Chapter 18

822 189 75
                                        


فصل هجدهم

چانیول

مارتا همراه دخترش آناستیژا، در روز برگذاری مهمانی خداحافظی با الگای عزیزم، به شدت مشغول بود. خوشبختانه وظیفه آشپزی به عهده اون‌ها نبود. چون اینطوری می‌تونستن بهتر روی چیدمان میزها و نظافت خونه تمرکز کنن. بخش بد و سخت نظافت خونه فقط به این مربوط می‌شد که مارتا مجبور شده بود سرامیک روشویی اتاق‌ها رو با کلی مواد شوینده و ضدعفونی کننده بشوره چون جای سیگار‌های الگا کار خودشون رو کرده بودن و سرامیک‌‌ها پوسیده و سیاه به نظر می‌رسیدن. در اون یک روز که مارتا با بقیه کارکن‌ها مشغول نظافت و آشپزی بود، من بیشتر وقتم رو تو خونه بکهیون گذروندم. کار بکهیون تعطیلی‌ای نداشت اما من به محض این که از دادستانی خارج شدم، مهمان ناخوانده بیون بل شدم. بل مثل همیشه از دیدن من همیشه خوشحال شده بود. برخلاف اولین دیدارمون. فکر کنم تا بکهیون خودش رو به خونه برسونه، ما مشغول رسیدگی به گل رزی شدیم که بکهیون با نفرت تمام اون رو کنار تپه رسی حیاط گذاشته بود تا ریشه گل زیر گچ و سیمان داخل حیاط، رسما نصف جان بشه.

بکهیون مجبور شده بود برای مهمانی، دامن بخره. دامنی که بل همیشه دوست داشت بپوشه. دامن زرد پارچه‌ای و بلند که تا زانو‌های کوچولوش می‌رسید و فقط بازو‌های دست‌هاش رو می‌پوشوند. بل در طول روز، طوری ذوق کرده بود که حاضر نبود یک لحظه هم اون لباس رو از تنش دربیاره. و هر از گاهی بکهیون واقعا پدر بی‌حوصله‌ای به نظر می‌رسید. البته بیشتر اوقات با بل مشغول بازی‌های عجیبش می‌شد و انرژی مفرطش رو نشون می‌داد اما وقتی حرف از مهمانی‌ها و دورهمی‌ها می‌شد، به شدت عصبی و کلافه به نظر می‌رسید. شاید یک دلیل واضح پشت این مسئله هست که بل دوستی نداره و هنوز مدرسه نرفته. اون هم مادرشه و من به وضوح متوجه این موضوع هستم.

تقریبا کل انبار رو زیر و رو کرد تا از لباس‌های جوانی آقای لارنت، چیزی پیدا کنه و به خشکشویی تحویلش بده. بکهیون پدری بود که از مهمونی‌ها بدش می‌اومد و در عین حال شاد و بازیگوش بود. با لباس‌های رسمی به هیچ وجه میانه نداشت و وقتی داشت داخل خونه کفش‌های چرمی سیاه آقای لارنت رو امتحان می‌کرد، زمین و زمان رو به فرانسوی فحش داد و من و ماریان موظف شده بودیم گوش‌های بل رو بگیریم تا صرفا فحاشی‌های پدرش رو نشنوه.

روز‌های من از اون بوسه، مثل باد گذر می‌کردن. گذرای گذرا. روز‌های آدمی همینقدر گذرا و بی مفهموم نیست. برای من دست کم اینطوری نیست. من هر شب به باندی که بکهیون به دستم بسته بود، نگاه می‌کنم و حس می‌کنم تنها‌تر از قبل شدم. تنهایی‌ای که دو دسته شده، پوچی و کشف احساسات جدیدم. انسان‌ها هنگام کنکاش مطلب جدید زندگی‌اشون، گیج و مضطرب هستن و واقعا حفظ آرامش در این موقعیت به شدت سخت و طاقت‌فرساست.

Lost In Paris {COMPLETED}Where stories live. Discover now