فصل ۵۱
چانیول
تمام چیزی که احتیاج داشتم، یک تنهایی کوچولو، در سرمای کتابخانهی کوچکم، ماگ قهوهام، قلم و کاغذ و تختهشاسی، تا بند افکارم رها بشه. نمیدونم چندینبار ماگ قهوهام رو خالی کردم. فقط چندتایی کنار خودم چیدم تا مجبور نشم به تاریکی خونهی بکهیون برگردم. یواشکی توی کتابخانهی محبوبم خودم رو حبس کردم. بعد ساعت کاریام در دادستانی، به اینجا پناه بردم. کلیدها دستم بودن و حتی نیازی نداشتم در خونه رو بزنم. از پلههای پشت ساختمان، میتونستم رد بشم و تمام ناراحتیام رو اینجا خالی کنم. چون اینجا برای من به خصوصه. چیزیه که هرگز نمیتونم فراموشش کنم. در اوج ناراحتیام همیشه میتونستم به اینجا پناه بیارم. چون تنها جایی بود که حس میکردم هنوز صدای دلنشینی به من میگه که ارزشمند و مهمم. اینجا میتونم پیداش کنم. اینجا درش حضور دارم.
همیشه اون میمون دلقک رو خیلی خوب بلد بودم نقاشی کنم. شبیه زودیاک چینی متیو تاکه. آهی میکشم و به نقاشيام نگاهی میاندازم. هنوز هم باید با مدادم، روی گوشها و تک چرخی که روش سوار شده بود رو پررنگ میکردم. کمی دیگه از ماگم مینوشم و به ساعت موبایلم نگاه میکنم. خیلی دیر وقته. اما متوجه این هستم که هنوز بکهیون برنگشته. نمیخوام به حماقتی که تا الآن توی اون بیرون انجام داده، فکر کنم. باید یک جورهایی جیم میزدم که بکهیون من رو نبینه و من هم اون رو نبینم. درست مثل دیروز که متوجهم نشد. حتی من هم متوجهش نبودم. هنوز به فضای خالی نیاز داشتم. هنوز باید فکر میکردم. افکار مغشوشم هیچ جوره روی هم چیده نمیشدن. هیچ ایدهای از اینکه باید چیکار کنم، یا چیکار میکردم، نداشتم. فقط پاپا لارنت به من گفته بود بکهیون رفته سراغ بل. و من به سادگی از کنار درشون گذر کردم و لبخند دروغکیای بهش تحویل دادم. گرچه پیرمرد بیچاره همینطوریش هم نگران اوضاع و کاری که اون روز به اشتباه انجام داده بود، شده بود. اما ذهن خستهی من توان این رو نداشت که کلمات رو کنار هم بچینه و چیزی زبونم تحویل بده تا بیانش کنم. من حتی رفتار بکهیون رو هم نمیتونستم تحیل کنم. هنوز ذهنم رو بسته نگه داشتم. از فکر کردن وحشت دارم. خیلی سخت ازش فرار کردم و وحشت دارم.
با تقه خوردن در، مداد بین انگشتهام میخشکه و افکارم به سمت بیرون کتابخانه میره. به خودم میآم. نیمه شب شده و من هنوز این کلبهی کوچک و گرم رو رها نکردم. امیدوار موندنم به اینکه اون فرد بکهیون نباشه، کاملا بیهوده شد. چون خود بکهیون حالا با سر و وضعی خیس، توی درگاه ایستاده بود و من رو ورنداز میکرد. با یک نگاه خسته و متاسف. مهم نبود. ملاقات ما فعلا درست نبود. دلخوری من بیداد میکرد نه؟ داشتم چه کسی رو گول میزدم؟ خودم رو یا ناخودآگاهم رو؟ من به فضا احتیاجی نداشتم. از مرد فسقلیام دلخور بودم. قلبی که گفته بودم سفت و سخت نگهش میدارم، حالا نتونسته بودم. مهم نبود. فعلا شهامت این رو نداشتم که در برابرش بایستم و اقرار کنم که ازش ناراحتم. فرار میکردم و تا میشد تماسهاش رو رد میکردم. کار سختی بود اما درونم در تلاطمه. افکار مزاحم هر لحظه در کمین نشستن تا قلب بیچارهام رو احاطه کنن و گریهام رو در بیارن. فرار برای حالا بهترین راه حل بود.
STAI LEGGENDO
Lost In Paris {COMPLETED}
Fanfictionچانیول یه وکیل خوش قلب و مهربونه که از پس پروندههای زیادی بر اومده. اون در واقع هیچوقت فکرشو نمیکرد تو پاریس، عاشق مردی بشه که فقط یه گارسون تو رستوران سِپتیم پاریسه و دختری داره که به جز براورده کردن آرزوهاش، به چیز دیگهای توجه نمیکنه. ~~~~~~~~~~...
