این چپتر دارای محتوای اسماته، لطفا محدودهی سنی رو رعایت کنید ❤️
فصل ۴۱
بکهیون
یک قدم بیشتر به سمت عمق تاریکیِ اتاق چانیول برمیدارم و از نو خندهام میگیره. مثل سرخوشهای مست و مسخ شدهام. اینجا ایستادم، با قلبی تپنده برای مردی که حالا مثل بچهها دست و پاش رو گم کرده و حتی از پس بستن در اتاقش هم برنمیآد. کوچولوی ترسوی من...
اون فقط تمام راه رو توی ماشین رو میخندید و قلبش رو نوازش میکرد. شاید میخواست به خودش دلگرمی بده و گوشزد کنه که خواب نمیبینه. این عین واقعیته. من اینجام تا دوستش داشته باشم، گونههای قرمزش رو نوازش کنم و بهش بگم بیشتر از اونی که فکرش رو میکنه، زیبا و ارزشمنده. به اندازهی همهی گلهای رز، زیبا و شجاعه. و حتی در سرما هم امیدی به دوباره شکفتن داره.
به یاد دارم که تا چندین لحظه قبل، درحالی که توی تاریکی خونهاش هم قدم برمیداشت، بیدلیل ایستاد، خندید و مثل نسیمی که گلبرگی رو به موج خودش میسپاره، به سمت من رها شد و سرش رو روی شونهام گذاشت. من فقط کمرش رو نوازش کردم و زمزمهام به این ختم شد که امشب خیلی ستودنی و زیبا شده. و لایق دوست داشته شدن میون هر خوبی و بدیای از جانب منه، فقط من. میخوام بهش ثابت کنم من بیحد و مرز میخوامش و در عین حال نمیذارم این مسئله چیزی رو تغییر بده. چون میخوام بفهمه آدمها مالک هم نیستن. میخوام خودش باشه. میخوام برای من رنگی عوض نکنه. اون با رنگهای خودش زیبا، ستودنی و سرزندهست.
و دستهاش رو با مهر وجودم تصاحب کرده بوده و بهشون بوسه زده بودم. و اون نفس زنان به من خیره مونده بود. مثل کودکی بود که میخواست راهنمایی بشه. قرار بود حرفهامون رو به هم یاداوری کنیم. اون از زیبایی رزها در کنار گوشم زمزمه کرد و با ترس گوشهی گردنم رو بوسید. یه بوسه نرم و لطیف و دوستداشتنی که به گرمی لبخندهای زیباش بود. و من گفتم خودش دست کمی از زیباییهاییای که برای من شمرده، نداره. بهش گفتم که اون گل کوچک و زیبای منه. و اون باز خندید. خندید و با لطافتِ دستهای گرمش، بازوهام رو نوازش کرد. رزِ من خواستار محبت بود. به همین خاطر، لبخند زنان بهش گفتم که هم رو رها نمیکنیم. گفتم که از کنارش جم نمیخورم و همونجا میمونم. چون اون توی تاریکی ایستاده بود و لبخند میزد و خواستار لمسهای من بود. لمسهایی که زمانی حس میکرد متعلق بهش نیستن یا به هیچوجه لایقشون نخواهد بود.
زمانی که زمزمه میکرد: "میخوام بهت عشق بورزم و تا جان دارم دوستت داشته باشم"، گونههای برنزش باز سرخ شدن، به سرخی رزی زیبا. اون واقعا دست کمی از یه گلِ رز زیبا نداشت.
به انگشتهام بوسه میزد، ناشیانه از کمرم میچسبید و من باز میتونستم هارمونی خندههاش رو بشنوم و همزمان بهش بخندم. کمرش رو نوازش کنم و بپرسم: «چی انقدر برات خنده داره آقای وکیل؟»
ČTEŠ
Lost In Paris {COMPLETED}
Fanfikceچانیول یه وکیل خوش قلب و مهربونه که از پس پروندههای زیادی بر اومده. اون در واقع هیچوقت فکرشو نمیکرد تو پاریس، عاشق مردی بشه که فقط یه گارسون تو رستوران سِپتیم پاریسه و دختری داره که به جز براورده کردن آرزوهاش، به چیز دیگهای توجه نمیکنه. ~~~~~~~~~~...
