فصل ۴۳
بکهیون
دو هفتهی کریسمس دوست داشتنی و شیرین بود. اولین سالی بود که فقط با بل به پیش پای استقبال یک بهار غمگین دیگه نمیرفتم و تنها تفریحم به این ختم نمیشد که تو پشت بوم خونهام بشینم و با بل ایفل رو تماشا کنم. یا مثل احمقها لبخند بزنم و به امید برگشتن دختر زیبام بمونم. تا بعد کریسمس، خبری از جلسات کمپ نبود. اما کار کافه کم و بیش ادامه داشت و من بعد از ظهرها رو مشغول کار در کنار سرینا بودم. توی کافه و سرمای پاریس فقط من و سرینا بودیم که تعطیلات رو به صندلیهای خالی نگاه میکردیم و آه میکشیدیم. نمیفهمیدم چرا صاحبکار روی کار توی تعطیلات تاکید داشت و حتی هر عصر با اشتیاق بهمون سر میزد و شونههامون رو میفشرد و با افتخار میگفت که کارمون عالیه.
دلم نمیاومد کافه رو ترک کنم. دست کم اونجا خیلی بیشتر از سپتیم حس بهتری میگرفتم. به این عادت کرده بودم که هر عصر با سرینا گاهی داخل مغازه سریال ببینم، کسوله بخورم و البته منتظر بمونم دوست پسر کلهشقم با جیپش در کنار میدان خودنمایی کنه. و به دنبالش باید به نگاههای سرینا رو جوابگو میشدم.
اون زیاد سؤال نمیپرسید اما هر از گاهی لب میزد که شبیه عاشقها شدم. چه میدونم، شاید خودتون بهتر به اینجور چیزها مسلط باشید دیگه... اما باورتون میشد؟! کمتر شدن معضلات سیگار و الکلم رو به این ربط میداد که عاشق شدم. پس جریان کمپ و دادگاه چی؟ همهاش رو بهش توضیح میدادم. معلوم بود که توضیح میدادم. توی اون مغازه خالی چیکار میشد به جز بازی کردن با تلفنم، سریال نگاه کردن و کسوله خوردن و حرف زدن با سرینا کرد؟ البته چانیول بهم چندتایی کتاب داده بود ولی از اونجایی که من گستان قصه شما هستم، ابدا حوصلهی کتاب خوندن ندارم.
البته بیحوصلگیام از داروهایی که برای معدهام مصرف میکردم، نشات میگرفت. صرفا به خوندنشون به تنهایی علاقهای نداشتم. دوست داشتم مرد من با صدای بم و گرمآلودش از داستانهای مورد علاقهاش بگه و خودش اونها رو برای من بخونه. تنهایی میخوندمشون که چی بشه؟ و سرینا... آه اون دختر مرموز و درونگرا گاه به گاه روی مخم میرفت! اگرچه رابطهی دوستی خوبی با هم داشتیم، اما محال بود به اون چیزی تعریف کنم. میگفت چشمهام برق میزنن؟ با اینکه گاه به گاه مثل همیشه بیحوصله و عصبی میشم، لبخند محوی میزنم و وسط میزها چرخی میزنم. حتی اگر اون پیرزن بیوهای که مثل هر روز مشتری مغازه میشد و بهم چشمغره میرفت، انجامش میدادم.
هر موقع که چانیول به مغازه سر میرسید، با کلهشقی تمام گونهام رو جلوی سرینا میبوسید و به کرهای توی گوشم زمزمه میکرد: خسته نباشی بیبی.
اما خب مرد! اون شوخیش گرفته؟! سرینا یکبار غر غر کرد که اون بیشتر شبیه شوگر ددیمه. نمیدونست اون بچه رسما دور انگشت من چرخونده میشه و اینجور مواقع نباید بر حسب جثه یا اختلاف سنیمون همچین محاسبهای انجام میداد.
KAMU SEDANG MEMBACA
Lost In Paris {COMPLETED}
Fiksi Penggemarچانیول یه وکیل خوش قلب و مهربونه که از پس پروندههای زیادی بر اومده. اون در واقع هیچوقت فکرشو نمیکرد تو پاریس، عاشق مردی بشه که فقط یه گارسون تو رستوران سِپتیم پاریسه و دختری داره که به جز براورده کردن آرزوهاش، به چیز دیگهای توجه نمیکنه. ~~~~~~~~~~...
