فصل ۵۴
چانیول
نمیدونم اینکه جیون قرارداد خودش رو با سرتیپ به خونهی دوست دبیرستانی بکهیون و خودش آورده، امنه یا نه. اما حالا یک چیز رو میدونم. دست بکهیون بسته هست. دیگه نمیتونه دست به هیچ حماقت دیگهای بزنه. بل اینجا میمونه. یه زندگی آروم و تامین شده براش رقم میخوره. اون هم توسط تلاشهای پدر خودش. من هیچ چیز رو دیگه از دست ندادم. مرد فسقلی من، قراره در کنارم بمونه. باز به من شجاعت و رویاپردازی رو یاد بده. اجازه بده به این فکر کنم که افکارم قدرتمندن، نه مضحک و بیارزش. قراره گونهام نوازشم کنه، به لبهام بوسه بزنه و من رو رز کوچولوش خطاب کنه. با نیمی از قلبش دوستم نداشته باشه، با تمام وجودش دوستم داشته باشه. توی گوشهام زمزمه کنه قرار نیست چیزی رو تصاحب کنیم، فقط باید لایق بودن در عشق رو یاد بگیریم و بفهمیمش. من حس کردم که شایسته دوست داشته شدنم. و با این حس مملو شدم. انگار که روی ابرهام. انگار که قلبم بهانهای برای تپیدن پیدا کرده. میتونم پوچی رو از قلبم پاک کنم. گرچه این مسئله دست خودم نبود و هر از گاهی قرار بود تجربش کنم. اما اشکالی نداشت. میخواستم میان خوبیها و بدیها، عشق بورزم و لایق اون باشم، نه در مطلق خوبی و سرخوشی این عواطف رو در خودم جا بدم. چون این خیلی آسونه. دوست داشتن در بین عواطف تاریک و روشن، چیزیه که از پسمون بر نمیآد. من براش دست و پا زدم تا به دستش بیارم. و ذره ذره به دستش آوردم. تلاشم بیخود نبود. خوشحالم که برای اولینبار تلاشم به بیهودگی نرفته. در واقع، تلاشم به یک جای گرم و نرم و ارزشمند ختم شده. به سمت مرد زیبام، بیون بکهیون ختم شده. صادقانه این پایان رو دوست دارم. گرچه میدونم بکهیون از این مسئله کلافه هست.
چون دقیقههاست که از عصر گذشته و باید بل رو به سر مقر تعیین شدمون برگردونیم و حساب خالی کیم جونگین رو با اون صد هزار یوروی صوری و معین شده، پر کنیم. اما بکهیون آشفته هست. با اینکه به جواب خیلی از سؤالهاش رسیده، هنوز آشفته هست و کم و بیش از من عصبیه. میدونستم دلخوریاش کوتاهه. چون حس میکرد با گفتن همه چیز به جیون، یکجورهایی گند کاری کردم. واکنش زیادی نشون نداد. سکوتش جالب نبود. در واقع آرامش قبل از طوفان به حساب میاومد. شاید هم اینبار از اون آرامش قبل طوفان خبری نبود. چون بکهیون سراسر آروم بود. دست زیر چانهاش گذاشته بود، به برگهی قرارداد جیون زل زده بود و هر از گاهی با نگاهی عمیق تنها خانوادهاش رو تماشا میکرد.
جیون هم به جونگنام و بل زل زده. پسر جونگین و دختر عزیزدردانهی خودش. به گمانم داره با خودش فکر میکنه با کدوم حماقتی حاضر شده این دزدی صوری رو بپذیره و البته سرپرستی بچشو به وکیلی بده که کم و بیش میشناستش. بکهیون در اینباره واکنش خاصی نداشت. از واکنش نداشتنش میترسیدم. اما این تنها راه حلی بود که میتونستم بل رو بهش برگردونم و نذارم از پاریس بره. قوانین رو همه میدونستن اینطور نیست؟ با این اوضاع، جیون و بکهیون، مطابق قوانین جدید، رد صلاحیت میشدن. بل میموند و من و به عهده گرفتن سرپرستیاش. گرچه فقط چند جلسه قرار بود مددکار اجتماعی بیاد و خونه و وضعیتم رو چک کنه و روانشناس با جفتمون حرف بزنه، باز بل به بکهیون متعلق بود. قرار نبود با من بمونه. فقط یک تغییر خیلی کوچولو ایجاد شده بود که به گمانم میشد باهاش کنار اومد. "پارک بل" بهش میآد نه؟ او بلِ قلبِ پدرش باقی میمونه، مهم نیست فامیلیاش عوض بشه یا ظاهرا من پدر بل بشم. این مسئولیت رو قبول کردم تا آتیش رو بخوابونم. اینکار رو کردم چون هرگز ممکن نبود رها کردن رو مثل مردهای غمگین قصههای عاشقانه، یاد بگیرم.
YOU ARE READING
Lost In Paris {COMPLETED}
Fanfictionچانیول یه وکیل خوش قلب و مهربونه که از پس پروندههای زیادی بر اومده. اون در واقع هیچوقت فکرشو نمیکرد تو پاریس، عاشق مردی بشه که فقط یه گارسون تو رستوران سِپتیم پاریسه و دختری داره که به جز براورده کردن آرزوهاش، به چیز دیگهای توجه نمیکنه. ~~~~~~~~~~...
