فصل سی و هشتم
چانیول
این اولین تولدیه که طی این سالهای تنهاییام در پاریس، تنها نیستم. آرزوی خاصی هم ندارم. شاید یک لحظهای دلم میخواست مثل بچگیهام آرزو میکردم که ای کاش میشد همه دنیا رو نجات بدم. یا یه ابر قهرمان بشم. ولی اینها شدنی نبود. فعلا راجع ارتقاء مقامم توی چمپس میتونستم فکر کنم. اما نه، این هم چیزی نیست که میخوام. این حقیقته، آدمها جون میکنن تا به چیزهایی که میخوان، دست پیدا کنن و بعد به دست آوردنش مدام هدفهای بعدیشون رو مشخص میکنن و بیشتر و بیشتر میخوان. شاید من هم اینطور به نظر میرسم. امسال میخوام سراغ یک آروزی ساده برم، خوشحالیام در کنار کسی که صادقانه دوستش دارم.
به این وقتی فکر کردم که آقای لارنت، ماریان، مونیسا، بل و بکهیون من رو روز تولدم دور میز، دوره کرده بودن و تازه ازم میخواستن از عدد سی تا عدد یک بشمارن تا من شمعهای روی کیکی که بکهیون روش رو پر از توت فرنگی و شکلات دارچینی کرده بود، فوت کنم. این اولین روزهای من از پاریس بود که احساس تنهایی نمیکردم. احساس پوچی نمیکردم. صادقانه بگم؟ این بهترین نوامبر عمرم بود. چون پارک چانیول سی و یک ساله اینجاست. یک قدم قویتر. یک قدم شجاعتر. یک دنیا خوشحالتر از قبل. بیاینکه عواطف منفی رو درون ذهن و قلبش پرورش بده. وقتی شمعها رو فوت کردم، بل اصرار کرد که به همه اعلام کنم چی آرزو کردم و خب این بخش سخت ماجرای روز تولدم بود. حس ميکردم قراره به همه چی گند بزنم و با لو دادن رابطهمون دیگه صاحب اون لبخندهای تحسینبرانگیزی که من رو پشت کیک تولدم تماشام میکرد، دیگه تماشام نکنه و اون موقع میشد که خورشید پاریس خاموش میشد و بیش از پیش در انتظار معشوق همراه من اشک میریخت.
فکر کردن به اینکه قرار نیست بکهیونی رو تماشا کنم که به گلهای کتابخانهام رسیدگی میکنه، گاه به گاه به من لبخند میزنه، آشپزی میکنه و به تکالیف بل سختگیری میکنه و در نهایت روز، سیگاری رو توی تراس دود میکنه و از روش قهوه شیرین با شیر مینوشه، مثل زهری کشنده میموند که به اعماق قلبم نفوذ میکرد و ذره ذره جانم رو میگرفت.
ولی خب خوشبختانه بکهیون واکنش بدی نسبت به این موضوع نشون نداد. یعنی خب همینطوریش هم روزی که از ایفل و چراغانیهاش به سمت خونه اون برمیگشتیم، توی راهرو برای خداحافظی سطح لبهای هم رو بوسیدیم و متاسفانه از شانس خرابی که جفتمون داشتیم، مونیسا از بالای راهپله هردومون رو دیده بود و به گفته بکهیون، حسابی به این جرم مواخذهاش کرده بود که چرا بهش چیزی نگفته بود. راستش برنامه خاصی برای اینکه از اتفاقات اخیر به کسی چیزی بگیم، نداشتیم. انقدری حواسمون پرت بوسهها و لمسها و لبخندهامون شده بود که دنیای اطرافمون رو نمیدیدیم. چون در نیمه شبها غرق در تماشای سرما و تاریکی چمپس از توی تراس میشدیم و به همراهش قهوه مینوشیدیم و میذاشتیم سرمای پاریس وجودهای کوچکمون رو نوازش کنه. البته گاهگداری در بعد از ظهرها، پشت ماشینم مینشستیم و چراغانی ایفل رو میدیدیم. و من همیشه غرق در وقتهایی میشدم که بکهیون مشغول به کارش با هرس کردن گلها و سرخسهای کتابخانهی من میشد و دماغگیر بامزهای رو به بینیاش میچسبوند و من بیهوا گردنش رو از پشت میبوسیدم، درحالی که او تخیل میکرد دارم کتاب میخونم. من اون رو همه جوره میبوسیدم و کاملا او خلا سلاح میشد و حتی دیگه فحشم نمیداد. احساس شجاعت میکردم و باعث میشد بیآگاهانه بازوهاش رو نوازش کنم و مثل بچه کوچولوهای مزاحم نذارم توی خونهاش به کارهاش رسیدگی کنه. و اون زیر گوشم لب میزد که بوسههام رو دوست داره. اون وقت بود که ته دلم خالی میشد و بیهیچ اختیاری سرم روی شانهاش میرفت و ازش میخواستم مثل همیشه موهای من رو نوازش کنه. وقتهایی که انگشتهای باریکش میان موهام فرو میرفت رو دوست داشتم. یه حس خنک و قلقلکدهندهی متفاوتی داشت. مثل یه اعتیاد شیرین بود و این جای شک نداره که من به این شیرینی تن دادم. طوری که هرگز نمیتونم ازش جدا بشم.
YOU ARE READING
Lost In Paris {COMPLETED}
Fanfictionچانیول یه وکیل خوش قلب و مهربونه که از پس پروندههای زیادی بر اومده. اون در واقع هیچوقت فکرشو نمیکرد تو پاریس، عاشق مردی بشه که فقط یه گارسون تو رستوران سِپتیم پاریسه و دختری داره که به جز براورده کردن آرزوهاش، به چیز دیگهای توجه نمیکنه. ~~~~~~~~~~...
