متوجه میشم جیون داره از هیجان، دستم رو فشار میده. به تلویزیون نگاه میکنم و متوجه میشم شاهزاده به انسان تبدیل شده و پرنسس بل اون رو بوسیده.
اگر واقعا متوجه میشد که میان تماشا کردن کارتون خوابم برده، ناراحت میشد و با گلهای دوست داشتنیش خلوت میکرد. مهم نبود چقدر دستش رو بوسه بارون میکردم یا بهش زمان میدادم تا به نوشتن و مطالعهاش بپردازه. تمام توجه جیون رو برای خودم میخواستم. به قدری خودخواهانه به نظر میرسید که حتی جونگین و جنی هم نسبت به این مسئله معترض میشدن.
آخه من حتی یک لحظه فرصتم رو از دست نمیدادم تا بدون جیون وقت بگذرونم. چه تو مدرسه میبودیم و چه در گلخانه. هر روز ما به این خلاصه شده بود که ساعات مطالعه رو جیم بزنیم و توی گلخانه و آرامش توصیف نشدنیاش بمونیم. البته این توصیفی بود که جیون از اونجا داشت. تمام آرامش من میان لبخندها و کنجکاوی جیون نسبت به چیزهایی که به تازگی داشت تجربه میکرد، بود. روزی بدون این رد نمیشد که او به گلخانه بیاد و با گلها و رسیدگی به پرههای نحیفشون، مشغول بشه. من اون رو حین کار از پنجره کوچیک اتاقک تماشا میکردم. درحالی که عزیزکم متوجه نمیشد تمام روز با تحسین تماشاش میکنم و مثل مجنونها به او و تک تک کارهایی که انجام میداد، لبخند میزدم.
YOU ARE READING
Lost In Paris {COMPLETED}
Fanfictionچانیول یه وکیل خوش قلب و مهربونه که از پس پروندههای زیادی بر اومده. اون در واقع هیچوقت فکرشو نمیکرد تو پاریس، عاشق مردی بشه که فقط یه گارسون تو رستوران سِپتیم پاریسه و دختری داره که به جز براورده کردن آرزوهاش، به چیز دیگهای توجه نمیکنه. ~~~~~~~~~~...
