Chapter 46

536 130 36
                                        

فصل ۴۶

چانیول

جا به جایی من از ریوالی طی اون ماه، از وقت‌گیرترین کارهایی بود که دست کم هفت روز از ماه می‌تونستم با بکهیون انجامش بدم و شانس دوباره دیدنش رو به دست بیارم. مثل بچه‌ها شده بودم؟ آره مثل بچه‌ها شده بودم. با اینکه توی تعطیلات کار خاصی نکردیم و بیشتر سه تایی پاریس رو گشتیم، دلتنگ دو هفته اول کریسمس بودم. خستگی کار روی میگرن و گردنم داد و بیداد می‌کرد و امروز یکی از آخرین روزهای ژانویه بود. من بودم و بیست روز بدون بکهیون بودن و کلی پرونده تازه کلید خورده در سال جدید. هیچ از منطق بعضی از موکل‌هام سر در نمی‌آرم. اگر از ابتدای سال سراغ شکایت‌هاشون برن، معجزه رخ می‌ده و زودی پرونده بسته می‌شه؟ این مسئله چیزی بود که نمی‌تونستم درباره‌اش تو حیطه شغلم بهشون توضیحی بدم. روند پرونده و زمان بندی‌اش همه مربوطه به دادستانی و زمانی که اون‌ها برای جلسات مشخص می‌کنن. هر لحظه از رسیدن فوریه وحشت داشتم. بیستم ختم می‌شد به دادگاه و ماجرای حضانت بل و بکهیون تظاهر می‌کرد خوب می‌تونه با این مسئله کنار بیاد. درحالی که این یک هفته وقتی مشغول اثاث‌کشی من به چمپس بودیم، می‌تونستم استرس مفرطش رو ببینم. کمپ، کار سنگین، کلاس‌های اپرا و ساعات کاری کافه، همه‌شون یک جا بهش فشار می‌آورد. اما تا من رو می‌دید، فقط می‌خواست بهش ثابت کنم که داره تمام تلاشش رو برای نگه داشتن بل انجام می‌ده. ارزشمنده و قویه که تا اینجاش هم تونسته از پس همه چی بر بیاد. معلوم بود انجامش می‌دادم. از اعماق قلبم انجامش می‌دادم. با اینکه کار زیادی از دستم برنمی‌اومد، می‌تونستم تا ابد زیر بازوهام جاش بدم و نذارم عوامل زننده و زجر‌آور اطرافش بهش آسیب بزنن. نوازشش می‌کردم و به موها و چهره‌اش بوسه می‌زدم چون می‌دونستم این تمام چیزیه که دوست داره. بهش قول داده بودم سقوط کنه، من فقط کنارش باشم و نذارم یک گوشه در تنهایی و پوچی‌اش بمونه. اشکالی نداره که در آغوش من اشک بریزه. در قلبم به سمت مرد کوچولو و قهرمانم باز بود تا هر چقدر دوست داشت توی بغل من اشک بریزه، نه در تنهایی‌اش.

متاسفانه به خاطر وضعیت یکهویی آب و هوایی مزخرف پاریس، دیت پدر و دختری بکهیون و بل به هم خورده بود و قرار بود اون مذاکره مهم توی خونه خودش اتفاق بیافته. پرونده‌های من روی میز وسط اتاق نشیمن به حال خودشون رها شده بودن و مامور بودم که به کتابخانه‌ام برم ولی از اونجایی که داشتم از فضولی می‌مردم و ناگفته نماند که بخش عظیمی از علت فضولی‌ام رو نگرانی‌ام برای بکهیون تشکیل می‌داد، گفته بودم با هدفون موسیقی و آیپد بل، توی آشپزخونه مشغول کار می‌شم و سعی می‌کنم به کمک گوگل، کمی راتاتوئی درست کنم. اون روز نسبتا کار کمتری داشتم و کارهای اثاث‌کشی زیاد بد پیش نرفته بود. فقط دوست داشتم از فرصت‌هام استفاده کنم و کنار بکهیونم باشم چون نمی‌تونستم این دلتنگی بیست روزه رو بیشتر از این روی دوشم بکشم. سرتاسر این هفته‌ام رو به بل و بکهیون اختصاص داده بودم و بدم نمی‌اومد بکهیون رو از پشت پیشخوان تماشا کنم درحالی که او پیانو تمرین می‌کنه. آقای لارنت گاه به گاهی از طبقه پایین، بالا می‌آد و به شونه‌اش با لبخند ضربه می‌زنه و بهش می‌گه "بهت افتخار می‌کنم پسرم". وقت‌هایی که سمعکش رو به گوشش می‌زد، خوب صدای پیانو زدن بکهیون رو می‌شنید، می‌اومد طبقه بالا، بل رو تو بغلش می‌نشوند، عینک دوربینش رو به چشم‌هاش می‌زد و پسرش رو با افتخار تماشا می‌کرد. به گمانم این تمام چیزی بود که بکهیون در طی هجده‌سالگیش از پدر خودش نیازمند بود. اون خیلی خوش شانسه که آقای لارنت رو کنار خودش داره. البته اگر این رو فاکتور می‌گرفتم که رفتار آقای لارنت با من تند بود و گاه به گاه من رو دامادش خطاب می‌کرد! این یک مورد باعث می‌شد خون به گونه‌های بیچاره‌ام هجوم ببره و مضطرب بشم. خیلی مضحک، چندش و لوسه، می‌دونم! اما آقای لارنت همیشه هوای بکهیون رو داشت. و من به خوبی مي‌دونم خود پدر بکهیون، هیچ وقت همچین کاری رو توی بوکچون براش انجام نداده. از اینکه مراقب رفتارهام باشم و بکهیون رو همه جوره دوست داشته باشم گرفته تا کلی نصیحت بابابزرگونه، همه‌اش رو از زبون آقای لارنت می‌شنیدم و تنها کاری که می‌تونستم در برابرش انجام بدم، این بود که به زور لبخند بزنم و سر تکون بدم. چون می‌گفت پسر خودش خیلی وقته که برای خودش کسب و کار و کمپانی طراحی داخلی به راه انداخته و به انگلستان مهاجرت کرده. نزدیک به ده ساله این اتفاق افتاده و لئونارد لارنت هیچ وقت به پاریس برنگشته. ماریان و پاپای عزیزدردانه‌اش هم کاملا از لئونارد لارنت، دلخور بودن. انگار نه انگار که او وجودی داره. چون سال‌هاست که اون‌ها رو توی شرایط ناجوری رها کرده. کم و بیش اشکالی نداشت. بکهیون، هشت ساله اون جای خالی رو برای پاپا لارنت عزیزش پر کرده. فقط امیدوار بودم درباره عوض کردن خونه، بی‌رحمانه تصمیم نگیره. چون آقای لارنت بیچاره و پیر، حسابی دلتنگ بکهیونش می‌شد.

Lost In Paris {COMPLETED}Where stories live. Discover now